
مریم فرزند اول خانواده سال آخر دبیرستان می گذارند . او که هفده سال بیشتر ندارد با ارسال نامه های عاشقانه از طرف فرد ناشناسی به مدرسه و منزل مواجه می گردد و همین امر باعث می گردد که مورد سوء ظن اولیاء مدرسه و خانواده به خصوص پدرش که در خانواده پدر سالاری بزرگ شده است، قرار گیرد. تلفن های مداوم ناشناس که گاه و بیگاه به خانه مریم می شود ، چندین بار او را مورد ضرب و شتم پدرش در آورده است .زیرا که پدرش فکر می کند دخترش با کسی در ارتباط است و باعث می شود که آبروی چندین ساله خانوادگی او از بین برود. به همین سبب دخترش را تحت فشار قرار می دهد طوری که مریم در شرایط سختی قرار می گیرد و دیگر تحمل برایش باقی نمی ماند و مجبور به تصمیم های متعددی مانند خودکشی ، فرار و…می شود اما در نهایت بهترین تصمیم خود را« یعنی دست به دامان قانون می شود تا از شر ضربات مهلک پدرش که ممکن است او را از پای در آورد ، » می گیرد . او هم چنین بخاطر اینکه پدرش را خیلی دوست دارد و میترسد که مبادا پدرش قاتل او شود وخود به زندان بی افتد، دست به این تصمیم می زند.
