از جلوی آفتاب من کنار برو!

بعضی از ما شاید در زندگی به افرادی برخورده‌ایم که نسبت به مال و منال دنیا بی تفاوت‌اند و علاقه‌ی چندانی به کسب ثروت و شهرت و افتخارات دیگر ندارند. در دوران اخیر با اینکه به مرور از تعداد چنین افرادی روز به روز کاسته می‌شود اما هنوز می‌توان ردپایی از حضور آنها در جامعه پیدا کرد. افرادی که با اراده‌ی خود تصمیم می‌گیرند در خانه‌های محقر زندگی کنند، لباس‌های ساده‌ی قدیمی‌شان را بپوشند، به غذاهای حداقلی بسنده کنند، نیازهای خود را تا جای ممکن کنترل و حتی سرکوب کنند و چشمانشان را به روی زرق و برق‌های دنیا ببندند. معمولاً در زمان عامیانه به این دسته از مردم «کلبی مسلک» می‌گویند؛ کسانی که مثل سگ زندگی می‌کنند. اما کلبی مسلک بودن یعنی چه؟ این اصطلاح از کجا آمده؟ کلبیون چه فلسفه‌ و روشی برای زیستن دارند؟

بعضی از ما شاید در زندگی به افرادی برخورده‌ایم که نسبت به مال و منال دنیا بی تفاوت‌اند و علاقه‌ی چندانی به کسب ثروت و شهرت و افتخارات دیگر ندارند. در دوران اخیر با اینکه به مرور از تعداد چنین افرادی روز به روز کاسته می‌شود اما هنوز می‌توان ردپایی از حضور آنها در جامعه پیدا کرد. افرادی که با اراده‌ی خود تصمیم می‌گیرند در خانه‌های محقر زندگی کنند، لباس‌های ساده‌ی قدیمی‌شان را بپوشند، به غذاهای حداقلی بسنده کنند، نیازهای خود را تا جای ممکن کنترل و حتی سرکوب کنند و چشمانشان را به روی زرق و برق‌های دنیا ببندند. معمولاً در زمان عامیانه به این دسته از مردم «کلبی مسلک» می‌گویند؛ کسانی که مثل سگ زندگی می‌کنند. اما کلبی مسلک بودن یعنی چه؟ این اصطلاح از کجا آمده؟ کلبیون چه فلسفه‌ و روشی برای زیستن دارند؟

کلبی‌مسلکی فرقه‌ای از فلاسفه یونان بود که توسط «آنتیستنس» یکی از شاگردان سقراط تاسیس شد. آنتیستنس یکی از شاگردان مستعد سقراط و چندین سال بزرگ‌تر از افلاطون بود. او در میان فضایلی که سقراط به شاگردانش آموخته بود پیش از همه به قناعت‌ورزی سقراط توجه نمود و چنین فضیلتی را در آموزه‌ها و همچنین زندگی خودش به طرز اغراق‌شده‌ای اعمال و ترویج کرد. سقراط می‌گفت که فضیلت شرط لازم برای زندگی است، آنتیستنس یک گام جلوتر گذاشت و ادعا کرد که فضیلت هم شرط کافی و هم شرط لازم برای زندگی است. به عبارت دیگر در زندگی فقط فضیلت اهمیت دارد و هیچ چیز دیگری مهم نیست. برای او فضیلت به معنی هم سو شدن با روال طبیعت بود و طبیعت هم معنایی جز بی نیازی نداشت؛ دوری از تمامی عرف‌ها و قراردادهای جامعه و همچنین نیازهای غریزی‌ای مانند قدرت، شهوت و شهرت. در فلسفه‌ آنتیستنس فضیلت فقط از خلال بی نیازی و قناعت به دست می‌آید و رسیدن به خوشبختی از اساس با پیروی از عرف‌های وضع شده‌ اجتماعی و تن دادن به هوا و هوس‌های شخصی منافات دارد. به باور او برای نائل شدن به مرحله بی نیازی نیاز به تمرین و مشقت است. در این راه باید دو نوع تمرین را از سرگذراند: تمرین ذهنی و تمرین فیزیکی. اولی را از طریق شنیدن درس‌های بزرگانی همچون سقراط و خود آنتیستنس می‌توان انجام داد و دومی را به واسطه‌ی به کار بستن این آموزه‌ها در زندگی شخصی و تحمل سختی‌ها و دشواری‌ها می‌شود تجربه کرد. برای کلبیون، همچون دیگر مکتب‌های فلسفی در یونان باستان، فلسفه به هیچ روی از زندگی جدا نبود. فیلسوف همان چیزی را در که ذهنش می‌اندیشید در زندگی واقعی خود به کار می‌بست. این تفاوت اصلی فلسفه‌ در دوران باستان با فلسفه‌ی امروزی است. فلسفه به عنوان یک روش زندگی و نه یک حرفه‌ی آکادمیک و تخصصی در کتابخانه‌های بزرگ و پشت اتاق‌های بسته.

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *