شمعهای تولد 70 سالگی را که فوت کرد، بچهها خواستند چشمانش را ببندد و آرزو کند. آرزوی عبدالله را آن روز کسی نشنید. غم چشمهایش را پشت لبخندهای زورکی پنهان کرد تا به روی خود نیاورد که سالهاست شادی برایش رنگ باخته؛ شاید از آن روز که با هزار و یک خیال پا به سن گذاشت، ولی فقر و نداری او را شرمسار خانواده کرد؛ نه یک بار و نه دو بار که به وسعت چین و چروکهای روی پیشانی: «از ته دل از خداوند خواستم که هیچ مردی به سنوسال من را شرمنده زن و بچه نکند.» دستهای زمخت و تاولزدهاش راوی عمر رفته است؛ پیر از زمانه و رنجور از زندگی: «زانودرد امانم را بریده. فشارخون و مرض قند دارم.
دکترها میگویند خودت را خسته نکن، استرس برایت سم است. میگویند در این سنوسال باید استراحت کنی و به خودت برسی، ولی برای خودشان میگویند؛ مگر زندگی و دخلوخرج روزمره این چیزها سرش میشود؟ چه کسی است که از استراحت و تفریح بدش بیاید، اما اگر کار نکنم، به همین یک لقمه نانی که شبها به خانه میآورم، محتاج میشوم.» عبدالله بازنشسته آموزش و پرورش است، اما: «چه بازنشستگی؟ هنوز و در این سن یک خانه از خودم ندارم و ماه به ماه باید دو میلیون تومان اجاره بدهم. حقوقم کفاف گذران زندگی را با چهار بچه و ده نوه و هزار و یک قسط وام و خرج دوا و دکتر نمیدهد. بیمه تأمین اجتماعی دارم، ولی باز هم هزینههای درمان برایم سنگین است و نمیتوانم از پس خرج دوا و دکتر خودم و زنم که بیمار قلبی است، برآیم.» میگوید: «با یک پراید زهواردررفته که با پول بازنشستگی خریدم، ناچارم مسافرکشی کنم؛ از صبح سحرخون تا بوق سگ… برای صنار شاهی باید با صدتا آدم سروکله بزنم و هر روز خدا دعوا و مرافعه داشته باشم و توی این ترافیک از این خیابان به آن خیابان تردد کنم؛ چندرغازی که هم باید خرج تاکسی کنم و هم خرج یومیه. یک وقتهایی میزنم کناری و به خاطر این وضعیت گریه میکنم! جوان 20ساله نیستم که حوصله بحث و جدل با مسافر داشته باشم یا قوهام اجازه بدهد این قدر کار کنم. یک عمر با دانشآموزان سروکار داشتم و حالا با آدمهای جورواجور.» میگوید هرچه میدود کمتر میرسد! روز که ندارد و تا هوا روشن است پشت فرمان و درحال رانندگی است: «شب هم خسته از کار و روز یک گوشه میافتم. تنها دلخوشیام نوههایم هستند که از بخت بد، نداری نمیگذارد آنطور که دلم میخواهد بهشان رسیدگی کنم و برایشان هدیههای رنگارنگ بخرم؛ همین که یک لقمه نان دارم، جلویشان بگذارم جای شکرش باقی است؛ البته با این وضع گرانیها و سلامتیام نمیدانم که تا کی میتوانم کار کنم، فقط میدانم که بعد از سیسال کارکردن دیگر حقم نیست که توی این سن و سال در این شهر شلوغ و پر ازدحام به دنبال مسافر باشم!»
