همچنانکه بال پرندگان برهوای متراکم ضربه میزند و بدون آن هیچ پرندهای توان پرواز ندارد، واژههایی که تخیل رهایشان کرده نیز با پرواز خود بر واقعیت صحه میگذارند. (بهار و همه، ویلیام کارلوس ویلیامز، احمد اخوت) به یاد میآورم اصفهان من گذشته و حالش فقط با بعضی نامها کامل میشود. اصلا ذهنم مکانها را با جای پای آدمها معنی میکند. راسته کتابفروشها بی استاد جمشید مظاهری ناقص است. هرشب از پشت ویترین، صندلی خالی دکتر شریعت را در کتابفروشی فرهنگسرا که دارد گرد میخورد میبینم. جایی که بوی کتاب بدهد، حتما رد مردی سفیدروی سفیدمو با چهره مهربان و پایه ریش بلند و سبیل کلفت را که یادآور مردانی آمده از فیلمیآمریکایی از دهه پنجاه میلادی است میبینی. دقیق کتابها را مینگرد.
آرام بین آنها راه میرود. بعضی را دست میگیرد و شگفتزده یکی را ورق میزند و بر میدارد به خودش میچسباند و بعد کتاب دیگری و انگار آن را با این یکی مقایسه میکند و هر دو را بغل میزند و بعدتری را تا جایی که زیر بغلش جای کتابی نداشته باشد. بعد بیصدا یا با صدایی که آدمهای توی کتاب را زا به راه نکند با چهرهای که انگار همیشه از چیزی شرمگین است پول کتابها را حساب میکند و از فروشنده خداحافظی میکند و میرود تا با اینها قصهای بسازد. این چهره مهربان یاد آور کتاب احمد اخوت است. این دو را بییکدیگر نمیتوانم به خاطر بیاورم. هر مکان عرضه کتاب برایم با نام او پیوند خورده است. او که مثل کتابهایش آرام است و کمتر دیده شده و اگر غوغایی دارد درون خود دارد. آنقدر کمصداست که یکبار که میبینی/ میخوانیاش، منتظر دیدار بعد میمانی. حالا ظاهرا 30 باری هست که ما را منتظر خودش گذاشته و دیگر وقتش است از انتظار کتاب جدید از او داشتن بگوییم.
