اِنّی لَغَیور
آردها را توی تابه ریختهام تا بویِ خامیِشان گرفته شود. باید حواسم بهشان باشد. زود میسوزند و تیره میشوند؛ مثل این دل که تا حواسم بهش نباشد، زود رنگ میگیرد، تیره میشود و سیاه.
آردها را توی تابه ریختهام تا بویِ خامیِشان گرفته شود. باید حواسم بهشان باشد. زود میسوزند و تیره میشوند؛ مثل این دل که تا حواسم بهش نباشد، زود رنگ میگیرد، تیره میشود و سیاه.
گوشت و آرد نخودچی را ورز دادم و تخممرغ را شکستم رویشان. شفتهها را بین دو کف دست قلقی کردم و انداختم داخل روغن داغ. زینب با موتور کوچکش قامقامکنان آمد پای گاز. گوشه دامنم را کشید. سرش را کج کرد.
وقتی که پایم به دنیا باز شد، لقب سومین دختر خانواده را به نامم زدند.بابا از آن کردهای بچهدوستی است که جنس بچهها خیلی برایش فرقی نمیکند. نه که فرق نکند؛ اما آنطور که مامان همیشه تعریف میکند، بابا از قدیم دور سفره را شلوغ میپسندیده.
دو پر روسری را از پشت گردن رد کرده و بالای سر با گرهای محکم کردهام.بعد از دوشب زیر فشار تب چهل درجه، امروز راضی شدم یک استامینوفن ناقابل بخورم. این چندروز هر چه گفتند یک دانهاش را بخوری بهجایی برنمیخورد، راضی نشدم. ترس داشتم خوابم ببرد.
یک دست لباس سیاه برای هرکدامشان برداشته و میانِ بقچه پیچیده بودم.
چند تکه نان هم لقمهپیچ گذاشته بودم بغل تخممرغ و سیبزمینیهای آبپز توی کیف. بطریهای آب را داده بودم دستشان و راه افتادیم سمت اتوبوس.
حوالی ظهر بود که تلفن خانهمان زنگ خورد. خانمی که پشت گوشی بود، سراغ مادرم را میگرفت.
تا رسیدیم کنج دیوار، کنار پردهها جا گرفتیم. مسجد شلوغ نبود.
حاجآقا صالحون چشمهایش را روی بچهها دور گرداند و نگاهش را روی تکتکشان نشاند. لبخندی را که گوشه لبهایش نشسته بود، پهنتر کرد و گفت: «ما بنده قالیم نه بنده حال.»