برچسب مهری مهرنیا

روز باشکوه 1367

قهرمان دوچرخه سواري به نام گل آقا پس از كسب مدال قهرماني آسيا، در بازگشت به زادگاه خود با استقبال پرشور همشهريانش رو به رو مي شود. مقامات دولتي شهر او را بلافاصله به فرمانداري مي برند تا در جلسه اي كه براي استقبال ورود يكي از اعضاي خانواده ي سلطنتي به شهر تشكيل شده شركت كند. فرماندار و مقام هاي نظامي و امنيتي از گل آقا مي خواهند تا با استفاده از محبوبيت خود مردم را ترغيب كند كه قالي هاي منازل خود را در اختيار فرمانداري بگذارند تا مسير استقبال را با آن فرش كنند. گل آقا به اين همكاري تن در نمي دهد اما پس از آن كه برادر نامزدش، كه خبرنگار شهر است، به عنوان محرك او ربوده مي شود خواست فرماندار و مقام هاي نظامي را اجابت و مردم را به مشاركت دعوت مي كند. پدر گل آقا، اوس خالد، مخالف شركت فرزندش و مردم شهر در مراسم استقبال است. به همين دليل روز جشن ازدواج خانواده ي سلطنتي به شهر مقارن است. مردم در جشن «با شكوه» ازدواج گل آقا شركت مي كنند و درمراسم استقبال، كسي از سكنه ي شهر، جز خانواده ي فرماندار و مقامات شهر، حاضر نمي شوند.

نقش عشق 1369

دو جوان دانشجو در موزه ي هنرهاي معاصر سنتي به تابلو بدون امضايي برمي خورند كه گفته مي شود كار دو نقاش قهوه خانه اي است. دو دانشجو به تحقيق درباره ي زندگي و آثار آن دو نقاش مي پردازند و با پيگيري و مراجعه به دوستان و شاگردان آن دو نقاش گوشه هايي از زندگي نقاش اصلي را روشن مي كنند؛ نقاش كه نقاشي هاي قهوه خانه اي مي كشيده پس از ركود كار همچنان به كشيدن نقاشي ادامه مي دهد، تا اين كه زني كه به او تابلويي سفارش مي دهد و نقاش سخت فريفته ي زن مي شود. از آن پس خيال زن لحظه اي نقاش را تنها نمي گذارد. نقاش در ملاقات ها و برخوردهايش با اساتيد فن درمي يابد كه آنها نيز در نقاشي هايشان چهره هايي مانند چهره ي همان زن كشيده اند. پس از گذشت سال ها نقاش، در دوره اي كه نقاشي هاي انتزاعي رواج گرفته است، پيشنهاد كار در يك گالري را رد مي كند و در سنين پيري، در گمنامي، فوت مي كند.

حریم مهرورزی 1365

صبريه، بيوه ي جواني است كه همسرش را در آبادان از دست داده و همراه با مهاجران جنگ با پدر و مادر و فرزندش در اقامتگاهي در تهران ساكن شده است. مادر او، ‌ننه هاجر، بيمار است. حبيب، جوان مجردي كه راننده ي تاكسي است، ‌ننه هاجر را به بيمارستان مي برد. صبريه و حبيب با هم آشنا مي شوند. صبريه براي تأمين معاش خانواده در يك خياط خانه مشغول كار مي شود و براي آن كه به موقع به محل كار برسد حبيب وعده مي گذارد كه او را هر روز به محل كارش برساند. آن دو به يكديگر علاقه مند مي شوند. ننه هاجر مي ميرد و مدتي بعد حبيب كه كس و كاري ندارد‌ با وساطت جابر،‌ پير مردي كه در همان اقامتگاه ساكن است،‌ صبريه را خواستگاري مي كند. مراسم ازدواج آن ها با سوم خرداد، روز آزادي خرمشهر، مصادف است.

سکوت کوهستان 1374

پسر نوجواني به نام قره خان، با كشته شدن پدر ناتني اش هاوارخان، از طريق مادرش نرگس درمي يابد كه پدر واقعي اش رشيد ـ قاتل هاوار ـ بوده است. رشيد توسط برادران هاوار كشته مي شود و آنها كه به تحريك مادرشان نرگس را قاتل اصلي هاوار مي دانند، توطئه اي براي كشتن نرگس ترتيب مي دهند. با كمك فتاح، يكي از برادران هاوار، قره خان و مادرش از روستا مي گريزند اما ديگر برادران سرمي رسند و نرگس را به قتل مي رسانند. عموحيدر و رحمان، مرداني كه در جواني به رشيد پناه داده بودند، به خانه برادران هاوار مي آيند و پس از يك درگيري خونبار، به كمك قره خان، با فداكردن جانشان، برادران ظالم روستا را به هلاكت مي رسانند.

زمان از دست رفته 1368

دكتر شكيبه مؤيد، پزشك حاذق نازايي، پس از ده سال زندگي مشترك با شوهرش از داشتن فرزند محروم است. آن دو چاره را در اين ديده اند كه دختري به نام ليلي را به فرزندخواندگي بپذيرند؛ اما شوهر او، كه مهندس طراحي نساجي است، دختر را به پرورشگاه باز پس مي دهد. دختر به زن متمولي سپرده مي شود. مدتي بعد در پي مرگ مادر مهندس و گم شدن ليلي، پس از نصايح بزرگان خانواده، زن و شوهر كانون خانواده را از نو برپا مي كنند.

دزد و نویسنده 1365

رحمان پس از آزادي از زندان تصميم دارد شرافتمندانه زندگي كند‌، اما به دليل سوء سابقه موفق به يافتن كار نمي شود. دوستان و آشنايان او را از خود مي رانند. او براي تأمين اجارة اتاق و خرج روزانه كيف دستي مردي را مي ربايد. اما در كيف جز مقداري دست نوشته و دارو نمي يابد. صاحب كيف نويسنده اي است كه بيماري قلبي دارد. نويسنده عاقبت رحمان را مي يابد و متوجه مي شود كه او دست نوشته ها را در سطل زباله ريخته است. آن دو به محل تخلية زباله مي روند و به جست و جوي آشغالها مي پردازند. نويسنده دچار حملة قلبي مي شود. رحمان او را به اتاق خود مي برد و خود براي جست و جو باز مي گردد. نوشته ها را مي يابد، اما وقتي به خانه مي رسد كه نويسنده فوت كرده است.

اتوبوس 1364

اهالي يك روستا به دو گروه بالادهي و پايين دهي (حيدري ونعمتي) تقسيم شده اند. سركردة نعمتي ها نمكزار خود را به كدخدا، كه به دشمني و كينة بين دو گروه دامن مي زند مي فروشد و يك اتوبوس مستعمل مي خرد تا با آن مسافركشي كند. ورود اتوبوس به روستا كار گاريچي (مسافركش) حيدري ها را كساد مي كند و اختلاف ها بيش تر مي شود. در اين ميان كدخدا سركردة حيدري ها را ترغيب مي كند تا آسيابش را به او ــ كدخدا ــ بفروشد و اتوبوسي بخرد. كش مكش بيش از پيش بالا مي گيرد. وساطت ها و نصايح معلم روستا و ريش سفيد ده كارساز واقع نمي شود. كمبود مسافر و كسادي كار سبب مي شود كه اقساط اتوبوس نعمت خان عقب بيفتد، و هنگامي كه فروشندگان اتوبوس براي ضبط اتوبوس مستعمل پا به ده مي گذارند نعمت خان با چوب دستي به سراغ كدخدا مي رود و نمكزار خود را طلب مي كند. حيدرخان واهالي روستا نيز به تبع نعمت و در حمايت از او رو در روي كدخدا مي ايستند. كدخدا نمكزار و آسياب را پس مي دهد و عداوت كهنه با ازدواج دختر نعمت با پسر حيدر جاي خود را به دوستي مي دهد.

تنگنا 1374

غلامحسين نوجواني كه به علت فوت پدر مجبور به كار در يك فروشگاه لوازم برقي است روزي در اثر حادثه اي موجب شكسته شدن يك تلويزيون مي شود. فريدون شاگرد مغازه ي مجاور به غلامحسين كمك مي كند تا آقا رضا صاحب مغازه از مجاور به غلامحسين كمك مي كند تا آقارضا صاحب مغازه از موضوع با خبر نشود. اما بعداً به واسطه ي نگفتن موضوع تلويزيون به ديگران از غلامحسين اخاذي مي كند. زماني كه مادر غلامحسين از موضوع مطلع مي شود، او را وادار مي كند تا سربلند باشد و زير بار حرف زور نرود و بالاخره غلامحسين تصميم مي گيرد در مقابل فريدون بايستد و اين فكر را عملي مي كند. او با نوشتن نامه اي موضوع را به آقارضا اطلاع مي دهد اما همزمان در مي يابد كه صاحب مغازه قبلاً همه چيز را مي دانسته است.