برچسب گلزار شهدای کرمان

مادری که برای شهادت فرزندش دست به دعا‌ شد

برخی اوقات یاد صحبت‌های مادر شهید‌حججی می‌افتم؛ می‌گفت زمانی که در فیلم دیدم محسنم به دست داعش اسیر شده، شهادتش را از خدا خواستم و گفتم: خدایا ان‌شاءالله شهید شود. با خودم می‌گفتم چطور یک مادر راضی می‌شود به شهادت فرزندش، اما وقتی ۲‌اردیبهشت‌ماه، در آخرین روز، محمد‌مهدی را در آن حال دیدم، خودم راضی به شهادتش شدم.

می‌شود شهید برگردیم؟

قرار گذاشته بود همراه دوستان و تعدادی از بستگان به کرمان بروند تا در مسیر گلزار شهدای کرمان خدمت کنند، اما من حتی پول کرایه ماشین حسین را نداشتم که به او بدهم. تا صبح بی‌خواب شده و ناراحت بود که چرا نمی‌تواند همراه بچه‌ها به گلزار برود. حال و هوای او را که دیدم رفتم و از یکی از دوستان خانوادگی‌مان پول قرض کردم و او را با پول قرضی راهی گلزار شهدای کرمان کردم. یکی از وظایف حسین در موکب مسیر گلزار شهدا واکس زدن کفش‌های زائران بود. رفقایش می‌گفتند او با دل و جان این کار را انجام می‌داد

ارادت او به شهدا زبانزد بود

طاهره خانم از روز تشییع جنازه حاج قاسم تا لحظه شهادتش در همه مراسم‌های حاج قاسم شرکت کرد. او به مراسم‌های بیت‌الزهرا (س) هم می‌رفت. من هم تا جایی که کارم اجازه می‌داد، همراهی‌اش می‌کردم. 

عشق به حاج قاسم  منصب و مقام نمی‌شناسد

وقتی پدرم شهید شد دختر همسایه ما می‌گفت من برای بار دوم یتیم شدم. پدر هر وقت برای خانه خرید می‌کرد برای آن‌ها که در همسایگی ما بودند و یتیم هم بودند خرید می‌کرد. خیلی اخلاق خوبی داشت. هنوز هم خنده‌ها و صدای خنده‌هایش جلوی چشمانم است

ما لیاقت شهادت نداریم!

من فکر می‌کردم فاطمه هم مجروح شده باشد. همه بخش‌های بیمارستان را گشتم، نهایتاً او را در پزشکی قانونی پیدا کردم، در حالی که ترکش به پیشانی، پهلوی راست و رانش اصابت کرده بود. پا‌های فاطمه از مچ شکسته بود. ما بعد از تشییع پیکر دخترم فاطمه را در گلزار شهدای راین دفن کردیم.

همانطور که قول داده بود افتخار محله شد

یاسین به من گفت مادربزرگ شما به راهت ادامه بده تا من بروم دو لیوان شربت بگیرم و بیایم. گفتم باشد. او رفت و دو لیوان شربت گرفت. همانطور که پشت سر من می‌آمد صدای انفجاری وحشتناک به گوش رسید. برگشتم و دیدم همه فضا پر از دود شده است. یاسین دو لیوان شربت در دست داشت، شوکه شده بودم، با یک حال عجیبی گفتم مادربزرگ به فدایت چیزی شده؟ گفت مادر نمی‌دانم سرم یک جوری است! همین را گفت و روی پای من افتاد. هر طور بود او را کنار خیابان کشیدم. از بینی‌اش خون می‌آمد و سرش غرق خون بود

حسرت می‌خورد که چرا دوران جنگ خردسال بود

بچه‌ها خیلی مراعات من را می‌کنند و در حضور من اشک نمی‌ریزند و بی‌تابی نمی‌کنند. گاهی صدای گریه‌های نیمه شب‌شان را می‌شنوم. گاهی از صدای گریه پسرم علی، از خواب بیدار می‌شوم و از خدا و شهدا برایشان آرامش و صبر می‌خواهم. من می‌دانم خداوند شهادت را در تقدیر او رقم زده بود. چه در میانه میدان‌جهاد و چه در حال خدمت در گلزار شهدای کرمان. او آنقدر خوب بود که خداوند شهادت را که آرزویش بود، در همین کوچه پس کوچه‌های شهر به او هدیه کرد

شهادت آخرین خبری بود که مخابره شد

علی افضلی، پدر شهید امیرحسین افضلی می‌گوید: امیرحسین شش سال بیشتر نداشت. شاید سخت بشود از او روایت کرد. بچه خوب، حرف گوش‌کن و بسیار با معرفتی بود. هم من و هم مادرش از او راضی بودیم. خیلی هوای برادر کوچک‌تر از خودش را داشت، قرار بود که امسال به کلاس اول برود