برچسب هدیه تهرانی

نسل جادویی 1385

تعدادی جوان با قدرت‌های جادویی از روی اتفاق با هم آشنا می‌شوند و تصمیم می‌گیرند با جوانانی مشابه خود یک مهمانی را ترتیب دهند. ژاله(هدیه تهرانی) طراح لباسی است که می‌تواند از پشت اجسام، و با چشم‌های بسته چیزها را ببیند، بابک(رامبد جوان) مردی است که قدرت شنیدن دورترین و زیرترین صداهای جهان را در هر مکانی دارد، آویشن(باران کوثری) می‌تواند با برقراری ارتباط ذهنی قوی با حشرات-به ویژه زنبورها- آن‌ها را به صف کند و با دمیدن آن‌ها مزاحمان خود را فراری دهد، کاوه(کورش تهامی) و فروغ(نگار جواهریان) هر دو می‌توانند اشیا را با نگاه از راه دور تکان داده و واژگون کنند، آریو(ساسان نبی) جوان بیکاری است که استعداد بزرگ او شمردن آنی و در ثانیه‌ی تعداد حروف نام‌ها و جمله‌ها-به خصوص نام اتوبان‌های تهران- است و شاهرخ(شاهرخ فروتنیان) با روح همسر درگذشته‌ی خود در ارتباط است و از او دستور می‌گیرد. این چند تن سرانجام موفق به برگزاری مهمانی خود می‌شوند و در پایان مهمانی-که هر کس تردستی‌ای را اجرا می‌کند- می‌فهمند که جادوی واقعی از آن جوانی است که نماز می‌خواند!

روزهای نارنجی 1396

آبان زني ميانسال، در محيطي مردانه ميکوشد در مدت ده روز با استخدام کارگران فصلي، بار پرتقال يک زمين چندهزار هکتاري را تحويل دهد، او در رقابت با ديگر همکاران مرد با مشکلات و مصائب عديده‌اي روبرو ميشود.

دوئت 1394

داستان مینو را روایت می کند که همسرش حامد را به دیدار سپیده می برد زنی که همسرش با او گذشته مشترکی داشته است. این ملاقات یادآوری خاطرات گذشته آن هاست و ... .

دستهای آلوده 1378

ديبا، كه طراح سفره عقد و تزيين مجلس عروسي است به همراه سيامك، فيلمبردار مجالس جشن كه پيش از اين با هم، عشقي بي فرجام داشتند، در تدارك ارائه خدمات به مجلس عروسي فرانك پورمند و هوشنگ قندآبادي يك زوج جوان ثروتمند هستند. نادر و رويا كه در شرايطي ناخواسته و دور از رضايت پدر و مادر به عقد يكديگر درآمده اند و به همين دليل از خانواده جدا افتاده اند به سيامك و ديبا مي پيوندند. گروه چهار نفره به قصد سرقت و با ظاهري جعلي به مجلس جشن مي روند و در يك فرصت مناسب با استفاده از يك اسلحه قلابي طلا و جواهراتي را كه خانواده عروس و داماد به آنها هديه داده اند مي ربايند. سيامك، كيف حاوي جواهرات را به نسرين، دختري كه قصد دارد با او ازدواج كند به امانت مي دهد اما مردي به نام ناصر خلاف كه از اين سرقت آگاه شده مزاحمت هايي را براي سيامك به وجود مي آورد. او كه در واقع از طرف پدر نسرين، مأمور تحقيق درباره داماد آينده وي است، وقتي از همكاري سيامك با خودش در مورد تقسيم جواهرات سرقت شده نااميد مي شود ماجرا را به پدر نسرين بازگو مي كند. گروه سارقان از سيامك خواهان سهم خود هستند و نسرين حاضر مي شود كيف حامل جواهرات را در شركتي كه در آنجا كار مي كند به آنها بدهد. زماني كه نسرين كيف جواهرات را به ديبا مي دهد، ناصر خلاف كه همواره در تعقيب آنهاست سر مي رسد و طي يك درگيري با نادر با كارد او را از پا درمي آورد. ديبا كيف جواهرات را برمي دارد و زماني كه مي خواهد با اتومبيلش از معركه بگريزد، ناصر سوار اتومبيل او مي شود و تلاش مي كند با ديبا در تقسيم جواهرات شريك شود. سيامك خود را به شركت نسرين مي رساند و با كمك او جسد بي جان نادر را به بيمارستان مي رسانند. رويا نيز كه از ماجرا آگاه شده به بيمارستان مي آيد، اما لحظاتي بعد نادر مي ميرد. سيامك پنهاني از بيمارستان خارج مي شود و به خانه اش كه ديبا و ناصر در آنجا هستند مي رود و با ناصر درگير مي شود. در حالي كه پليس خانه را محاصره كرده، ناصر با كيف جواهرات قصد فرار دارد اما گلوله اي كه از سوي پليس به پاي او اصابت مي كند او را مجبور مي كند تا كيف جواهرات را در حياط خانه رها كند. ديبا به سيامك توصيه مي كند كه بدون او فرار كند، زيرا او ديگر انگيزه اي براي فرار ندارد و مدتي بعد وقتي در گورستان، رويا، نسرين و پدرش بر مزار نادر گرد آمده اند، سيامك خودش را به آنها مي رساند و لحظه اي بعد پليس هم سرمي رسد. سيامك قبل از تسليم شدن به پليس، از نسرين قول مي گيرد تا پايان دوران محكوميتش همچنان منتظر او بماند.

شوکران 1377

مهندس خاكپور مدير عامل شركت در پي بررسي ضرر و زيان كارخانه به تهران عزيمت مي كند. او طي سانحه تصادف در جاده مصدوم و به بيمارستان منتقل مي شود. محمود بصيرت معاون و دوست قديمي خاكپور با شنيدن خبر تصادف به تهران مراجعه كرده و خاكپور را در تهران ملاقات مي كند. او در پي مداواي خاكپور با پرستاري به نام سيما آشنا شد. با گذشت زمان رابطه سيما و محمود صميميت بيشتري پيدا كرد. سرانجام با پيشنهاد محمود، سيما بطور پنهاني به عقد موقت او درمي آيد. پس از مدتي محمود كه متوجه اطلاع خاكپور از جريان شده بود مهريه سيما را پرداخته و او را ترك مي كند. سيما پس از يافتن محمود خبر باردار بودنش را به او مي دهد و تقاضاي خود را از محمود مبني بر گرفتن شناسنامه براي فرزندش مطرح مي كند، اما پس از شنيدن جواب منفي محمود با مراجعه به منزل محمود او را تهديد به مطلع ساختن همسر وي از موضوع مي كند. در مقابل محمود نيز به منزل سيما رفته و پدر او را از ماجرا مطلع مي كند. سيما نيز تصميم به انتقام گرفته اما با صرفنظر از تصميم خود در راه بازگشت از منزل محمود، در اثر سانحه تصادف جان خود را از دست مي دهد.

آاادت نمی کنیم 1394

داستان فیلم با سوءظن مهتاب نسبت به همسرش احمدرضا استاد برجسته و باسابقه‌ی دانشگاه نسبت به یکی از دانشجویان احمدرضا (فرنوش) آغاز می شود و این اتهام زمانی شکل جدی و خطرناکی به خود می گیرد که دخترِ مورد سوءظن در اثر ایست قلبی و درحالی که باردار بوده می میرد و بسترساز فاجعه‌ای غیرقابل پیش‌بینی می‌شود.

آبی 1379

دختري جوان به نام مهتاب در حال مسابقه با ماشين ها در خيابان با ماشين فرد مسافركشي به نام ارسطو در خيابان تصادف كرده و فرار مي كند. ارسطو با كمك دوست خود اتومبيل مهتاب را پيدا مي كند و بعد از قطعه قطعه كردن آن را به مهتاب تحويل مي دهد. مهتاب براي تلافي كار او به دروغ به پدر و مادر ارسطو مي گويد كه پسرشان او را اغفال كرده و والدين ارسطو بدون فوت وقت آن دو را به عقد هم درمي آورند. بعد از ازدواج، مهتاب مهريه و طلاق مي خواهد و از طرفي ديگر چون باخبر مي شود كه پدرش قصد ازدواج مجدد دارد درصدد آزار ارسطو بر مي آيد اما زمانيكه با پدرش صحبت مي كند پشيمان مي شود و مهتاب ضمن عذرخواهي از ارسطو، سند ازدواج خود را به ارسطو مي دهد تا مراسم طلاق انجام شود كه در اين موقع ارسطو از او تقاضاي ماندگاري مي كند.

سیاوش 1377

«سياوش امين» نوازنده ي معروف كه پدر خود را در جنگ از دست داده است، پس از ازدواج مجدد مادرش دچار اختلالات عاطفي شده، و با دختري بنام هديه آشنا مي شود. غلامرضا امين پدر سياوش كه همگان تصور كردند به شهادت رسيده، با آزادي اسراي ايراني به كشور باز مي گردد ولي خود را به خانواده معرفي نمي كند. مادر سياوش در جريان آزادي اسراي ايراني، از زنده بودن غلامرضا مطلع شده و سياوش را آگاه مي سازد ولي سياوش كه با شرايط روحي سابق خود خو گرفته بود پس از شنيدن خبر زنده بودن پدرش دچار مشكلات روحي مي شود. پدر سياوش با پي بردن به مشكل عاطفي فرزندش و خطري كه او را تهديد مي كند، پس از ملاقات با سياوش خود را دوست غلامرضا معرفي كرده و خبر شهادت غلامرضا امين را به سياوش مي دهد.