برچسب سمیه نصیری

عطر حلوای نذری!

درست است امسال، توفیق روضه‌رفتن ندارم؛ ولی دلم گرم است به همین مجلس بی‌ریای کوچک خودمان. بچه‌ها خودشان به‌تنهایی برایم کربلا ساخته‌اند.

سرکه چندساله

پارچه‌های روی خمره‌های سفالی را یکی یکی کنار‌ زد. بوی سرکه توی اتاق پیچید. نگاهش روی پشه‌هایی که دور انگورها می‌لولیدند، مانده بود. این چندروز دست و دلش به کار نمی‌رفت.

چشمِ دل

شیرین سینی طلایی را از کابینت بالایی برداشت. استکان‌های کمرباریک و نعلبکی‌های گل‌صورتی یادگار مادربزرگ را گوشه سینی چید. بشقاب رول دارچینی‌های لیلی‌پزی که مسعود عاشقش بود را توی ظرف گذاشت و کنار استکان‌ها جا داد.

ظهور نزدیک است

دلم بیشتر لرزید. برای بچه‌هایی که معلوم نیست چه حالی دارند. خیال مادرشان راچه کسی قرار است آرام کند؟ یعنی این شب‌ها جایشان امن است. غذاشان گرم است و آبشان خنک؟ ظهور نزدیک است.