پشت این ساختمان سهطبقه به قبرستان تخت فولاد گرم است و پیادهروی آن در همه ایام سال، پر از آدم عصبانی و داغدیده و مستأصل. این تصویر، برای همه اصفهانیها آشناست: سربازی دست به باتوم در ورودی ساختمان پزشکی قانونی ایستاده و زنی ضجه میزند وای دَدم واددم وا…..!
این ساختمان پشت کاجهای بلندِ گرمادیده میدان فیض پنهان شده و نردههای آهنی سبز رنگرفته و خراشیده دارد. اینجا، منزلِ بعد از مرگ و جرح است، جایی است که در همسایگی خوراکیفروشیهای دور مــیــدان، مرگ را تــأیــیــد میکنند!
بوی اتاق تشریح و خون پاشیده بر ملحفهها، بوی گریه و ضجه و نزاع و جزع و فزع و نامههای قضایی و دادگستری و بوی دیه و تجاوز و تصادف و تذکره و تظلمخواهی برای خلاصی از یک شر بزرگ، از میان نردههایش به مشام میرسد. صدای اپراتور خانم از لای نردهها شماره 66 را به اتاق 13 فرامیخواند. ساعت، 10 صبح پنجشنبه سوم مرداد است و بیش از پنجاه نفر زن و مرد در صفهای طولانی ایستاده و نشستهاند و سر نوبت دعوا میکنند. زنی با چــهرهای منکوب و بنفش، دست در دست پیرمردی پریـشانمــوی، از پــلــههــا پــــایــین میآید. زن میلرزد و اشک میریزد و نرمه بادِ داغ مردادی، گیسوی پریشان پـــیرمرد را پــریشانتر میکند. پیرمرد، بیهوا مرا خطاب میکند و میگوید: «زِدهس صورِتی بچه را پکوندهس!» میروم پای پلهها و خودم را معرفی میکنم. زن رویش را از ما برمیگرداند و درِ دل پیرمرد باز میشود.
او میگوید: «اِلای دسش بشکنِد.» بعد پاکت بهمنچی را در میآورد و نخی آتش میزند. از میان پرده دود بهمن کوچک به اطلاعیههای روی دیوار نگاه میکنم. جابهجا نوشته سیگار کشیدن، پارک موتور سیکلت و عکاسی و فیلمبرداری در این مکان ممنوع است! پیرمرد دست میکند توی جیب گشاد کتش و مشتی نامه در میآورد و ادامه میدهد: «با لگد زدهس تو پکاپهلو بچه که حامله بودهس!»
سربازی چاق از پلهها پایین میآید و میگوید: «حجی وخی برو اونور سیگار بکش» پیرمرد حالِ یکی به دو ندارد. حرفش را نیمهکاره رها میکند، دست دخترش را میگیرد و میرود. زن لنگ میزند، لق میخورد و لنگان به همراه پیرمرد میرود.
