برچسب هانا آرنت

همچنان ابتذال شر، بعد از پنجاه سال

بعد از اتفاقات جنگ جهانی دوم و جنایاتی که نازی‌ها در اردوگاه‌های مرگ انجام دادند، سنت روشنفکری اروپا به یکباره دچار بحران بزرگی شد. فاجعه‌ای وحشتناک اروپا، این مهد تمدن را تکان داده بود، فاجعه‌ای که در کمال شگفتی از درون خود همین تمدن برآمده بود و نه از کشورهای بدوی بیرون از آن. عده‌ای از فلاسفه همچون آدورنو اعتقاد داشتند که کلام نمی‌تواند عمق فاجعه را انتقال دهد و همزمان بسیاری از سینماگران مانند ژان-لوک گدار و آلن رنه این فرضیه را پیش کشیدند که هیچ تصویری قادر نیست رنج قربانیان اردوگاه‌های مرگ را بازنمایی کند. بعضی دیگر از روشنفکران دست به دامن نوعی زبان مخفی و رازآلود شدند.

مارکس به روایت آرنت

آرنت، مارکس را در امتدادِ سنتی می‌بیند که از یونان آغاز می‌شود، از مسیحیت و فلسفه مدرسی عبور می‌کند، به هابز و لاک و روسو می‌رسد و در مدرنیته به نقطه‌ای می‌انجامد که «زندگی» و «تولید» به مسئله اصلیِ دولت‌ها تبدیل می‌شود. در چنین نقشه‌ای، مارکس هم ادامه‌دهنده است و هم گسست‌آفرین.

باهم‌بودن، کنشی شجاعانه

در انزوا، فرد همچنان بنا به سرشت انسانی‌اش باز با دنیای اطراف در ارتباط می‌ماند ولی زمانی که ابتدایی‌ترین شکل خلاقیت انسان، که آن افزودن چیزی از خود به دنیای مشترک با دیگران است از بین می‌رود، انزوا دیگر قابل‌تحمل نیست و جایش را به تنهایی می‌دهد. درحالی‌که انزوا حیات سیاسی را در زندگی در برمی‌گیرد، تنهایی کل زندگی انسان را فرامی‌گیرد.