اصفهان به شور و شِین و شیون شهریور سیاهپوش شد. این شهر دردی بر سینه دارد از روزگاری کهن که با پرچمهای سیاهِ عزا آن را نمایان میکند. محلهها، مساجد، تکایا و خیابانهای شهر سیاهپوش شدند. صدای نوحه از گوشه و کنار شهر بلند بود. غم محرم دل مردم را فراگرفت. رنگهای سبز، سرخ و سیاه حالا چند روزی است که رنگهای غالب این شهر فیروزهای هستند. حیات شبانه شهر تا پاسی از شب در خیابانها ادامه داشت و به شهر شور خاصی بخشید. باد خنک شهریوری میوزید و عطر گلاب و بوی اسفند را در هوا میپراکند. کافی بود اهلدل باشی و به تماشا بروی و نمی اشک بنشانی به پهنای صورتت.
کافی بود به چهارباغ بروی و مردم سیاهپوش و پرچمهای افراشته عزای حسینی را ببینی. کافی بود به ترافیک درهمجوش خیابانها در این شبها نگاه میکردی و میدیدی که مردم برای رسیدن به هیئتهای عزاداری چگونه در صفهای طویل، انتظار میکشند؛ ده روزی که گذشت بوی بهشت حسینی میداد، شهر شهیدان ما.دپا از خانه که بیرون میگذاشتی، صدای روضه و نوحه را میشنیدی و به مطلع مرثیه محتشم کاشانی فکر میکردی: «باز این چه شورش است که در خلق عالم است.» راستی را، «باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است.» که «سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است.» از گلستان شهدا تا محله طوقچی و حرم زینبیه و از دروازه دولت و چهارباغ تا چهارراه نورباران و از دروازه شیراز تا پل بزرگمهر که نوجوانانی دور میدان ایستاده و طبل میزدند، همهجا غرق در لکههای پررنگ نور و تاریکی و غم و ماتم بود. همه جای بوی اسفند در هوا پخش شده بود و از ایستگاههای نوا و نما در خیابانهای شهر، نوحههای حسینی پخش میشد.
