
خشایار پسر بچه ای است که علاقه زیادی به کار نمایش دارد و می خواهد یک کار نمایشی با دوستانش انجام دهد ولی تمرین کافی ندارند و کارشان مناسب نیست و با اجرای آنها موافقت نمی شود . گروه آبنبات به مدیریت مسعود در عوض یک گروه خوب است که می توانند از عهده نمایش برآیند و با اجرای آنها موافقت می شود. خشایار تصمیم می گیرد که کاری کند که گروه آبنبات نتوانند کارشان را انجام دهند و دو نفر از بازیگران آنها را می ربایند. مسعود به کمک خواهرش غزال می خواهند که بازیگرانشان را پیدا کنند و نزد یک مرد دانا می روند که از آنها می خواهد که دو گوهر را که یکی در دل یک عروسک و یکی در زیرزمین یک خانه است را پیدا کنند تا مشکلشان حل شود که …
