عصر جمعه روی تخت دراز کشیدهایم و دلمان به انجام هیچ کاری نمیرود. یک کتاب را باز میکنیم اما حوصله چندانی برای خواندن آن نداریم. در یخچال را باز میکنیم اما هیچ غذایی ما را تحریک نمیکند. جلوی تلویزیون مینشینیم و شبکههای تلویزیون را بدون هدف عوض میکنیم اما هیچ برنامهای نظرمان را جلب نمیکند. گوشی همراهمان را بر میداریم و صفحات شبکههای اجتماعی را پشت سر «رفرش» میکنیم اما بدتر کسل و بیحوصله میشویم. به خانهی دوستمان میرویم ولی از همان ابتدا احساس میکنیم که هیچ حرفی برای گفتن نداریم و دلمان میخواهد هر چه زودتر از آنجا برویم. توی ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس میمانیم ولی هیچ اتوبوسی در ایستگاه نیست. دائماً ساعتمان را نگاه میکنیم. دقایق به کندی میگذرند. حال خوبی نداریم. نه میل ما به چیزها برمیگردد و نه زمان برای ما میگذرد. حتی انگیزه نداریم از خودمان بپرسیم دقیقاً چه به سرمان آمده است. بله، حقیقت این است که ما درگیر «ملال» هستیم.
بسیاری از فیلسوفان و روشنفکران از قرنها پیش به ملال پرداختهاند و سعی کردهاند با رویکردها و نگاههای مختلف این مسئله مهم بشری را بررسی کنند. تا دو سه قرن پیش معمولاً ملال را یک پدیده منفی و حتی یک نوع مجازات در نظر میگرفتند و ملول شدن را نتیجه ضعفهای اخلاقی، رخوت اجتماعی یا حتی گناهان اخلاقی میپنداشتند. از نقطه نظر دینی یا الهیاتی ملال به نوعی به فقدان ایمان مرتبط بود. از این منظر انسانها وقتی دچار ملال میشوند که در ایمانشان خدشه بیفتد و باورشان به خداوند متزلزل شود. کسی که از جان و دل به خداوند باور داشته باشد و محبت او را در قلبش احساس کند هرگز از لحظات زندگی خسته و کسل نمیشود چرا که تمام چیزها برای او نعمات و برکات خداوند هستند. پاسکال، یکی از متالهان بزرگ تاریخ مسیحیت، یکی از نخستین کسانی بود که در مقابل این درک سنتی نسبت به ملال ایستاد و به نوعی رابطهی ملال و ایمان را واژگون کرد. برای او ملال نشانه فقدان ایمان نیست، برعکس، شرط ایمان است. تجربه ملال به این معناست که نمیتوانیم با خود سر کنیم و نیاز به چیزی بزرگتر از خودمان داریم. ما در ملال متوجه میشویم که خودمان برای خودمان کافی نیستیم و ضرورتاً باید خدایی وجود داشته باشد تا بتواند حفره پرناشدنی وجود ما را پر کند. به عقیده پاسکال این تجربه ملال است که موجب میشود ما ضرورت وجود خداوند را درک کنیم.
