برچسب نیلوفر دوستی

به کجا چنین شتابان 1387

سریال «به کجا چنین شتابان» قصهٔ جوانی است که سری پرشور دارد و آرزوهایی بزرگ که می‌خواهد به یکباره به آنان برسد. قصه داستان روایت گر افرادی است که می‌خواهند یک شبه راه صد ساله را بروند و در این راه بدون توجه به بهایی که می‌پردازند، با مشکلات زیادی مواجه می‌شوند!

شهرزاد 1394

شهرزاد (ترانه علیدوستی) دانشجوی پزشکی و فرهاد (مصطفی زمانی) دانشجوی ادبیات و روزنامه‌نگار عاشق هم هستند و می‌خواهند با هم ازدواج کنند. داستان در سال ۱۳۳۲ و زمامداری دکتر مصدق اتفاق می‌افتد. پدران این دو از افراد گوش‌به‌فرمان شخصی متنفذ به نام بزرگ‌آقا (علی نصیریان) هستند. تحولات ۲۸ مرداد، فرهاد را که روزنامه‌نگار و از طرفداران پر و پا قرص مصدق است، به دلیل اتهام به قتل و توطئه علیه سلطنت به پای چوبهٔ دار می‌کشد، اما بزرگ‌آقا او را نجات می‌دهد. پس از آن ماجرا که دیگر فرهاد کمی از وحشت‌زدگی‌اش کم شده تصمیم می‌گیرند مراسم عروسی بگیرند. همه خوشحال‌اند به‌جز پدر شهرزاد (محمود پاک‌نیت) که میلی به این ازدواج ندارد. از آن طرف، بزرگ‌آقا دختری به نام شیرین (پریناز ایزدیار) دارد که با پسرعموی خود، قباد (شهاب حسینی) ازدواج کرده‌است. قباد که هیچ میلی به این دختر بدزبان و مغرور ندارد، چون او عاشقش است، به‌خاطر پدر قدرتمندش بزرگ‌آقا که عمویش می‌شود سکوت می‌کند و مجبور می‌شود بسوزد و بسازد.

قباد و شیرین بچه‌دار نمی‌شوند و دائم بر سر اینکه چه کسی مشکل دارد و بچه‌دار نمی‌شود با هم دعوا می‌کنند. بزرگ‌آقا که دیگر از آن‌ها بسیار خسته شده و احتیاج به وارث دارد، تصمیم می‌گیرد برای دامادش قباد زن بگیرد تا ببیند مشکل از کیست؛ و پس از خود وارثی داشته باشد.

نابرده رنج 1390

داستان این مجموعه به سال‌های دهه شصت و زمان جنگ ایران و عراق بازمی‌گردد. سریال در مورد جوانی به نام اسد (با بازی کامبیز دیرباز) است که در تهران قدیم و در محله پامنار زندگی می‌کند. اسد با کسی به نام منوچهر (سیاوش طهمورث) که فردی پولدار است و در دروازه شمرون زندگی می‌کند، آشنایی دارد. اسد به دلیل قاچاق کالا به زندان می‌افتد و در همین هنگام، پدرش فضلعلی (با بازی صدرالدین حجازی) درمیگذرد و پس از مرگ وی دفتر خاطرات پدر به اسد می‌رسد. اسد با خواندن این دفترچه متوجه می‌شود که در روستایی با نام سلمت آباد در نزدیکی شهر مرزی پاوه گنج خانوادگی پنهان است و به همین دلیل از زندان فرار می‌کند تا با پیدا کردن گنج کمکی برای خانواده خود انجام دهد، در این میان کارآگاه پلیسی به نام جابر (میلاد کی مرام) مسئول پرونده اسد و عماد (سام درخشانی) است تا از راه آن‌ها بتواند رد یک قاچاقچی سابقه دار و محتکر در زمان جنگ را بزند، اما او در این میان دلباخته خواهر اسد یعنی مرضیه (با بازی سحر دولتشاهی) می‌شود.

حضور اسد و عماد در جبهه و تلاش آن‌ها برای رسیدن به گنج در بحبوحه جنگ منجر به خلق صحنه‌های کمیک می‌شود. اسد به همراه عماد و منوچهر به دنبال این گنج می‌رود و در این راه با دختری کرد به نام کژال و همچنین گروهش آشنا می‌شود. جابر در تعقیب اسد و عماد خود را به جبهه می‌رساند و آنها را پیدا می‌کند و برای پیدا کردن گنج با آنها همراه می‌شود. زمانی که به گنج می‌رسند ارتش عراق به آن منطقه پیشروی کرده‌است و اسد و عماد و جابر به همراه کژال و گروهش به جنگ با ارتش عراق می‌روند و همگی شهید می‌شوند، به غیر از عماد که جانباز می‌شود، و در نهایت منوچهر به آن گنج می‌رسد که برای پیدا کردن چوب در باتلاق گیر می‌کند و آن گنج دست نخورده باقی می‌ماند

مرد 2000 چهره 1388

سعود شصتچی(مهران مدیری) که در گذشته به دلیل تغییر هویت‌ها به دادگاه رفته بود و حکم شش ماه زندانی گرفته بود به خانه بازگشته اما سحر(فلامک جنیدی) نامزد او با رئیس پیر اداره ثبت احوال به خواست پدرش و نه به رضایت خود ازدواج کرده ولی هنوز به مسعود شصتچی علاقه دارد.
مسعود از اداره ثبت احوال اخراج شده و همه به دلیل سابقه گذشته وی او را سرزنش می‌کنند و حاضر به استخدام وی نیستند.
از آنجا که مسعود شصتچی با شماره شناسنامه ۱۳ در اشتباه گرفته شدن با افراد دیگر بدشانس است فردی او را با مهران مدیری کارگردان و بازیگر اشتباه می‌گیرد و از او تقاضای وقت مصاحبه می‌کند، از طرفی مسعود از طریق جراید متوجه می‌شود که مهران مدیری در خارج از کشور است و وقتی می‌بیند کسی او را تحویل نمی‌گیرد و عشق او هم رفته‌است تصمیم می‌گیرد این بار به عمد خود را مهران مدیری معرفی کند تا دوباره به یک شخصیت محبوب تبدیل شود. با این حال طی ساخت یک تله فیلم در فرودگاه با کاپیتانی به اسم کاپیتان ساجدی اشتباه گرفته می‌شود. او مجبور می‌شود یک هواپیما را تا شیراز ببرد ولی در راه اشتباهاً به تهران بازمی‌گردد. هواپیما در راه دچار نقص فنی شده و او با تلاش خود هواپیما را به زمین می‌نشاند و از فرصت سوءاستفاده کرده و فرار می‌کند ولی بازهم به جای یک مربی فوتبال اشتباه گرفته می‌شود. او در نقش مربی شکیبا به کارش ادامه می‌دهد، لازم است ذکر شود که در این قسمت‌ها روابط نا مشخص و پیچیدهٔ پشت پرده فوتبال کشور به نقد کشیده می‌شود که در نوع خود جالب توجه‌است؛ ولی در حینی که پلیس متوجه می‌شود که آن مربی پروفسور شکیبا نبوده و مسعود شصتچی است به محل استقرار تیم سیکاد مراجعه می‌کند ولی وی به صورت اتفاقی آنجا نبوده و به‌طور ناخواسته وارد بازی دیگری می‌شود او پایش به یک باند خلاف باز شده که خود را جادوگر جا زده‌اند و به کف بینی، احضار روح و امرار معاش می‌کنند، در این ماجرا همه متوجه نیروی فوق‌العاده وی در این کار می‌شوند و در واقع وی را مدیوم می‌دانند. او در حال انجام فریب اشخاصی دستگیر می‌شود و به زندان می‌افتد.
مأمور بازجو به سادگی وی پی می‌برد و مسعود به عدم توانایی خود در نه گفتن به کارهایی که حتی نمی‌خواهد انجام دهد اقرار می‌کند. به هر حال قانون او را مجرم شناخته و حکم او را ۱۰ سال تبعید به روستایی در بدترین نقطه کشور اعلام می‌کند، آن روستا جایی نیست جز برره. یک نشیمن گز او را نیش می‌زند و بیهوش می‌شود. شیر فرهاد پایین برره و کیانوش استقرار زاده (که حالا پیر شده‌اند) سر می‌رسند و او را با خود می‌برند.

ازدواج غیابی 1379

بيتا دختر حاج آقا حكمي از خانواده اي متدين در اصفهان، براي رفتن به دانشگاه در تهران اعتصاب غذا مي كند تا سرانجام پدرش موافقت مي كند كه او رابه همراه دايه اش، سيما روانه تهران كند. اما بي تا در همان بدو ورودش به دانشگاه با جواني آشنا شده و عليرغم توصيه هاي سيما با او رابطه صميمانه اي پيدا مي كند. اين در حالي است كه پدر بيتا او را براي برادرزاده اش علي در نظر گرفته كه به زودي با پايان يافتن تحصيلاتش از خارج كشور باز مي گردد. اما بيتا تصميم مي گيرد به انتخاب خودش ازدواج كند. اگر چه پسر نيز به دلايل مختلف تمايل به فراهم آوردن زندگي مناسب و سپس تشكيل خانواده را ندارد از همين رو عليرغم درخواست بيتا اقدامي جهت صحبت با پدر او به عمل نمي آورد. علي به ايران آمده و بيتا هم به اصفهان فرا خوانده مي شود. ولي درشب نامزدي، بيتا از علي مي خواهد كه به يك بهانه واهي از ازدواج با او صرفه نظر كند و اين موضوع را به عمويش بگويد. علي كه متوجه مي شود بيتا كس ديگري را دوست دارد، درخواست وي را اجابت كرده و به عمويش اطلاع مي دهد كه ديگر قصد ازدواج با دختر او راندارد. بيتا و سيما به تهران باز مي گردند ولي مرد مورد علاقه اش همراه مادر و دوستانش، مهندس فرزين و دخترش مهشيد، براي برنامه ريزي ساخت يك سري آپارتمان به ويلاي فرزين به شمال رفته اند. بيتا طي مسافرتش به شمال متوجه مي شود كه جوان مورد علاقه اش برخلاف وعده هاي قبلي تمايلي به ازدواج با او ندارد و بر آن است ضمن ازدواج با مهشيد كه در آمريكا اقامت دارد. هم مهاجرت اش به آن سوي آب ها را تضمين نموده و هم معاملاتش با فرزين را دو قبضه كند. پدر با اطلاع از ماجرا به تهران آمده و براي رضاي دل دخترش كه از نااميدي خود كشي كرده، جوان را مجبور مي كند تا با وي ازدواج كند اما بيتا ديگر جوان نادم را نمي خواهد و عشق اورا از قلبش بيرون كرده است.

شیفته 1379

طاهر كه برخلاف نظر خانواده اش با روجا ازدواج كرده، در شب تولد دختر خردسالش براي او هديه اي دريافت مي كند كه بعداً معلوم مي شود از طرف مردي ناشناس است. مرد ناشناس از آن پس مدام زنگ مي زند تا (به قول خودش) حقيقتي تلخ را به اطلاع او برساند. اين حقيقت درباره خيانت همسر اوست. طاهر كه لكنت زبان دارد و كودكي ناخوشايندي داشته به مرور به همسرش مشكوك مي شود و با او به كشمكش برمي خيزد. او همچنين نسبت به دوست روجا، زيبا كه با او مراوده زيادي دارد عكس العمل نشان مي دهد. تلفن ها ادامه پيدا مي كند و ناشناس به جزئياتي اشاره مي كند كه خون طاهر را به جوش مي آورد و او قصد جان همسرش را مي كند. بعدتر نواري به دست طاهر مي رسد كه شك او را به يقين بدل مي كند و او كارش به جنون مي كشد. او را در بيمارستان و سپس در بيمارستان رواني بستري مي كنند و روجا با درخواست طلاق همراه زيبا به سراغ مرد ناشناس مي رود كه معلوم مي شود برادر زيباست. كل ماجرا دسيسه اي بوده از سوي زيبا و برادرش براي به دست آوردن روجا. روجا وقتي از ماجرا باخبر مي شود، زيبا و برادرش را مي كشد و كارش به زندان مي كشد. دست آخر او و طاهر با هم ملاقات مي كنند.

بانوی کوچک 1380

سارا و دارا به يكديگر علاقمند شده اند، اما خانواده ي سارا با ازدواج آن ها مخالفت مي كند به همين خاطر دارا و سارا تصميم مي گيرند كه با هم فرار كنند تا به مشهد بروند، اما در ترمينال جنوب دستگير مي شوند و قرار مي شود كه ديگر همديگر را نبينند. سارا از طريق نامادري اش با دارا تماس دارد و پدر سارا بالاخره با ديدن علاقه اين دو راضي به ازدواج آنها مي شود، اما شرايط براي دارا مي گذارد. او سارا را از ارث محروم مي كند و به دارا 10 روز مهلت مي دهد تا محل مناسبي براي زندگيشان مشخص كند، اما دارا جايي را پيدا نمي كند و براي جلب رضايت پدر سارا، خانه دوست دارا، نيما را به عنوان آپارتمان خود معرفي مي كند. آن ها بعد از چند روز به علت آواره بودن به طلاق و جدايي فكر مي كنند، اما بعد تصميم مي گيرند كه در يك پارك با ساكن شدن در يك چادر زندگي مشترك خودشان را شروع كنند.

ما همه خوبیم 1383

خانواده‌ای که چند سالی است از پسر بزرگ خود که به خارج رفته است خبر ندارند ناگهان با پیامی از او روبه‌رو می‌شوند که دوستش برای آن‌ها آورده او از آن‌ها خواسته است که فیلمی ویدئوی از خود تهیه کنند و برای او بفرستند ماجرای «ما همه خوبیم» ماجرای ساختن این فیلم است.