«فریدون» با حسین رفت و با حسین آمد!

جمعه بود، حال دیگری داشتم. از صبح چندمین بار بود که طول اتاق را طی کرده بودم. چای ریخته بودم اما نتوانستم بخورم. بچه‌ها گریه می‌کردند. مثل این‌که آنها هم پریشان بودند.

جمعه بود، حال دیگری داشتم. از صبح چندمین بار بود که طول اتاق را طی کرده بودم. چای ریخته بودم اما نتوانستم بخورم. بچه‌ها گریه می‌کردند. مثل این‌که آنها هم پریشان بودند.

«فریدون» با حسین رفت و با حسین آمد!

به گزارش اصفهان زیبا؛ جمعه بود، حال دیگری داشتم. از صبح چندمین بار بود که طول اتاق را طی کرده بودم. چای ریخته بودم اما نتوانستم بخورم. بچه‌ها گریه می‌کردند. مثل این‌که آنها هم پریشان بودند. آرام شان کردم. زنگ در را زدند. مادر، در را باز کرد.

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *