صبح آخرین روز 1399
این سریال داستان زندگینامه شهید مجید شهریاری میباشد
این سریال داستان زندگینامه شهید مجید شهریاری میباشد
مادر ليلا و بهرام قرار است با گرفتن وام مسكن و خريداري يك خانه بچه هايش را از دردسرهاي صاحب خانه شان، خورخور، نجات دهد. اما عجوزه ــ كه بيرون از شهر زندگي مي كند و نمي خواهد آن ها روي آرامش به خود ببينند ــ پسرش، گنجو را وادار مي سازد تا پول آن ها را بربايد. بچه ها تصميم مي گيرند با فروش عروسك هاي خود پول خانه را فراهم كنند، اما گنجو پيش دستي مي كند و عروسك ها را هم مي ربايد. ليلا و بهرام درتعقيب او به خانه ي عجوزه مي رسند، اما به دست گنجو گرفتار مي شوند. عروسك ها به كمك ليلا و بهرام مي شتابند و آن دو را نجات مي دهند. وقتي دوباره گرفتار مي شوند پليس سر مي رسد و آن ها را نجات مي دهد.
دو دوست قدیمی، از جوانی با هم عهد و پیمانی دارند. وصلت گندم دختر امان، با کرامت پسر صفر، تقدیری نیست که گندم به آن تن دهد. او عشق خودش را میخواهد، سرنوشت خودش را میخواهد. عشق چیزی نیست که به عهد بیپرسش پایبند باشد. عاشقی ساده و سخت است.
چند شخصيت درگير يک قتل مشکوک ميشوند که در يک ميهماني شبانه اتفاق افتاده است و به دنبال پيدا کردن سرنخ اصلي و مسبب مرگ اين فرد هستند.
اکرم به همراه پدرش ارسلان، مادرش اعظم، برادرش اسماعیل، و خواهر کوچک اش الهام در یک خانهٔ قدیمی، در محله ای فقیر نشین و پایین شهر زندگی میکنند. آنها وضع مالی خوبی ندارند، چرا که تمام سرمایه اشان را از شغل پدر خانواده به دست میآورند و او سازندهٔ عروسکهای چوبی است و حتی اجازه کار کردن دیگر اعضای خانواده را هم نمیدهد. در هر حال آنها زندگی آرامی دارند تا اینکه یک روز پدر خانواده، ارسلان که در حال درست کردن آنتن تلویزیون بود ناگهان از پشت بام خانه سقوط میکند و جلوی چشم همهٔ اعضای خانواده جان به جان آفرین تسلیم میکند.
چندی بعد، درحالی این خانواده در اوضاع مالی بدی به سر میبرد و حتی پول برای خرید مایحتاج خود را ندارند، صاحبخانه اشان که چهار ماه است اجاره ای از آنها دریافت نکرده به سراغ آنها میآید. او میگوید وقتی ارسلان زنده بوده ۵ میلیون تومان از او قرض گرفته و الان او پولش را میخواهد. مگر اینکه خانواده ارسلان هرچه زود تر خانه اشان را تخلیه کنند و از آنجا بروند. در غیر این صورت او پولش را تمام و کمال میخواهد. اعظم یک کار پیدا میکند که کارفرمایش به او جای خواب برای خودش و دو تا از بچههایش میدهد.
اعظم هم اصرار دارد که اکرم به اراک یعنی محل زندگی خاله اش برود و با پسر خاله اش ازدواج کند تا زندگی اش سروسامان بگیرد. اما اکرم با این درخواست مخالفت میکند و تصمیم میگیرد پول اجاره را با فروختن عروسکهای پدرش به دست بیاورد و از آن خانه بیرون نروند. اما یکی از عروسکهایی که میفروشد حاوی مواد مخدر اس بوده که ارسلان در گذشته در آن مخفی کرده. او ۳ شب تمام را در بازداشتگاه میگذراند و وقتی ثابت میشود که خودش مصرفکننده نیست آزاد میشود.
اما وقتی به خانه برمی، ردد میفهمد که اعظم، الهام و اسماعیل را ترک کرده و از خانه رفتهاست. الهام و اسماعیل هم به مرکز بهزیستی تحویل داده شدهاند. حالا او از عمویش درخواست میکند که به بهزیستی برود و سرپرستی بچهها را به عهده بگیرد. در همین حال اعظم پیدا میشود؛ ولی وقتی اکرم به سراغ او میرود او دیوانه شده و در آسایشگاه به سر میبرد. برای همین از او دل میکند؛ و در پایان او عروسکهای چوبی را به شکل عروس درمیآورد و با فروختن آنها پول برای ادامه زندگی را به دست میآورد.
مهتاب برای یافتن ردی از داوود مرادی که آخرین فرد مرتبط با خواهرش مریم، پیش از خواب طولانی مدتش بوده به محل زندگی داود میرود تا پاسخی برای سوالاتش پیدا کند…
این فیلم داستان دختری به نام سمیرا است که قصد دارد با منصور ازدواج کند، در روز پیش از عروسی مادر منصور سمیرا را برای معاینه نزد دکتر زنان میبرد اما سمیرا که از این موضوع شوکه شدهاست از این کار ممانعت کرده و در خیابان اقدام خودکشی میکند، پس از اطلاع مرگ وی به دو همکلاسیاش آنها به دنبال دلیل مرگ دوست خود میروند اما دلیل خودکشی از طرف پدر سمیرا مخفی میشود.
نهال که چهار ماهه حامله است، ناگهان مي فهمد که جنين در شکمش مرده.سکوت مي کند و تصميم مي گيريد از اين ماجرا به کسي چيزي نگويد.