مادر پلکی زد/ عباس رفت!

وسط خواستگاری دخترش بود.‌ حواسش رفت پی دسته‌گلی که کز کرده بود کنج سالن پذیرایی. مریم‌، تمام‌قد زیبایی‌هایش را به رخ حاضران در جلسه خواستگاری می‌کشید و عطرش حسابی پخش شده بود توی هوا.

روایتِ انتظار از روزی که هواپیمای حامل تابوت سه‌رنگ عباس نیلفروشان در فرودگاه اصفهان نشست

وسط خواستگاری دخترش بود.‌ حواسش رفت پی دسته‌گلی که کز کرده بود کنج سالن پذیرایی. مریم‌، تمام‌قد زیبایی‌هایش را به رخ حاضران در جلسه خواستگاری می‌کشید و عطرش حسابی پخش شده بود توی هوا.

مادر پلکی زد/ عباس رفت!

به گزارش اصفهان زیبا؛ وسط خواستگاری دخترش بود.‌ حواسش رفت پی دسته‌گلی که کز کرده بود کنج سالن پذیرایی. مریم‌، تمام‌قد زیبایی‌هایش را به رخ حاضران در جلسه خواستگاری می‌کشید و عطرش حسابی پخش شده بود توی هوا. رُزهای قرمز دور مریم‌ها حلقه زده بودند و قربان صدقه‌شان می‌رفتند.‌ مادر حواسش به آقای داماد بود. عباس چقدر حیا داشت! تمام مدت سرش پایین بود و چشم‌هایش لابه‌لای گل‌های قالی دودو می‌زد. هر بار کمی درجایش تکان می‌خورد؛ اما سرش همچنان پایین بود.

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *