سروته کوچهها یکی شده بود.فاطو کوچهها را یکنفس دویده بود. اصلا مگر کوچهای هم مانده بود؟ نخلها اما کمرراست ایستاده بودند. شاید میخواستند ثابت کنند هنوز هم شهرشان سرپاست.
به گزارش اصفهان زیبا؛ تا قرار عاشقیشان نصف روز بیشتر نمانده بود. مگر چند ساعت از رفتنش گذشته بود؟ چه بر سر شهر و مردمانش آمده بود؟ نشانی از خانهها دیده نمیشد. شهر، درودیوارهایش را داده بود و جایشان تکهآجرهای شکسته و آهنپارههای لولهشده گرفته بود.
