
احمد كه مهندس كشاورزي است با وانتي كه از پدرش به ارث رسيده مشغول كار است. روزي يك جوان روستايي را سوار كرده و جوان با دروغ و كلك ماشين احمد را ميدزدد. جوان روستايي كه نعمت نام دارد ماشين را به ده برده و به پدر نامزدش نشان ميدهد و به او ميگويد كه شغل بسيار خوبي در شهر يافته و حتي توانسته با پول آن وانت بخرد. پدرزنش با ازدواج آنها موافقت ميكند و جشن ازدواج به انتهاي ماه محرم و صفر موكول ميشود
