برچسب نیلوفر دوستی

فراری 1381

عسل دختر سيزده ساله اي كه در شهرستان زندگي مي كند، همراه با رضا پسر هم‌سن و سالش كه به او علاقه‌مند است، به تهران مي گريزد. مريم مادر عسل كه معلم است براي يافتن عسل راهي تهران مي شود و با كمك دوستش كه مهماندار هواپيماست در جست‌وجوي اوست. مريم كه رد رضا را پيدا كرده، وقتي به محل كارش مي رود مي فهمد كه رضا درگير كارهاي قاچاق و فعلاً متواري است و بر سر پول هم با صاحب‌كارش مصيب مشكل دارد. مصيب در قبال پول رضا قول مي دهد كه او و عسل را راهي تركيه كند. از سويي مريم از طريق مجيد يكي از دوستان رضا مخفي گاه مصيب را پيدا مي كند. رضا پي مي برد كه مصيب نه تنها پول او را نمي دهد بلكه مورد ضرب و شتم عوامل او هم قرار مي گيرد. زني كاسب، عسل را گول مي زند و او را با خود به خانه اش مي برد تا با گروهي از دختران روانه كشورهاي عربي شوند. عسل كه پي به نيت آنها برده، مي گريزد و درمي يابد كه مادرش براي يافتن او به تهران آمده و سعي مي كند پيدايش كند. مريم كه به محل اقامت مصيب رفته در خطر كشته شدن است اما پليس سر مي رسد و او نجات پيدا مي كند. سرانجام عسل با مادرش راهي شهرشان مي شود.

آقای رییس جمهور 1379

مصطفي رياحي رزمنده سالهاي جنگ و روزنامه نگار به دور از مصلحت گرايي امروز، به خاطر توطئه اي مالي به زندان مي افتد و نشريه اش تعطيل مي شود اما با الطاف ظاهري شخصيتي متنفذ از زندان بيرون مي آيد و چون طرز فكر و مقالاتش مورد قبول هيچ يك از جناح هاي سياسي نيست. با دعوت همان شخصيت متنفذ سردبيري روزنامه تازه تأسيسي را به عهده مي گيرد كه مدير مسئول و صاحب امتيازش همان شخص متنفذ است. فعاليت در آن روزنامه مصطفي را گام به گام از ارزش هاي گذشته و اهداف انقلابي خود و نيز همسرش كه همچنان بر آن ارزشهاي انقلابي پا مي فشارد، دور مي كند، تا اينكه برخورد با دوستان جانبازش او را به خود مي آورد و هنگامي كه صاحب امتياز روزنامه خود را نامزد رياست جمهوري اعلام مي كند مصطفي در آخرين سرمقاله ماهيت ضد ارزشي او را برملا مي سازد. اين عمل انقلابي موجبات قتل او را فراهم مي آورد. اگرچه در آخرين لحظات دوستانش به ياري اش مي شتابند اما ابتدا همسرش در انفجار اتومبيل و سپس خودش توسط چند گلوله به قتل مي رسد. در پايان اين گونه وانمود مي شود كه مصطفي و همسرش توسط جناح هاي سياسي مخالف آن شخصيت متنفذ به قتل رسيده اند.

همکلاس 1380

كيوان و داريوش در طي يك ماجراي تصادفي با ترانه و دوستش كيميا، آشنا مي شوند كه منجر به علاقه متقابل و دوجانبه كيوان و ترانه و داريوش و كيميا مي شود. ترانه با دوستانش شرط مي بندد كه كيوان را سر كار بگذارد ولي در طي روابطش با او واقعاً عاشقش مي شود. داريوش هم با كيميا ازدواج مي كند. اما كيميا براي داريوش فاش مي سازد كه همه ي ماجراي عشق ترانه به كيوان يك شرط بندي است. اين درحالي است كه كيوان براي رسيدن به آرزوهايش و خواسته هاي ترانه خود را به آب وآتش مي زند و تصميم دارد همراه ترانه به خارج از كشور برود. داريوش با اطلاع از بازي شرط بندي ترانه و دوستانش موضوع را به كيوان مي گويد و كيوان هم براي انتقام گرفتن از ترانه اقدام مي كند، درحالي كه ترانه اعتراف مي كند واقعاً عاشق كيوان شده و ديگر به آن بازي اوليه اهميتي نمي دهد. سرانجام كيوان متقاعد شده و با ترانه اي كه به همه ي دلبستگي هاي قبلي اش پشت پا زده زندگي تازه اي را آغاز مي كند.

مارال 1379

رضوان كه فردي مذهبي و با ايمان است، سعي دارد با انجام كار خير و ثواب گناهان خود را پاك كند. در پي اين ماجرا او به همسرش حاج ابراهيم پيشنهاد مي كند كه با عقد كوتاه مدت يكي از زنان زلزله زده او را از بدبختي دور كند، اما دست بر قضا زني كه معرفي مي شود دختر جواني ست به نام مارال. چيزي نمي گذرد كه روابط رضوان و مارال تيره مي شود و رضوان كاري مي كند تا حاج ابراهيم مارال را از خود دور مي كند. مارال از دوست رضوان (فائقه) كمك مي گيرد. در اين بين پسر فائقه به مارال علاقه مند مي شود و با هم ازدواج مي كنند و رضوان از كرده ي خود پشيمان مي شود.

سالاد فصل 1383

ليلا سازگار، دختری تنگدست و بخت برگشته است که برای تهیه مخارج و نیز خرج عمل قلب خود دزدی می کند، او در جریان فعالیت های روزمره اش - ولگردی و دزدی - با مرد ثروتمندی به نام حمید دوستدار آشنا می شود، که موقعیت تازه ای را پیش روی او می گذارد.حمید شیفته اوست و لیلا برای هموار کردن آینده اش و اداره ی زندگی پدر و برادر نوجوانش رضا وجود او را برای خود بسیار مغتنم میداند و این در حالی است که پسرخاله لیلا، راننده میان سال الکلی لوطی مسلکی به نام عادل مشرقی که به تازگی از زندان آزاد شده، دیوانه وارعاشق لیلا است. عادل آنقدر عاشق (دخترخاله اش) لیلاست که به خاطر عشق به او برای تأمین خوشبختی اش، حاضر به انجام بزرگترین فداکاری قابل تصوری که می تواند از یک عاشق سر بزند، می شود.کشتن مهرانگیز، همسر حمید که وجودش مانع شکل گیری خوشبختی لیلاست.او در حالی این فداکاری را انجام می دهد که میداند پیروز این میدان عشق، رقیبش خواهد شد. معهذا این کار را می کند... اما در پایان همه ماجرا آن طور که گفته شده و یا می شود، نیست و آشکار میگردد که همه فعلی و انفعالات و همه ی ماجراها تابع نقشه ی دقیقی است که از ابتدا طراحی شده است. چراکه حمید پرستار همسرش، که او نیز فریب حمید را خورده و قصد ازدواج با او را داشته به عنوان مهرانگیز معرفی کرده و در واقع، این نقشه ای برای تصاحب ثروت مهرانگیز بوده است و در اصل عادل به عبارتی همسر واقعی حمید را کشته است. نهایتاً پرستار مهرانگیز، هم خود و هم لیلا را به قتل می رساند.

لج و لجبازی 1388

پونه و فرهاد پس از پانزده سال زندگي مشترك، حدود سه سال است كه از يكديگر جدا شده اند. آشنايي پونه با يك مرد جوان انگيزه اي مي شود تا فرهاد رقيب عشقي خود را از ميدان به در كند.

مسیح (بشارت منجی) 1384

روايت هاي پي در پي از موعظه ها و معجزه هاي مسيح كه در ناصريه اتفاق مي افتد: مسيح همراه با حواريون خود در بين مردم مي گردد و در جواب نمايندگان فريسي ها كه از او نام و نشان و هويتش را مي پرسند، مي گويد كه او آمده تا بشارت ظهور احمد را بدهد. همچنين يك دختر لال و يك زن گوژپشت را شفا مي دهد و اليعاذر را كه مرده است، دوباره زنده مي كند. در تمام اين مدت بارنابا، يكي از حواريون، در حال ثبت موعظه ها و حرف ها و معجزه هاي مسيح است. يهودا اسخريوطي، يكي از حواريون، در مقابل سي سكه حاضر مي شود به مسيح خيانت كند و جاي او را به رومي ها نشان دهد. از اين لحظه فيلم دو روايت مختلف را نشان مي دهد: اولي روايت مبتني بر آن چه كه در انجيل هاي چهارگانه است، يعني دستگيري مسيح و به صليب كشيدن او؛ و دومي كه بر مبناي انجيل بارنابا و روايت هاي اسلامي تصوير شده كه طبق آن در لحظه ورود رومي ها به مقر مسيح، او به آسمان عروج مي كند و يهودا شمايل مسيح را با خود مي گيرد و با لحن و رفتاري متفاوت از مسيح واقعي، مقابل پيلاطوس حكم‌ران رومي فلسطين حاضر و سرانجام مصلوب مي شود.

غزل 1380

غزل و داريوش به هم علاقه مندند، اما خانواده غزل با ازدواج آن دو مخالف است. وقتي غزل را به خاطر رابطه با داريوش از دانشگاه اخراج مي كنند، او از داريوش مي خواهد تا تكليفش را روشن كند. داريوش كه زندگي نابساماني دارد با دوست صميمي اش اسي كه از شهرستان آمده و در يك نمايشگاه اتومبيل كار مي كند زندگي مي كند. اسي به داريوش پيشنهاد مي دهد كه با دزديدن اتومبيل گران قيمت و فروش آن، مشكلاتش را حل كند. داريوش اتومبيل خسرو را مي دزدد و مي فروشد و با غزل قرار مي گذارد كه به خارج از كشور بروند، اما لو مي رود و دستگير مي شود. پول ها نزد غزل است و او سعي مي كند با بازگرداندن آنها به خسرو رضايت او را براي آزادي داريوش به دست آورد. خسرو مخالفت مي كند و مي گويد كه اتومبيلش را مي خواهد. غزل با راهنمايي دوستش شيدا تصميم مي گيرد به خسرو بگويد از داريوش باردار است. ترفند آن دو مؤثر مي افتد و خسرو رضايت مي دهد، اما به غزل مي گويد او همان دختري است كه مدت ها پي اش مي گشته و با وجود شرايطي كه دارد، حاضر است با او ازدواج كند و سرپرستي بچه را نيز برعهده بگيرد. غزل با خسرو ازدواج مي كند و داريوش قسم مي خورد كه از آنها انتقام بگيرد. پس از دو ماه داريوش از زندان آزاد مي شود و با بهانه هاي مختلف مزاحم غزل و خسرو مي شود. او حتي براي تهديد آنها به كمك اسي سلاحي كمري نيز تهيه مي كند، اما نهايتاً رضايت مي دهد پنجاه ميليون بگيرد و دست از سر او و غزل برمي دارد. از آن سو خسرو و خانواده اش كه حالا حضور و تولد بچه را جدي گرفته اند در تدارك استقبال از تولد بچه هستند. غزل كه در مخمصه گرفتار شده سعي مي كند به خسرو بقبولاند تولد اين بچه به مصلحت هيچ كس نيست و خسرو با بهانه همين بچه دوباره مزاحم آنها خواهد شد. اصرار بيش از حد خسرو براي تولد و سرپرستي بچه باعث مي شود غزل به راز زندگي خسرو پي ببرد. خسرو مي گويد بر اثر يك بيماري ديگر هيچگاه توانايي پدر شدن را ندارد و براي همين تولد اين بچه براي او مهم و حياتي است. غزل كه مي فهمد چگونه زندگي اش به بازي گرفته شده، دوباره نسبت به داريوش احساس محبت مي كند و تصميم مي گيرد به او بپيوندد، اما قبل از آن پنجاه ميليون توماني را كه خسرو به او داده پس مي گيرد و به خسرو مي دهد. سپس به رغم پشيماني خسرو و محبتش به او، وي را ترك مي كند. داريوش با قرار قبلي در پارك منتظر غزل است، اما غزل در نهايت تصميمش را عوض مي كند و در حالي كه در اتومبيل نشسته به مرور زندگي اش مي پردازد و تصميم مي گيرد به تنهايي به زندگي اش ادامه بدهد.