زُل زدهام به چهره نورانی آقا. با خود میگویم: تا اینجا نشستهای، باید چشمهایت را پر کنی از دیدن چهره ایشان. الان که وقت افطار خوردن نیست؛ وقت ذوقمرگ شدن است؛ وقتِ به محبوب خیره شدن است؛ وقت پلک نزدن است! به گاه رو به رو شدن، من که دستپاچه شدهام، دست راست آقا را در حالیکه جهت دعا بالا آمده بود، بوسیدم. نسخهای از شعرم برای مسلمانان میانمار را تقدیمشان میکنم و با صدایی که به شدت لرزان است، التماس دعا میگویم
جوان آنلاین: راوی پنج خاطره پی آمده، حجتالاسلام سیدعلیرضا شفیعی از فضلا و شعرای اهوازی و نوه زندهیاد آیتالله سیدعلی شفیعی است. بازه زمانی این یادمانها، به ۱۳ سال اخیر و تاریخ آخرینِ آنها، به چندی پیش از شهادت امامِ شهید انقلاب اسلامی بازمیگردد. امید است که انتشار این پنجگانه، در این روزهای سوگ و مقاومت، عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
اول؛ ۱۴ مرداد ۱۳۹۱
«پس چرا آقا نمیآید؟»، «وقتی خدمت آقا رسیدیم، به ایشان چه بگوییم؟» و… از ذوق دارم قالب تهی میکنم و پشت سر هم، از سیدمحمدمهدی سؤال میپرسم. چشمم خیره شده است به در. تا به حال حضرت آقا را ندیدهام. به آسمان نگاه میکنم و نگرانم از اینکه حضرت آقا دیر کردهاند! میترسم وقت نشود تا برای دستبوسی خدمتشان برسیم. ناگهان جمعیت ازجا برمیخیزند و صدای صلوات بلند میشود. حضرت آقا روی صندلی مینشینند و چندین نفر، کنارصندلی ایشان صف میکشند. من و پسرعمو هم میرویم و در آخرصف جا میگیریم. حدود پنج دقیقه به اذان مغرب مانده و من خیلی نگرانم که فرصت نشود دست آقا را ببوسیم. افراد یکی یکی از محضر رهبر برمیگردند و ما به ایشان نزدیکتر میشویم. صدای «الله اکبر» در حیاط میپیچد. محافظان آقا میگویند: «دیگر برگردید؛ اذان شده است» من که حالا دو نفر با آقا فاصله دارم، کم کم دارم از دستبوسی و ملاقات صرف نظر میکنم و برمیگردم که یکباره به خود میآیم که «این همه تا اینجا آمدهای، میخواهی بدون اینکه دست آقا را ببوسی برگردی؟» و این است که به صف برمیگردم و بعد از چند لحظه میبینم که فاصلهای بین من و حضرت آقا نیست. روبهروی آقا و در کنار سیدمحمدمهدی- که زودتر از من در مقابل ایشان زانو زده است- مینشینم. سیدمحمدمهدی معرفیمان میکند، دست آقا را میبوسد، التماس دعا میگوید و بلند میشود. من که دستپاچه شدهام، دست راست آقا را در حالیکه جهت دعا برای پسرعمو بالا آمده بود، بوسیدم. نسخهای از شعرم برای مسلمانان میانمار را تقدیمشان میکنم و با صدایی که به شدت لرزان است، التماس دعا میگویم. به صفهای نماز برمیگردیم. نماز مغرب و عشا را به امامت رهبر معظم انقلاب میخوانیم و آماده میشویم که به سمت محل افطار برویم. به لطف خدا در همان اتاقی که حضرت آقا افطار میکنند، جا گیرمان میآید، اما الان که وقت افطار خوردن نیست! وقت ذوقمرگ شدن است؛ وقتِ به محبوب خیره شدن است؛ وقت پلک نزدن است. بعدازخوردن افطار، به محل جلسه میرویم. من کارتی که مخصوص ردیف اول و علامت شعرخوانی است را نشان میدهم و در ردیف اول مینشینم. اضطراب دارم. میترسم هنگام شعرخوانی، صدایم بلرزد. یکی از غزلهای قدیمی ترم، برای خواندن در جلسه انتخاب شده است. پسرعمو پیشنهاد میدهد که یکی از رباعیهایم را هم بخوانم. چند رباعی برای محمدحسین نعمتی میخوانم و او یکی را که از بقیه بهتر است، تأیید میکند. حضرت آقا میآیند. قاری شروع به تلاوت قرآن میکند. زل زدهام به چهره نورانی آقا. با خود میگویم: تا اینجا نشستهای، باید چشمهایت را پر کنی از دیدن چهره ایشان. آقای قزوه جلسه را شروع میکند. پس از اندکی، شعرخوانیها شروع میشود. برایم سخت است که در این موقعیت، به جایی جز چهره آقا نگاه کنم. حالا سیدعلی لواسانی که درکنار من نشسته است، دارد شعرش را برای رهبر میخواند. آرام زمزمه میکنم: «رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی» نوبت به من میرسد. آقای قزوه معرفیام میکند. میکروفون را میگذارند جلویم. به آقا سلام میکنم. شنیدن جواب سلام آقا آنقدر برایم لذتبخش است که گویی همه اضطرابهایم را در هم میشکند. بسم الله میگویم و شروع میکنم:
پاک است و زلال مثل دریا دل تو
باید ز دلم پُل بزنم تا دل تو
امروز چقدر بیامان باریدیای ابر! بگو چه کرده غم با دل تو
بعد از مصراع آخر، برای چند بار از حضرت آقا آفرین میشنوم. شروع میکنم به خواندن غزل:
در کوچههای نگاهتای کاش میشد قدم زد
در شرح قرآن چشمت آیه به آیه قلم زد
فریاد نهجالبلاغه با چرخش ذوالفقارت
همدم شد و بر سر کفر، تیغ عدم دم به دم زد
اکسیر عشق تو غوغاست بیشک طلا میشود خاک
حتی خدا روز خلقت از کیمیای تو دم زد
در خواب بودم دمادم، در خواب… یک خواب مبهم
یاد تو، چون سرمه صبح، بیداریام را رقم زد
بال و پرم را شکسته بار گناهانم آقاای کاش میشد دوباره بالی به دور حرم زد
