۲۰ مرداد ۱۴۰۵ – ۱۳:۰۹
گروه اندیشه: توهین دکتر موسی غنی نژاد به دکتر علی شریعتی یعنی نامسلمان و شیاد خواندنش، جبهه جدیدی در منازعات فکری گشود، فارغ از آن که مسئله اصلی ایران چیست و از خلال چنین منازعه ای قرار است چه سود فردی و جمعی ای و در نهایت ملی حاصل شود؟ پاسخ دکتر عبدالکریم سروش در دفاع از علی شریعتی، در برابر توهین مطرح شده، زخم جدیدی را گشود و او نیز تحقیر و توهین را به نحو دیگر دامن زد. مصاحبه دکتر عبدالکریم سروش با اندیشه پویا نیز این موضوع را تشدید کرد. اکنون در پاسخ عبدالکریم سروش، محمد قوچانی در مجله آگاهی نو شماره ۶۴۲ در پرونده ویژه به نقد دیدگاه سروش در این باره پرداخته و اعلام پایان نواندیشی دینی، کرده است: «اینک اما با کمال تاسف باید اعلام کنیم که روشنفکری دینی نهتنها به پایان راه خود رسیده است، بلکه به میراث خود چه در اندیشه، چه در اخلاق پشت کرده است و با تبدیل شدن از جریانی فکری به حلقهای و فرقهای با خودی-غیرخودی کردن، بلکه شخصی کردن مباحث فکری از فرقه و قبیله خود دفاع میکند، حتی اگر ذرهای باور به آن نداشته باشد.» قوچانی بر این باور است که جریانی که زمانی با هدف اصلاح دینی و مواجهه آگاهانه با جهان جدید شکل گرفته بود، اکنون با پشت کردن به اخلاق، اندیشه و میراث گذشته خود، به حلقهای بسته، فرقهگرایانه و شخصیشده تنزل یافته است. نویسنده برای ریشهیابی این انحطاط تاریخنگارانه، تبارشناسی سه نسل روشنفکری دینی در ایران ارائه میدهد: نسل اول به رهبری مهدی بازرگان که با وجود رویکرد تجربی، از علوم انسانی و اقتصاد مدرن بیخبر بود و در برابر هژمونی چپ آسیبپذیر شد؛ نسل دوم به رهبری علی شریعتی که با تلفیق آموزههای سوسیالیستی و اسلامی، ایدئولوژی چپگرایانه و نفی مالکیت خصوصی را ترویج کرد؛ و نسل سوم با محوریت عبدالکریم سروش که اگرچه از فقر فلسفی نسل اول و گرایشهای صریح سوسیالیستی نسل دوم فاصله گرفت، اما به دلیل غفلت از فلسفه سیاسی، حقوق اساسی و دانش اقتصاد، در دام کلام جدید، عرفان و صوفیگری گرفتار آمد.
قوچانی نقطه عطف و شالوده این انحراف فکری را در مقاله جنجالی «صناعت و قناعت» سروش در سال ۱۳۶۵ مییابد؛ جایی که سروش پس از سفری دولتی به ژاپن، بهجای درک مدرنیته و تکنولوژی بهعنوان جوهره اصلی توسعه، راهکار مواجهه با جهان جدید را قناعت صوفیانه، نفی صنعت و ستایش زهد پیشه ساخت. به زعم نویسنده، اظهارات اخیر سروش در شماره ۱۰۱ مجله «اندیشه پویا» (تیر ۱۴۰۵) نشان میدهد که او پس از ۴۰ سال همچنان بر همان مواضع ضدتکنولوژی و ضدتوسعه پای میفشارد و با ادعای تناقضآمیز «لیبرالیسم در آزادیهای فرهنگی» و همزمان رد اقتصاد آزاد و بازار رقابتی، به دفاع از قناعت، سادهزیستی شخصی و حتی پاکسازیهای دانشگاهی در دوران انقلاب فرهنگی میپردازد. قوچانی نتیجهگیری میکند که فقدان اندیشه ساختارمند سیاسی و اقتصادی در منظومه فکری سروش، نقاب از چهره لیبرالیسم ادعایی او برداشته و توتالیتاریسمی پنهان را آشکار ساخته است؛ جریانی که با تبدیل شدن به فرقهای خودمحور، عملاً به ضد تجدد، توسعه و آزادی بدل شده است. و در نهایت ضمن اعلام پایان نواندیشی دینی، از نظریه پرداز آن به دلیل فقر اندیشه اقتصادی و اندیشه سیاسی، به سردمدار توتالیتاریسمی پنهان اما پدیدار شده یاد می کند:« ما در چهره عبدالکریم سروش بر خلاف علی شریعتی و در پی آن مهدی بازرگان لیبرالیسم دینی میدیدیم و گرچه در تداوم راه با ناسازه لیبرالیسم و اسلامگرایی مواجه شدیم، اما نقش او را در معرفتشناسی لیبرال نادیده نمیگرفتیم. اما فقر اندیشه اقتصادی و اندیشه سیاسی درنهایت سبب شد پرده برافتد و نقاب برداشته شود و زیر این لیبرالیسم نقابدار، توتالیتریسمی پنهان پدیدار شود…» نقد دیدگاه های عبدالکریم سروش را می خوانید:
****
