گرم و بالبخند، مثل هر صبحِ شنبه با مدیر سلام و علیک کردم. دست داد امام چیزی پشت نگاهش بود که توجهم را جلب کرد.
به گزارش اصفهان زیبا؛ گرم و بالبخند، مثل هر صبحِ شنبه با مدیر سلام و علیک کردم. دست داد امام چیزی پشت نگاهش بود که توجهم را جلب کرد.
گفتم شاید مسئله شخصی باشد و جویا نشدم. پانزده متر بعد از دفتر مدیر، دفتر معاون بود. صبح بود و وقت احوالپرسی. از بیرون دیدم که چند نفر از دانشآموزان داخل هستند. من هم وارد شدم اما بلافاصله صدای ناآشنایی شنیدم؛ هقهقِ گریه.
