دنیای شیرین دریا 1377
در هر قسمت از این مجموعه تلویزیونی، دو خانواده (هفت شخصیت ثابت)، هربار با مشکل تازهای درگیر میشوند. مطابق معمول، هر بار بچههای خانواده مشکلی ایجاد میکنند و بزرگترها با هدایت و تدبیر خود، آنرا حل میکنند.
در هر قسمت از این مجموعه تلویزیونی، دو خانواده (هفت شخصیت ثابت)، هربار با مشکل تازهای درگیر میشوند. مطابق معمول، هر بار بچههای خانواده مشکلی ایجاد میکنند و بزرگترها با هدایت و تدبیر خود، آنرا حل میکنند.
"طوبی"، دفتری از آسمان دارد که نشانی صدها مادر داغدار در آن است. مادرانی که فرزندانشان در جنگ تحمیلی شهید شده اند و حالا در آرزوی دیدار آنها هستند. آرزویی که در واقعیت جاری محال و رویایی به نظر می رسد. طوبی رازی را می داند و قصد دارد آن را با دیگران تقسیم کند و ...
نرگس و نسرین دو خواهرند که پدرشان را از دست داده و با مادرشان زندگی میکنند. نسرین دختر ناسازگاری است که قصد ازدواج با بهروز را دارد. شوکت پدر بهروز مردی ثروتمند و زورگو است و مخالف ازدواج. بهروز و نسرین در ایران با تمام مشکلات و موانع ازدواج میکنند و با مشکلات بسیاری که شوکت برای آنها ایجاد کرده روبرو میشوند. نرگس که از ابتدا مخالف ازدواج نسرین با بهروز است در مقابل شوکت و خانوادهاش بسیار مقاومت میکند و شوکت نیز برای تلافی، مشکلات زیادی برای نامزد نرگس، احسان ایجاد میکند و به بهانه برقراری روابط تجاری با برادرش بهروز را به خارج از کشور میفرستد. بهروز نسرین را طلاق میدهد و با دخترعمویش در خارج از کشور ازدواج میکند و نسرین به تنهایی دخترش بهار را بزرگ میکند. بعد از چند سال بهروز به ایران برمیگردد و به اصرار خانوادهاش به دیدن نسرین و بهار میرود. شوکت وقتی میفهمد بهروز از دختر عمویش به علت انحرافات اخلاقی وی جدا شده و احتمالاً مبتلا به ایدز است سکته میکند و فلج میشود. بهروز بعد از اطمینان از سلامتی جسمیاش تصمیم به شروع زندگی جدیدی با نسرین میگیرد. نرگس هم با احسان ازدواج میکند و بهروز و نسرین آن آدمهای بی تجربه سابق نیستند.
روح میرزا علی اکبرخان که فردی متدین و معتمد است، پس از فوتش در خانه اش ظهور می کند. سوگول نوه او که دختری شیرین زبان و حساس است، به همه می گوید که علی اکبرخان نمرده و او همیشه او را می بیند ...
سریال “مروارید سرخ” روایتگر ماجرای زندگی يک زوج جوان است كه در منطقه ای خوش آب و هوا زندگی می كند و به كار كشاورزی مشغول اند. مرد درصدد ايجاد يک حوضچه برای پرورش ماهی است. اما چون پول لازم برای ايجاد اين حوضچه را در اختيار ندارد، برای گرفتن وام و تسهيلاتی تلاش می كند.
عاطفه و لیلی در یک تصادف رانندگی تعمدی درگذشتهاند. رضا و فرید در ابتدا برای التیام زخمهای روحی خود، به سفر میروند و در سراسر ایران میگردند؛ همچنین، آنها پس از بازگشت از سفر با کمک مجید بهادر، جوانی که زمانی کارآموز عاطفه بود برای دستگیری و محاکمهی عاملین مرگ لیلی و عاطفه، یک دعوی حقوقی را علیه آنها آغاز میکنند. این دعوی به بخشش قاتلین میانجامد.
پويا صادقي، دانشجوي سال دوم معماري، به دليل رفتارش در محيط دانشگاه توبيخ مي شود، اما به او فرصت داده مي شود تا يك ترم ديگر به شرط رعايت مقررات ادامه ي تحصيل دهد. نغمه، دختر پر شور و شاد دانشكده كه نامزد پوياست. تلاش مي كند تا پوياي عبوس را كه آدمي متفكر و در ضمن نااميد است. به زندگي اميدوار كند. آن دو همراه با پروانه (خواهر پويا) سينا (برادر نغمه). ماني و كاوه، اغلب در يك كافي شاپ گرد هم مي آيند. پويا كه سه دوره قهرمان شطرنج بوده، حالا آدم سرخورده اي است كه نمي داند چه كند، اما مدتي بعد به توصيه ي دوستانش تلاش مي كند با شنيدن موسيقي پاپ غربي، روحيه ي خود را تغيير دهد. پويا و ماني، براي شوخي به آپارتمان حميد پرتوي ـ دوست مشتركشان در كافي شاپ مي روند و پرتوي كه حوصله ي شوخي ندارد با ماني درگير مي شود و او را به شدت مجروح مي كند. پويا هنگام ميانجي گري، پرتوي را به عقب مي راند و ناخواسته باعث اصابت سر پرتوي به لبه ي تيز ديوار مي شود و پرتوي مي ميرد. پويا و ماني كه از مرگ او شوكه شده اند، مي گريزند و جريان را به اطلاع دوستانشان مي رسانند. با ورود يك افسر آگاهي به كافي شاپ و پرس و جو از هوشنگ، كارگر آن محل، ماجراي قتل پرتوي وارد مرحله ي جديدي مي شود. هوشنگ كه به پويا مظنون شده از او طلب حق السكوت مي كند و او مي پذيرد. خانواده ي پويا و نغمه نيز به زودي از اين ماجرا باخبر مي شوند. پدر پوريا معتقد است پسرش بايد خودش را به پليس معرفي كند،اما عموحميد پيشنهاد مي كند پويا به خارج از كشور برود. او گذرنامه و بليت را هم تهيه مي كند،اما پويا در آخرين لحظه و پس از آن كه هوشنگ را به دليل نظر داشتن به نغمه به شدت مضروب مي كند، در كلانتري خود را به عنوان قاتل حميد پرتوي معرفي مي كند.
سردار مرتضي راشد از فرماندهان نيروي دريايي كه در آستانه بازنشستگي قرار دارد، درصدد گرفتن انتقام از ناو آمريكايي وينسنس مي باشد. حبيب فرزند مرتضي كه بعلت دوري از پدر در دوران جنگ و كمبود محبت پدري روحيات و طرز تفكري متفاوت با پدرش را دارد در حين فرار از مرز آبي كشور به همراه دختري محلي به اسم سلما توسط گارد ساحلي دستگير مي شود و پدر سختگير و مقرراتي اش او را جهت تنبيه به كشتي سوخته ميان دريا منتقل مي سازد. فاطمه (همسر مرتضي) كه به همراه سلما براي يافتن حبيب راهي كشتي شده بودند گرفتار طوفان مي شوند كه البته با نجات آن ها توسط نيروهاي آمريكايي احتمال زنده بودن فاطمه و سلما قطعي مي شود. راشد و يگان عملياتي اش كه در شب آخر تصدي وي بطور پنهاني قصد حمله به ناو ونيسنس را داشتند توسط نيروهاي نفوذي از جمله عبدالله (برادر فاطمه) متوقف شده و عبدالله فرمانده پايگاه مي شود. راشد كه خود را در انجام عمليات تنها مي بيند براي گرفتن انتقام با قايق حمله ور مي شود.