
محرومکردن افراد از خوابیدن بهعنوان روشی در درمان افسردگیهای شدید به نظر روشی غیرمنطقی است، اما برای برخی افراد این روش تنها راه درمان است.
از نخستین نشانههای بیماری دست آنجلینا بود. آنجلینا هنگامی که به زبان ایتالیایی با پرستار صحبت میکرد دایما با انگشتانش چیزی ترسیم میکرد، آنها را تکان میداد یا در هوا میچرخاند. پس از چند دقیقهای که گذشت و آنجلینا کاملا به حرکت درآمده بود، متوجه شدم موسیقی و لحن خاصی در صدایش ایجاد شده است که پیشتر وجود نداشت. خطوط پیشانیاش به نظر کمتر شده بود و جمع و کشیدهشدن لبها و چشمانش، مانند یک مترجم از وضع ذهنی او به من خبر میداد. زمانی که بدن من درحال خاموش شدن بود، آنجلینا تازه وارد زندگی شده بود. ساعت ٢ نیمهشب بود و ما در آشپزخانهای با نور کم در بخش روانی یکی از بیمارستانهای میلان اسپاگتی میخوریم. در پشت چشمانم درد کمرنگی حس میکردم و تمرکز را مرتب از دست میدادم، اما آنجلینا حداقل تا ١٧ ساعت آینده قصد بازگشت به رختخواب را نداشت، به همین خاطر خودم را برای یک شب طولانی آماده کرده بودم. اگر در تصمیمش شک میکردم، عینکش را برمیداشت و مستقیم به من نگاه میکرد و با انگشتان اشاره و شستش، پوست چینخورده و خاکستریرنگ اطراف چشمانش را میکشید. میگفت: «Occhi aper. بیدار نگه داشتن خود در طول شب، کار بسیار مشکلی است، برخی از بیماران نیز به وضع افسرده قبلی بازمیگردند یا حالت خلقوخویی مختلط پیدا میکنند که میتواند خطرناک باشد، چراکه حالتهای روانی مختلط اغلب به خودکشی ختم میشود.
یک هفته پس از شببیداری همراه با آنجلینا با بندتی تماس گرفتم تا از فرآیند درمان او مطلع شوم. بندتی گفت بعد از سومین محرومیت از خواب، آنجلینا نشانههای درمان کامل را داشته و با همسرش به سیسیل بازگشته است. این هفته، آنها قرار است پنجاهمین سالگرد ازدواجشان را جشن بگیرند. از او پرسیدم آیا همسرش متوجه تغییر نشانههای او میشود، پاسخ داد که امیدوار است شوهرش متوجه تغییرات فیزیکی او شده باشد.
امید، چیزی است که آنجلینا نیمی از عمر خود را بدون آن گذرانده، فکر میکنم بازگشت آن گرانبهاترین هدیه سالگرد ازدواج باشد.
