به زمزمه بر بال بادِ پرهیاهوی این سال سخت از بیبرگی به سوی سرای شهیدان شتافتیم. هوا میخوش از عطر گس کاجهایی بود که شانهبهشانه اصفهان، قدقامتالآسمان گفتهاند. در میان خطوط سنگین زبان ارمنیِ حجاریشده بر سنگهایی که تاریخ زاد و وفات برخی از مهمانانش به قرن هجده میلادی میرسید، به جستوجوی مزار شش شهید، بر درگاه کوه گریستیم… .
درهای نردهای آهنی رنگورورفته از تعدد گشودگی در برابر زائران اهل قبور بر ما گشوده شد؛ آرامستان ارامنه اصفهان در نخستین چین های دامن کوه صفه غنوده بود. جادهای پوشیده از درختان کاج پیر و سروهای چمان دیدم که قدِ قامت دوست در برابرش خمیده بود! سنگهای مزار، عطر ترد خاک و تماشای سبزه و گل در زمستان این سال سخت بیباران، آدمی را به سوی ملکوت سبکبالان پرواز میداد: آنجا که صلیبهای سنگین، اصوات کلیسایی آهنگین، نتهای کشدار بلورین، شمعدانهای سیمین، عودسوزهای فلزین و صداهای شکسته و پیچیده و حزین فلوت زرین عزا در گلوی صاحبان غم میشکفت! به سوی بخاردانها و عطر کندر سوخته بر آتشدانهای سنگی سر هر مزار. به سوی دنجگاه دفینهای که شش شهید ارمنی در آغوش خاکش ریشه دوانده تا در بهمن خونینِ جاویدان جوانه زنند، به جان. گوش کن، از وارطان سخن میگویم! از او که یک دم در این ظلام، درخشید و جست و رفت… به زمزمه بر بال باد پرهیاهوی این سال سخت از بیبرگی به سوی سرای شهیدان شتافتیم. هوا میخوش از عطر گس کاجهایی بود که شانهبهشانه اصفهان، قدقامتالآسمان گفتهاند. در میان خطوط سنگین زبان ارمنی حجاریشده بر سنگهایی که تاریخ زاد و وفات برخی از مهمانانش به قرن هجده میلادی میرسید، به جستوجوی مزار شششهید، بر درگاه کوه گریستیم…
