برچسب پوپک گلدره

سیندرلا 1380

رضي پس از ازدواج با گلي به منظور تهيه منزل مسكوني با ماشين كوچك خود اقدام به حمل مجسمه مي كند. در يكي از روزها رضي و گلي براي بردن مجسمه رودن (هنرمند بزرگ) به خانه اي اشرافي واقع در شمال شهر مي روند. رضي و گلي كه در دنياي خياليشان خود را سيندرلا و شاهزاده مي دانستند و براي رفتن به قصر خوشبختي تلاش مي كردند، پس از ملاقات با صاحبان خانه اشرافي از پيشنهاد آن ها در مورد كار در منزل ناراحت شده و خانه اشرافي را ترك مي كنند. آن ها از منزل خارج شده و باحالت ايستادن ماشين بروي دو چرخ خود مواجه مي شوند. آن ها پس از سوار شدن بر ماشين و حركت در سطح شهر با عكس العمل هاي متفاوت مردم روبرو شده و هدف قضاوت ها و اظهار نظرات مختلف قرار مي گيرند و سرانجام توسط گروهي از موتورسواران چاقو بدست مورد حمله قرار گرفته و با بدني خسته و روحي آزرده راهي خانه مي شوند. گلي كه ناتواني رضي را در خوشبخت كردن خود مي بيند با به رخ كشيدن كفش هاي اهدايي صاحب خانه اشرافي بروي رضي به خانه خود مي رود.

امیر غفارمنش | بیوگرافی امیر غفارمنش و در مورد ازدواج و طلاق و زندگی شخصی اش

امیر غفارمنش بازیگر و کمدین دوست داشتنی ایرانی است که با بازی در فیلم و سریال های بسیاری، برای ما مخاطبین خاطرات زیادی به یادگار گذاشت. در ادامه با تاپ ناز همرها شوید تا نگاهی بر زندگی این هنرمند دوست…

ماجرای فوت بازیگری که شش ماه در کما بود

۱۸ سال پیش در چنین روزهایی پوپک گلدره از دنیا رفت و مادرش در مراسم تشییع پیکر او سفید پوشیده بود تا به گفته‌ی خودش «پوپک را خوشحال کند». در چنین روزی بیتی را از زبان پوپک خواند با این مضمون: به روز مرگ چو تابوت من روان باشد/گمان مبر که مرا درد این جهان باشد» تا همان‌گونه که دخترش معتقد بود اعلام کند که «مرگ پایان یک کبوتر نیست».

ماجرای فوت بازیگری که شش ماه در کما بود

۱۸ سال پیش در چنین روزهایی پوپک گلدره از دنیا رفت و مادرش در مراسم تشییع پیکر او سفید پوشیده بود تا به گفته‌ی خودش «پوپک را خوشحال کند». در چنین روزی بیتی را از زبان پوپک خواند با این مضمون: به روز مرگ چو تابوت من روان باشد/گمان مبر که مرا درد این جهان باشد» تا همان‌گونه که دخترش معتقد بود اعلام کند که «مرگ پایان یک کبوتر نیست».

ماجرای فوت بازیگری که شش ماه در کما بود

۱۸ سال پیش در چنین روزهایی پوپک گلدره از دنیا رفت و مادرش در مراسم تشییع پیکر او سفید پوشیده بود تا به گفته‌ی خودش «پوپک را خوشحال کند». در چنین روزی بیتی را از زبان پوپک خواند با این مضمون: به روز مرگ چو تابوت من روان باشد/گمان مبر که مرا درد این جهان باشد» تا همان‌گونه که دخترش معتقد بود اعلام کند که «مرگ پایان یک کبوتر نیست».