هوا برای مردن گرم است. بوی دود گازوئیل اتوبان چمران را فراگرفته. ساعت از هشت صبح سیام خرداد هزاروچهارصد گذشته و میدان لاله و پرچمهایش را در هالهای از دود و نور تند صبح، شناور کرده است. وارد خیابان بعثت میشویم. زمینهای بایر را پشت سر میگذاریم و به راسته سنگبریها میرسیم. راننده میگوید: «سرتا تهش سنگقبرفروشیه، برو حال کن!» میروم تا ببینم میشود سنگقبر دستدوم دستوپا کرد یا نه! میروم تا ببینم نان سنگقبرفروشها در دوران کرونا چرب بوده یا نه! میروم و میبینم: چندین کارگاه سنگبری همسایه هم هستند و روی تابلوهایشان نوشته شده است: «تهیه و تراش سنگ مزار بانازلترین قیمت!»
شیرهای سنگی، فوارهها و آبنماهای چندطبقه، سنگقبرهای کلفت و اشرافی و نازک و کارگری به رنگهای سیاه و سفید، زیر آفتاب داغ خرداد برق میزنند. صدای فِرز سنگبری لاله گوشهایم را میبرد. مرد سنگتراش سنگی را به قامت مرگی نزدیک میتراشد؛ سنگی از معدن غم، بهر مزارِ پدری، مادری یا جوانی که اگر از تصادف و تورم جان به در برده، گرفتار کرونا شده و مرده است!
ایده اولیه این است: برو بگرد و ببین سنگقبرِ دستدوم گیرت میآید یا نه! میروم؛ از هشت صبحی گرم و سوزان تا 12 ظهری داغ و جوشان. به تکتک سنگتراشیهای دولت آباد و باغِ رضوان سرک میکشم و میبینم مردن بدرقم خرج دارد و سنگ اندازی پای آن از 800هزار تومان تا 150میلیون تومان آب میخورد!
