
از کجا معلوم که بزرگترین معمای درونی بازیها به شکل تودهای از یک واحد در حل کردن پازلها و پیشروی در مراحل نباشد؟ از کجا معلوم که در تاب آوردن، هستهای شبحوار نهفته باشد که به راستی، تجربه انسانی از تلاش را رقم میزند؟ عاملیت ما به عنوان بازیکن، دقیقا همان علت بازی بودن بازیهاست. بازیها هر لحظه برایمان چیزی جدید هستند که موقعیتها را شخصیسازی میکنند و به عنوان تجربه شخصی پس میدهند، و این برای ما هم صدق میکند… ما هم شاید هر لحظه، آن کسی نباشیم که ثانیهای پیش بازی میکرد.
در تجربه کوتاه و بلند ما از بازیها، همواره حالتی از بودن و وجود اگزیستانسیال در پس ذهنمان زمزمه میکرده و ما را به هزارتویی از تصمیمات و بودن و نبودنهای ثانیهای میکشانده است. بازیکن همواره در حال تلاش بوده و همواره در حال تفسیر راه و قوانین و تصمیم در راه بقا و پیشروی بوده است.
