اما گلدسته‌ها چیز دیگری بود

خود گنبد چنگی به دل نمی‌زد. لخت و آجری با گله‌به‌گله سوراخ‌هایی برای کفترها، عین تخم‌مرغ خیلی گنده‌ای از ته بر سقف مسجد نشسته بود؛ نخراشیده و زمخت.

نوجوانی در داستان‌های کوتاه جلال آل‌احمد

خود گنبد چنگی به دل نمی‌زد. لخت و آجری با گله‌به‌گله سوراخ‌هایی برای کفترها، عین تخم‌مرغ خیلی گنده‌ای از ته بر سقف مسجد نشسته بود؛ نخراشیده و زمخت.

اما گلدسته‌ها چیز دیگری بود

به گزارش اصفهان زیبا؛ «خود گنبد چنگی به دل نمی‌زد. لخت و آجری با گله‌به‌گله سوراخ‌هایی برای کفترها، عین تخم‌مرغ خیلی گنده‌ای از ته بر سقف مسجد نشسته بود؛ نخراشیده و زمخت. گنبد باید کاشی‌کاری باشد تا بشود به آن نگاه کرد؛ عین گنبد سیدنصرالدین که نزدیک خانه اولی‌مان بود و می‌رفتیم پشت‌بام و بعد می‌پریدیم روی طاقچه بازارچه و می‌آمدیم تا دوقدمی‌اش و اگر بزرگ‌تر بودیم، دست که دراز می‌کردیم بهش می‌رسیدیم؛ اما گلدسته‌ها چیز دیگری بود.»

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *