برچسب سمیه نصیری

مادران؛ دختران فراموش‌شده

هنوز حالم جا نیامده، دست چپم باهر حرکت کوچکی تیر می‌کشد. دکتر گفت: «این آمپول‌هایی که نوشتم کافی نیست! باید هرشب دستت را با پماد پیروکسیکام ماساژ بدهی و گرمش کنی.» گل بود به سبزه نیز آراسته شد. درد دست کم بود؛ سرماخوردگی هم بلای جانم شد.

سنگر خانه ما

حاصل تک‌وتوک هلوهای جامانده روی درخت‌های باغ، یک سبد هلوست که دو روز است گوشه راهرو جاخوش کرده! آخر، صبح با چشم‌هایی که به‌زور باز شده بودند، رفتم سروقتشان.

آتش توقع

قرآن خدا غلط می‌شد همین یک شب خودش محمدحسین را می‌خواباند؟ خیر سرم استراحت مطلق بودم. فیلم از جدول فرایندی روی تخته خلاص می‌شود. گوشی را می‌گذارم.