برچسب هایده صفی یاری

عروس آتش 1378

احلام، دختري كه از كودكي زادگاهش را ترك كرده و به شهر آمده، اكنون سال آخر پزشكي را در دانشگاه سپري مي كند. او كه به حكم قوانين عشيره اش بايد به همسري پسرعمويش فرحان درآيد، عاشق استادش ـ دكتر پرويز ـ است و استاد نيز دل در گرو عشق او دارد. احلام گرچه تفكر عشيره اي را مقدس و غيرقابل انكار مي شمارد، نمي خواهد با پسرعموي ماهيگير و بي سوادش كه به قاچاق كالا مشغول است ازدواج كند. او كه از دو سالگي پس از مرگ پدر همراه مادرش به شهر آمده تصميم مي گيرد براي صحبت كردن در اين مورد به زادگاهش برود. احلام و فرحان كه تاكنون همديگر را نديده اند يكديگر را مي بينند و احلام طي گفتگويي صريح با فرحان به او مي گويد كه قادر نيست در شرايطي كه كس ديگري را دوست دارد، همسر او شود. فرحان كه از گفتگوي احلام سخت رنجيده، همچنان احلام را نامزد خود مي داند و در صورت عدم تمكين، حكم قتل او را براساس سنتي ديرينه در قبيله اش، تكليف خود مي داند. احلام همچنين با «خاله هاشميه» صحبت مي كند و او را متقاعد مي كند كه اين سنت قديمي در دوران حاضر ديگر معنايي ندارد. خاله به حمايت از او برمي خيزد ولي خانواده فرحان در ازدواج او با فرحان مصر هستند. دكتر پرويز با كمك يك وكيل تلاش مي كند تا راهي براي اين معضل پيدا كند ولي با موجي از مخالفت ها روبرو مي شود. فشارهاي عشيره باعث مي شود تا احلام به اجبار با ازدواج موافقت كند. در شب عروسي آن دو، خاله با كارد فرحان را از پاي درمي آورد و احلام نيز در آتشي كه خود در اتاق حجله اش برافروخته، مي سوزد.

دوران عاشقی 1393

فيلم درباره زندگي يک زن وکيل به نام بيتا است که در کار خود تبحر دارد و بيشتر پرونده‌هاي مربوط به طلاق را قبول مي‌کند. همسر او حميد در يک شرکت بزرگ کار مي‌کند و به واسطه شغلش با ميترا که به تازگي از خارج آمده آشنا مي‌شود و با او عقد مي‌کند. ميترا از حميد باردار شده، اما حميد اين مساله را نمي‌پذيرد و معتقد است که مدتهاست که عمل وازکتومي انجام داده و همه چيز را انکار مي‌کند. دايي ميترا که از اعتبار و قدرت زيادي برخوردار است از جريان مطلع شده و حميد را تهديد مي‌کند که بايد همسرش را طلاق و با ميترا به زندگي ادامه بدهد و براي تحت فشار قرار دادن حميد ميترا را به بيتا معرفي مي‌کند تا وکالت او را بر عهده بگيرد. ميترا از اين جريان مطلع مي‌شود و پرونده را نمي‌پذيرد و حالا حميد منتظر تصميم بيتا براي ادامه زندگي است.

زیر درخت هلو 1384

در خانواده عارف پور هر كسي شب قبل از مرگ، در خواب مي فهمد كه فردا ساعت پنج عصر خواهد مرد. اين سنت در خانواده عارف پور به زمان حال رسيده است. بزرگ خاندان عارف پور در خواب مي بيند كه زمان مرگش فرا رسيده به همين دليل از صفا، مستخدم خانه زادش مي خواهد كه پسرش مسعود را خبر كند. عارف پور نزد او وصيت مي كند كه قبل از خواندن وصيت نامه كه در گاوصندوق و كليدش هم نزد صفاست، ملزم به پيدا كردن همسري براي صفا و ازدواج مستخدم باوفاي او هستند. عارف پور رأس ساعت مقرر مي ميرد. در اين ميان اعتمادي داماد خانواده كه در كار آپارتمان سازي است اصرار مي كند كه صفا هرچه سريع تر با دختري ازدواج كند و سهم هر كس از ارث مشخص شود تا او بتواند در سهم همسرش از حياط بزرگ خانه، آپارتمان سازي كند. اما صفا معتقد است چون مهره مار دارد و طرفداران بي شماري براي ازدواج با او هستند، ازدواج او محله را به هم خواهد ريخت. با اصرارهاي اعتمادي سرانجام همه زنان بيوه محله به خانه عارف پور مي ريزند تا با صفا ازدواج كنند. در ميان بلبشوي حضور زنان در خانه عارف پور، الهه همسر مسعود متوجه علاقه سوسن مستخدمه خانواده اعتمادي به صفا مي شود، اما چون سوسن از هلو بدش مي آيد و صفا با نام بردن از هلو با سوسن هميشه درگيري دارد، امكان ازدواج اين دو ضعيف به نظر مي رسد. الهه پيشنهاد مي كند كه آنها صفا و سوسن را به شمال ببرند تا دور از خانواده در ويلاي خانوادگي آنها بتوانند بهتر همديگر را بشناسند. صفا و سوسن به همراه مسعود و الهه به شمال مي روند. صفا و سوسن در ويلا مي مانند. اما درد زايمان الهه باعث مي شود كه مسعود حضور صفا و سوسن را در ويلا فراموش كند. صفا و سوسن در ويلا پس از كلي درگيري و حل مشكلات يكديگر شيفته هم مي شوند، اما صفا همچنان بر ازدواج نكردن با سوسن پافشاري مي كند. اما با ديدن خواب جهنم و عذاب خداوند براي افراد مجرد تصميمش براي ازدواج راسخ مي شود. صفا و سوسن در نهايت با هم ازدواج مي كنند.

چه خوبه که برگشتی 1391

فرزاد دندانپزشکي که پس از سال‌ها به ايران ميآيد تا دور از مسائل و آشفتگي زندگي‌اش به آرامش برسد. همزمان با ورود او به کشوريک شي مرموز شبه‌فضايي پديدار ميشود و پاي خانم دکتر ياسمين و سنگ‌هاي جادويي‌اش را به ماجرايي باز مي‌کند که رفاقت ديرينه فرزاد و کامبيز را که سالهاست در همسايگي هم کنار دريا زندگي مي‌کنند، به جدالي بيهوده مي‌کشاند…

آدمکش 1388

حمید زاهدی یکی از دوستان قدیمی مازیار معافی (روانشناس) بعد از دو سال نزد او می رود و از او درخواست می کند که نامزدش (رویا) را که به اتهام قتل برادرشوهرش دستگیر شده مجنون و روانی جلوه داده تا دادگاه در مجازات او تخفیف قائل شود و...

بوسیدن روی ماه 1390

احترام السادات ( شیرین یزدان بخش ) و فروغ ( رابعه مدنی ) دو مادر سالخورده ای هستند که سالها چشم به راه بازگشت فرزندانشان از جبهه جنگ هستند و حالا در غم دوری فرزندشان، دوستی بسیار نزدیکی به یکدیگر پیدا کرده اند. آنها هر هفته به ستاد شهدا می روند تا خبری از فرزندانشان بگیرند اما همیشه به آنها گفته می شود که خبری از فرزندانشان نیست تا اینکه در یک روز که احترام السادات به تنهایی به ستاد شهدا مراجعه می کند، به او گفته می شود که جسد فرزندش پیدا شده و بزودی آن را تشییع خواهند کرد. اما احترام السادات به علت رعایت حال فروغ که به سرطان مبتلا شده و پزشکان هم گفته اند مدت زمان زیادی در قید حیات نخواهد بود، از مسئول ستاد ( صابر اَبَر ) خواهش می کند تا به فروغ بگوید جسد پیدا شده متعلق به پسر اوست، اما مسئول ستاد به شدت با این تصمیم مخالفت می کند و...

شور زندگی 1377

همسر دكتر موحد استاد دانشگاه، وقتي بورس تحصيلي خارج از كشور دريافت مي كند، استاد حاضر به همراهي او براي خروج از كشور نمي شود. همين موضوع باعث بروز اختلاف بين آن ها مي شود و زن تنها مي رود. بعد از چند سال مادر برمي گردد، اما قبل از اينكه بتواند دخترش را ببيند؛ دختر در يك تصادف دچار مرگ مغزي مي شود. مادر سعي مي كند مقدمات لازم را براي انتقال نياز به كشوري ديگر را فراهم كند، اما پدر موافقت نكرده و پزشكان هم اينكار را بي فايده مي دانند. پزشكان از پدر مي خواهند كه با اهداء اعضاء دخترش موافقت كند. سرانجام دكتر موحد بعد از يك كشمكش طولاني با خود و همسرش بالاخره با اهداء اعضاء موافقت مي كند.

جدایی نادر از سیمین 1389

سيمين (ليلا حاتمي) مي‌خواهد به‌همراه همسرش نادر (پيمان معادي) و دخترش ترمه (سارينا فرهادي) از ايران برود و همه مقدمات اين کار را فراهم کرده. اما نادر نمي‌خواهد پدرش را که از بيماري آلزايمر رنج مي‌بَرَد تنها رها کند. اين اختلافات باعث مي‌شود سيمين از دادگاه درخواست طلاق کند، اما دادگاه درخواستش را در مورد حضانت فرزندش رد مي‌کند و مجبور مي‌شود به خانه پدرش برگردد.

ترمه تصميم مي‌گيرد پيش پدرش نادر بماند به اميد اينکه مادرش سيمين پيش آنها برگردد. نادر نمي‌تواند از عهده مراقبت از پدرش بربيايد؛ پس براي اين کار يک مستخدم به نام راضيه (ساره بيات) استخدام مي‌کند. اين زن جوان که باردار است اين کار را بدون اطلاع همسرش حجت (شهاب حسيني) قبول کرده‌است. يک روز نادر به خانه برمي‌گردد و پدرش را در حالي که دستش با روسري به تخت بسته شده و از روي تخت به زمين افتاده و تنها رهاشده مي‌بيند.

وقتي راضيه به خانه برمي‌گردد دعواي شديدي درمي‌گيرد که عواقب تراژيک آن نه‌تنها زندگي نادر را زير و رو مي‌کند، بلکه تصوير دخترش از او را دستخوش تغيير مي‌سازد. راضيه به‌دليل مرگ جنينش به بيمارستان منتقل مي‌شود. او و همسرش دليل مرگ جنين را هل داده شدن توسط نادر مي‌دانند و از نادر شکايت مي‌کنند و...