برچسب یوسف قربانی

یاران 1372

بهرام، كه يك مبارز سياسي تحصيل كردة خارج از كشور است و در فنون رزمي هم مهارت دارد، توسط پدر همسرش شيرين، كه يك تيمسار است، مورد تعقيب قرار مي گيرد. تيمسار از اين كه يكي از آشنايانش مبارزي عليه رژيم شاهنشاهي از كار درآمده، ناراحت است و براي اعاده ي حيثيت مي خواهد بهرام توسط خود او دستگير شود. بهرام از خانه ي دوستش جمال با شيرين تماس مي گيرد و نشاني خانه ي جمال را به او مي دهد. شيرين نزد او مي رود، غافل از اين كه زيرنظر بوده و نيروهاي امنيتي را با خود به آنجا كشانده است. بين آنها و بهرام و شيرين نبرد در مي گيرد و جمال به كمك آنها مي آيد و با اتومبيلش از محل حادثه دورشان مي كند، تا به يك مراسم عروسي در روستايي كوهستاني بروند. تيمسار اين بار با گروه ضربت ويژه رد آنها را پيدا مي كند و به روستا مي رود. به دستور او، نيروهاي پاسگاه محلي، كه نتوانسته اند بهرام را بيابند، بازداشت مي شوند و گروه ضربت نيز سرانجام بهرام، شيرين و جمال را دستگير مي كنند. با حمله ي اهالي روستا آنها مي گريزند و شيرين دستگير مي شود. اهالي روستا به گلوله بسته مي شوند. عاقبت بهرام و جمال با همكاري نظاميان پاسگاه به پيروزي مي رسند. جمال كشته مي شود و هلي كوپتر تيمسار با رگبار گلوله ي روستاييان سقوط مي كند و شيرين نجات مي يابد.

رابطه پنهانی 1371

حميد، سروان خلبان تيم اكروجت نيروي هوايي، با ورود يكي از مخالفان رژيم جمهوري اسلامي، در سال 1358 به گروهي مي پيوندند كه قصد اجراي كودتاي نوژه را دارند. اعضاي گروه، چند خلبان، تكنسين، دكتر و تعدادي ديگر از مخالفان هستند. حميد كه يك سال است با بدري دختردايي اش نامزد كرده، در اضطراب بسر مي برد و نگران بمباران مردم طي كودتاست. اما همكار خلبانش به او وعده درجات بالاتر را مي دهد، در حالي كه حميد در آرزوي رفتن به سوئد، نزد برادرش است. با حمله ناموفق آمريكا به طبس، عجله عوامل كودتا بيشتر مي شود. خانواده دايي بر تسريع ازدواج حميد و بدري تأكيد دارند و حميد را زيرفشار گذاشته اند. سرانجام حميد با اصرار بدري، بر ترديدش نسبت به همكاري با كودتاچيان فائق مي آيد و خبر كودتا را به مسؤولان جمهوري اسلامي مي دهد. حميد زنداني مي شود، در حالي كه عوامل كودتا در مكان هاي مختلف، طي زد و خوردهايي كشته يا دستگير مي شوند. حميد در زندان به بدري قول مي دهد كه اين بار پس از آزادي، حتماً با او ازدواج خواهد كرد. بدري نيز خبر نامه برادر حميد را مي دهد كه قرار است به ايران بيايد و در كشور ماندگار شود. برادر بدري كه در سپاه پاسداران فعاليت دارد و مقابل كودتاچيان نيز نبرد كرده بود، وضعيت حميد را مساعد مي خواند و به بدري اميدواري مي دهد.

هدف 1373

در شمال مردي به نام «فرخي» به قتل مي‌رسد. محمود تيموري افسر آگاهي مأمور پيگيري ماجرا مي‌شود. او قرار است با نامزدش «پريسا» كه به تازگي از خارج آمده است، ازدواج كند. با تحقيق پليس، حقايق تازه‌اي درباره جنايت روشن مي‌شود و پاي خانواده «محمود تيموري» نيز به ميان كشيده مي‌شود. اين مسئله تغييراتي در رابطه او با نامزدش پيش مي‌آورد و ...

سن پترزبورگ 1388

دو خلافکار خرده‌پا از وجود گنجی با کلید عقاب دو سر که میراث تزار روسیه است، با خبر می‌شوند. هر دو در تلاش برای به دست آوردن گنج با اتفاقاتی روبه رو می‌شوند.

نغمه 1380

محمود، مهندس كامپيوتر، جانباز شيميايي و مبتلا به سرطان است. يك شب كه در خيابان قدم مي زند متوجه مي شود كه در دو موتورسوار كيف دختري به نام شيوا را دزديده اند و مزاحم او شده اند. محمود با آنها درگير مي شود و كيف را از آنها پس مي گيرد و به شيوا مي دهد. محمود در زندگي خصوصي اش دچار مشكل است و با اينكه به همسرش نغمه علاقه زيادي دارد، اما به خاطر بيماري اش و با آگاهي اينكه مدت زمان زيادي زنده نخواهد ماند، به او مي گويد كه نهايتاً بايد از هم جدا شوند. در روزهايي كه محمود براي انجام مراحل طلاق به دادسرا مي رود، به طور اتفاقي شيوا را نيز آنجا مي بيند و شيوا از او علت مراجعه اش را مي پرسد و به راز محمود پي مي برد. شيوا كه درباره عشق هاي اساطيري تحقيق مي كند، در دادسرا دنبال سوژه مي گردد. او زماني كه به طور اتفاقي پي مي برد نغمه همسر محمود در واقع استاد او در دانشگاه ادبيات است، رابطه اش با آن دو صميمي تر مي شود. شيوا مي گويد تحقيق درباره عشق هاي اساطيري پايان نامه اوست و بعد مي خواهد به خارج از كشور نزد پدرش برود. وقتي شيوا زندگي محمود و نغمه را از نزديك مي بيند، متوجه علاقه عميق آنها به يكديگر مي شود. به تدريج حال محمود بد مي شود و شيوا و نغمه مي خواهند هرطور شده به او كمك كنند، اما بيمارستان از پذيرش محمود سرباز مي زند و نهايتاً محمود تصميم مي گيرد روزهاي آخرش را در خانه سپري كند. روزي كه نغمه خارج از خانه است، محمود وصيت خود را مي نويسد و راهي شمال مي شود. نغمه كه درمانده شده از شيوا كمك مي خواهد و با اتوموبيل او به شمال مي روند، اما در ميانه راه پياده دنبال محمود مي روند. محمود در حالي كه گذشته اش را به خاطر مي آورد در دشتي سبز جان مي سپارد.

تلفن 1378

فرزانه در شب عروسي با مرد مورد علاقه اش امير، كه خلبان است، از اين كه تنها برادرش مسعود در جشن عروسي آنها شركت نكرده ناراحت و پريشان است. مسعود كه دلش مي خواسته دوست صميمي اش محسن شوهر فرزانه شود، خواهرش را شماتت مي كند و براي آن كه مجلس عروسي را بر هم بزند با اتومبيلش به همراه تني چند از دوستانش تلاش مي كند براي كاروان ماشين هاي عروس و داماد ايجاد مزاحمت كند اما ناگاه اتومبيل آنها بر اثر يك تصادف آتش مي گيرد و ظاهراً همه سرنشينان اتومبيل كشته مي شوند. پنج سال بعد زندگي مشترك فرزانه و امير، كه حالا داراي دختري به نام نگين شده اند، به دليل تلفن هاي مشكوكي كه به فرزانه مي شود دچار نابساماني مي شود. يك روز امير از طريق پيام گير تلفن صداي مرد بيگانه اي را مي شنود كه از نيامدن فرزانه در سر قرارش گله مي كند. چندي بعد نيز عكسي از همسرش و محسن در كنار هم مشاهده مي كند. فرزانه كه بر اثر تلفن هاي پي در پي دچار ناراحتي هاي روحي شده، خود را بي گناه مي داند. برادر امير كه پليس است وارد ماجرا مي شود. مرد غريبه با تلفن اطلاع مي دهد كه برادر فرزانه در تصادف پنج سال پيش نمرده و اكنون زنده است و براي تحويل دادن او مبلغ گزافي را مطالبه مي كند. زماني كه فرزانه مي خواهد مبلغ تعيين شده را پرداخت كند با جسد برادرش كه كشته شده روبرو مي شود. بعدها مشخص مي شود كه اين باج خواهي از سوي محسن بوده است. محسن يك شب در غياب امير وارد خانه آنها مي شود و فرزانه را در زيرزمين خانه محبوس مي كند. برادر امير كه خانه را زيرنظر دارد به درون خانه مي آيد اما محسن او را هدف گلوله قرار مي دهد. فرزانه از زيرزمين مي گريزد و به پشت بام مي رود. محسن او را تعقيب مي كند و از بالاي پشت بام پايين مي افتد.

مهمان مامان 1382

در آستانه ي ورود مهمانان، مادر دستپاچه و نگران است. با وجود تلاش او براي آماده كردن شرايط، وضعيت آشفته اي حاكم است. هنوز پدر نيامده و هر لحظه ممكن است خواهرزاده ي مادر و نوعروسش سر برسند. دقايقي پس از ورود پدر (يدالله)، مهمانان سر مي رسند و اين تازه آغاز ماجراست. يدالله خاطرات خصوصي زندگي اش را بدون ملاحظه براي عروس و داماد بازگو مي كند و اصرار او بر ماندن مهمانان، مادر را كلافه كرده، چون در خانه وسايل پذيرايي وجود ندارد. امير ـ پسر كوچك خانواده ـ كه براي جا به جا كردن ماشين پسرخاله بيرون رفته، دير مي كند و خبر مي رسد كه مسافر سوار كرده است! صديقه، زن حامله اي است در همسايگي آن ها، پس از دور ريختن مواد مخدر شوهر معتادش يوسف كتك سختي از او مي خورد و پسرخاله كه مادر مدام او را «جناب سرهنگ» خطاب مي كند، با يوسف درگير مي شود.پس از آن، يدالله براي سرگرم كردن مهمانان از خاطرات گذشته اش مي گويد و با آن ها مشغول تماشاي فيلم مي شود. با ماندني شدن مهمانان، اضطراب مادر براي تهيه ي شام بيش تر و بيش تر مي شود. بنابراين همه ي ساكنان خانه به تكاپو مي افتند. اهميت مرغ در سفره براي مادر حياتي است، ولي مش مريم (يكي از همسايه ها) دلش نمي آيد يكي از جوجه هايش را براي تأمين شام به كشتن بدهد. پس امير به همراه دوستش، از مغازه ي پدر او مخفيانه مرغ و ماهي برمي دارد، ولي سر بزنگاه پدر مي رسد و پسرش را تنبيه مي كند و امير ناكام به خانه برمي گردد. يوسف كه پدر و مادر ثروتمندي دارد، به همراه امير به خانه ي پدري اش مي رود و در ميان پرسش هاي دائمي پدر و نفرين هاي پي در پي مادر كه معتقد است صديقه پسرش را معتاد كرده، از يخچال آن ها انواع مواد خوراكي مورد نياز را بر مي دارد و بازمي گردند. پس از اين كه همسايگان ديگر هم تا سر حد امكان مواد مورد نياز شام ايده آل مادر را تهيه مي كنند، پدر دوست امير نيز پشيمان مي شود و مرغ و ماهي ها را به در خانه ي آن ها مي آورد. عاقبت شام آماده مي شود و همه ي ساكنان خانه بر سر سفره مي نشينند. پس از صرف شام، مهمانان كه آماده ي رفتن هستند با اصرار ابلهانه ي يدالله براي ماندن پا سست مي كنند و مادر كه ديگر در آستانه ي جنون قرار گرفته از حال مي رود. او را به بيمارستان مي برند و استراحت مطلق برايش تجويز مي شود. پس از بازگشت، عروس و داماد را براي خواب در اباقي جداگانه جاي مي دهند. همسايه ها هم به خانه هايشان مي روند و چراغ ها يك به يك خاموش مي شودند.

سوفی و دیوانه 1395

امیر با بازی امیر جعفری در حال خودکشی در مترو است که سوفی با بازی به آفرید غفاریان با طرح یک سؤال او را از این کار منع می‌کند. سوفی با داستان‌های خیالی دربارهٔ زندگی خود قصد دارد فکر خودکشی را از سر امیر بیرون کند. غافل از این که امیر هم دربارهٔ زندگی اش فقط تخیلاتی را برای سوفی نقل می‌کند. سوفی امیر را به یک گردش یک روزه دعوت می‌کند و …