غواصی که برای شرکت در حمله رشوه داد/پدر و مادرم نگران نباشید!
حسین از من و پسر خالهاش حسن که معاون گروهان بود؛ میخواست پارتی انتقال او باشیم. اما ما قبول نمی کردیم و میگفتیم در این شرایط انتقال به گردان حبیب ممکن نیست.
حسین از من و پسر خالهاش حسن که معاون گروهان بود؛ میخواست پارتی انتقال او باشیم. اما ما قبول نمی کردیم و میگفتیم در این شرایط انتقال به گردان حبیب ممکن نیست.
اینهواپیماها در دستههای چندتایی میرفتند سمت F35. آنخلبان هم میماند چندتا را رهگیری کند و بزند؟ همه هم مترصد خطای او و فرصتی بودند که بزنندش.
در مسیر نه کیلومتری که در زیر آب با اشنوگر طی خواهیم کرد، ممکنه دشمن آتش کور و فلهای روی آب بریزه. اگر حین غواصی کسی زخمی شد و درد گلوله و ترکش غالب شد، حق فریاد زدن و ناله کردن نداره. اگر دید نمیتونه درد ناشی از گلوله و ترکش رو تحمل کنه، همچون مولا علی(ع) که ناله و فریادش رو به چاه میگفت، باید به زیر آب بره و نالهش رو به آب بگه تا صدا به گوش دشمن نرسه و عملیات لو نره و آسیبی به بقیه نرسه.
وقتی پیکر یکی از شهدای غواص روزهای دی ۱۳۶۵ به شهرش و نزد پدرش بازگشت، اینپدر به یاد اینشهید و دیگر پسرش که سال ۱۳۶۱ به شهادت رسیده بود، شعری را زمزمه کرد.
در این گیرودار، تیرباری روی ما کلید کرده بود و بهمان اجازه حرکت نمیداد. آقا مجید به آرپیجیزن گفت تیربار را خاموش کند. آرپیجیزن آماده شلیک شد، اما فشار آب تعادلش را برهم زد و اسلحه از دستش توی آب افتاد. راشاد به رسول فتحی، که اسلحه نارنجکانداز داشت، گفت تیربار را خاموش کند.
وقتی غروب میشود، هوا رو به تاریکی میرود و روایتگری روایان جنگ به پایان میرسد، دانشجوها برای اقامه نماز مغرب و عشا در حسینیه اینیادمان آماده میشوند. اما یکمنظره که داغ شهدای کربلای ۴ را برایشان زنده میکند، روشنشدن چراغهای آنسوی اروند و پتروشیمی بصره است که منظره دلگیری را برایشان میسازد.
عرق سردی روی بدنم نشست. نفرتانگیزترین کاری بود که میشد کرد. همانطور که بعثیها چند مدرسه ما را در ایلام و استانهای مختلف زده بودند. از ته قلبم از صدام متنفر شده بودم که مدرسهای را که بچه نوجوان و کودک در آن باشد بزنند. به محض اینکه مدرسه را دیدم وجودم فرو ریخت. سلول سلول بدنم ریخت!