
«فرشته ام، بمان» داستان زندگی سهراب جوانی است که نمیتواند راست بگوید. روزی که او از خانه به سوی محل کارش میرود متوجه میشود یک موتور سوار قصد ربودن کیف یکی از معتمدین محل را دارد. سهراب با سارقین درگیر میشود اما خودش در اثر ضربهای از هوش رفته و در عالم بیهوشی خود را در آتش دوزخ میبیند. در این میان فرشتهای به فریاد او میرسد و به او مژده میدهد که به دعای مادرش به زندگی بازمیگردد، اما از این پس رذیلهای از او دور و فضیلتی به او افزوده میشود. سهراب از روز بعد نمیتواند دروغ بگوید. این تغییر حالت برای او دردسرهای کمدی خاصی خلق میکند… .
