عشقِ پرواز

هواپیماهای صدام که می‌‎آمدند بالای سرمان، بدو بدو خودش را می‌گذاشت توی حیاط و خیره می‌شد به آسمان و با نگاه‌هایش رد هواپیماها را می‌گرفت.

پدر، عشق و پسر به روایت «مختار دریانوش»

هواپیماهای صدام که می‌‎آمدند بالای سرمان، بدو بدو خودش را می‌گذاشت توی حیاط و خیره می‌شد به آسمان و با نگاه‌هایش رد هواپیماها را می‌گرفت.

عشقِ پرواز

به گزارش اصفهان زیبا؛ هواپیماهای صدام که می‌‎آمدند بالای سرمان، بدو بدو خودش را می‌گذاشت توی حیاط و خیره می‌شد به آسمان و با نگاه‌هایش رد هواپیماها را می‌گرفت. از کودکی اصلا عشقِ پرواز بود؛ عشق هواپیما؛ عشق پریدن! همه بازی‌هایش گره خورده بود به آسمان و کم‌کم همه زندگی‌اش…! «مختار دریانوش» آن‌قدر این علاقه را در پسرش محسن آشکار می‌بیند که یک روز تصمیم می‌گیرد در کارگاه محل کارش بدون اینکه کسی متوجه شود، برایش یک هواپیمای جنگی اف14 بسازد و او را به آرزوی کودکی‌اش برساند، به آرزویی که خودش سال‌ها بعد در دانشگاه شهید ستاری تهران به آن رسید، به آرزویی که ته آن شد؛ «پروازِ آخر»! و ما در یک‌سالگی این پرواز آخر، مهمان خانه پدری خلبان سرتیپ دوم شهید «محسن دریانوش» در نجف‌آباد اصفهان شدیم، خانه‌ای که گوشه‌گوشه آن پرشده از قاب‌عکس‌های پسری که دیگر نیست! پسری که پدرش می‌گوید: «یک فرشته بود، فرشته‌ای که خدا به شکل انسان به آن‌ها داده بود…!» آنچه در ادامه می‌خوانید، یک روایت عاشقانه است، روایت پدر، عشق و پسر…!

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *