برچسب هایده صفی یاری

برج مینو 1374

مينو كه به تازگي با موسي ازدواج كرده در حال جابجا كردن جهيزيه خود در خانه جديد است. موسي طي نامه اي باخبر مي شود كه بايد دكل ققنوس در جزيره ي مينو را جمع كنند، اما موسي حاضر نيست اين كار را بكند و دوست دارد حالا كه جنگ تمام شده او ديگر به خاطراتش برنگردد و براي ماه عسل به اصفهان برود. اما صبح زود حركت عليرغم ميل موسي و به اصرار مينو به جزيره ي مينو مي روند و آنجا موسي در خيال به زماني برمي گردد كه با منصور، برادر مينو كه شهيد شده در حال ساختن دكلي براي شناسائي بهتر دشمن هستند. مينو هم همراه موسي منصور را مي بيند و از موسي مي خواهد كه باز هم در دكل بمانند تا او بيشتر برادرش را ملاقات كند، و لحظه شهادت برادر را هم مي بيند، اما تاب نمي آورد و در موقع پائين آمدن از دكل زخمي مي شود. و وقتي كمي بهبود مي يابد در بيمارستان به دنبال موسي مي گردد اما او را در دكل مي يابد. مينو و موسي با ديدن چند مأمور كه براي باز كردن دكل آمده اند تصميم مي گيرند كه طبق قول موسي خودشان دكل را باز كنند.

سیمای زنی در دوردست 1382

مهندس مرد پا به سن گذاشته اي است كه از همسر و پسرش جدا شده و تنها زندگي مي كند.در شبي كه قرار است آن دو از خارج برسند صداي زني روي پيغام گير تلفن خانه ي مهندس توجه او را جلب مي كند. زن مي گويد كه شماره را تصادفي گرفته و مي خواسته پيش از خودكشي به كسي خبر بدهد.مهندس اول سري به پدر و مادر پير و مستأصل و غرغرويش مي زند و بعد راه خانه ي دختر را در پيش مي گيرد. دختر آنجا نيست، در عوض زن جواني هست كه ادعا مي كند دوست دختر است. آن دو با هم به چند بيمارستان سر مي زنند. دختر مي گويد بازيگر است و بعد مرد را دعوت مي كند به ديدن نمايشگاهي با نام «پرواز». گروهي دور هم جمع شده اند و ظاهراً نمايشگاهي از «آثار مفهومي» برگزار كرده اند به نفع كودكان افغان. مهندس در آنجا تصوير خواننده زن افغان را مي بيند و به ياد خاطرات گذشته اش مي افتد. در راه بازگشت از آنجا دختر به سينمايي خالي مي رود و معلوم مي شود كه بازيگر هم نيست. مهندس دختر را گم مي كند و با واسطه ي يك زن مشكوك خياباني به خانه اي مي رود كه خورشيد، همان خواننده ي افغان، سال ها در آنجا زندگي كرده. رابطه ي ميان خورشيد، دختر و مهندس چندان واضح نيست اما در آخر دختر همان جا به سراغ مهندس مي آيد.

نیوه مانگ 1385

"مامو"، نوازنده‌ پير و سرشناس کردستان، همراه فرزندانش سفري را براي اجراي کنسرت در عراق پس از صدام آغاز مي‌کند. در اين سفر، کاکو مرد ميان‌سالي که خود را ارادت‌مند مامو مي‌داند، به عنوان راننده و با اتوبوسي که از دوستش قرض گرفته است، او را همراهي مي‌کند. مامو يکي‌يکي فرزندانش را که در نواحي مختلف زندگي مي‌کنند جمع مي‌کند، اما آخرين پسرش پيش از سوارشدن به اتوبوس از پدر مي‌خواهد دقايقي از ماشين پياده شود. پسر به مامو مي‌گويد که "پير" روستا گفته که بهتر است مامو به اين سفر نرود زيرا هنگامي که ماه کامل شود براي او اتفاقي خواهد افتاد. مامو مي‌گويد به هر طريق که باشد اين سفر را ادامه خواهد داد زيرا سال‌هاست جلوي کارش گرفته شده است. مامو به سراغ زن خواننده‌اي به نام هشو (به معناي خوشه‌ انگور) مي‌رود که سال‌هاست همراه 1334زن ديگر در تبعيد زندگي مي‌کند اما هشو صداي پيشينش را همراه با اعتماد به نفس از دست داده است. آن‌ها در مسير عبور از مرز با حوادث و موانع متفاوتي روبه‌رو مي‌شوند.

مادری 1395

داستان «مادری» دربارهٔ زندگی دو خواهر است که به تنهایی در شهر یزد با یکدیگر زندگی می‌کنند؛ با این تفاوت که یکی عشق خود را رها کرده و دیگر عشقش او را رها کرده‌است. آن‌ها یک تنه روبروی مشکلات و مسائلی که سر راه دارند، ایستادگی می‌کنند و حرکتی رو به جلو دارند تا اینکه …

مهتاب روی سکو 1389

ابراهيم تعزيه گردان روستاي نياق هر ساله به همراه خانواده اش براي اجراي تعزيه به روستاهاي مختلف دعوت مي شود. امسال مشکلات روزمره گريبان او را گرفته. همسرش فوت کرده، پسر کوچک‌اش بيمار است و بدهي‌هاي مالي هم به مشکل او افزوده است. مقدمات سفر تهيه شده و او پاي در سفر مي‌گذارد ...

هفت دقیقه تا پاییز 1388

زندگي مريم و فرهاد در آستانه فروپاشي است. ميترا خواهر بزرگ تر مريم، براي کمک به اين زندگي تلاش مي کند. ميترا، مريم و نيما (شوهر ميترا) عازم سفر مي شوند و اتفاق هايي در طول سفر رخ مي دهد که همه چيز را برخلاف پيش بيني ها مي سازد ...

آژانس شیشه ای 1376

عباس، بسيجي شهرستاني كه تركش خمپاره اي را كنار شاهرگ گردنش از دوران حضورش در جبهه به يادگار دارد، به اصرار همسرش نرگس براي معاينه به تهران مي آيد و در خيابان با همرزم سابقش كاظم روبه رو مي شود كه با اتومبيلش مشغول مسافركشي است. پزشك وضعيت عباس را بحراني تشخيص مي دهد و توصيه مي كند هرچه زودتر براي درآوردن تركش به لندن برود. كاظم براي تأمين هزينه سفر عباس، حاضر مي شود اتومبيلش را بفروشد. در آژانس هواپيمايي، خريدار اتومبيل پول را به موقع به كاظم نمي رساند و او به ناچار به رييس آژانس پيشنهاد مي كند تا رسيدن پول، سوييچ و مدارك اتومبيل را به گرو بردارد، اما رئيس آژانس نمي پذيرد. كاظم كه عصباني شده، شيشه دفتر آژانس را مي شكند و پس از خلغ سلاح يك مأمور نيروي انتظامي، مشتريان آژانس را گروگان نگه مي دارد تا مسئولان ترتيب سفر فوري او و عباس به لندن را بدهند. آژانس به سرعت توسط نيروي انتظامي و امنيتي محاصره مي شود و در اين بين اصغر، همرزم كاظم و عباس نيز به افراد داخل آژانس مي پيوندد. از طرف ديگر احمد ـ كه خود همرزم كاظم بوده ـ به همراه فردي به نام سلحشور به عنوان نمايندگان نيروهاي امنيتي وارد آژانس مي شوند و از كاظم مي خواهند كه اسلحه را كنار بگذارد. كاظم نمي پذيرد و پس از آزاد كردن چند گروگان به احمد و سلحشور تا شش صبح مهلت مي دهد تا اتومبيلي را براي بردن او و عباس به فرودگاه به آژانس بفرستند. در اين بين، كاظم با پسرش كه پشت در آژانس به ديدنش آمده و عباس با همسرش به گفت و گو مي نشينند و هر يك موقعيت خود را توضيح مي دهند. كاظم تا صبح بيدار مي ماند و در يادداشت هايش براي همسرش فاطمه وضعيت خاص خود را شرح مي دهد. ساعت شش صبح، اتومبيل به آژانس نمي آيد و كاظم رييس آژانس را به عنوان قرباني اول انتخاب و كشتن او را صحنه سازي مي كند. سرانجام خودرو مي رسد، مأموران با نقشه قبلي وارد آژانس مي شوند و در حالي كه راننده اتومبيل سوييچ آن را در اختيار ندارد، افراد داخل آژانس آزاد مي شوند و از دست اصغر با اسلحه خالي از فشنگش نيز كاري برنمي آيد. سلحشور، شادمان، همه چيز را پايان يافته تلقي مي كنند، اما احمد با يك چرخ بال سرمي رسد و با حكمي از مسئولان رده بالا، عباس و كاظم را به فرودگاه مي رساند. هنوز هواپيما از مرز هوايي كشور خارج نشده كه درست هنگام تحويل سال نو، عباس براي هميشه آرام مي شود.