برچسب مهدی صباغی

آخرین نقش 1386

آرشام سركيسيان نقاش ايراني و مسيحي مقيم خارج از كشور كه بيست سال پيش و بعد از مرگ مادرش، با فروش همه چيز از جمله تابلوهاي مادرش، مجموعه اي از شمايل قديسين مسيحي، مهاجرت كرده براي جمع آوري اين تابلوها به ايران بازمي گردد و باخبر شهادت دوستش استيو كه جانباز شيميايي بوده مواجه مي شود. اين اتفاق آرشام را ناخواسته درگير مي كند. او به تدريج با آدم هاي جديد آشنا مي شود و قدم در راه تازه اي مي گذارد.

صورتی 1381

سحر ماهان، موسيقي دان، و شهرام شب آويز، كارگردان تئاتر، پس از چند سال زندگي مشترك تصميم به طلاق مي گيرند و مي خواهند پسرشان اميرحسين متوجه قضيه نشود. قرار مي شود اميرحسين سه روز در هفته پيش مادرش باشد و بقيه روزها نزد پدرش. يكي از دوستان شهرام به نام پيمان كه به اتفاق نامزدش عضو گروه نمايشي شهرام هستند، قصد دارد به زودي ازدواج كند. آنها براي نمايشي كه قرار است روي صحنه ببرند، نياز به يك بازيگر دارند و به اين ترتيب ليلا مشرقي وارد زندگي شهرام مي شود. كم كم آن دو به يكديگر علاقه مند مي شوند و تصميم به ازدواج مي گيرند، ولي اميرحسين در برابر اين مسأله واكنش نشان مي دهد و ماجرا را به مادرش مي گويد. سحر هم گرچه مشكلات خودش را دارد، اما كنجكاو مي شود كه ليلا مشرقي را ببيند. طي اين ديدارها كم كم ليلا و سحر به هم نزديك مي شوند و از گذشته خود و ارتباط شان با شهرام مي گويند. از طرفي تلاش هاي شهرام و ليلا براي قبولاندن واقعيت به اميرحسين به جايي نمي رسد. ليلا به تدريج پي مي برد كه شهرام و سحر گرچه از همديگر جدا شده اند ولي همچنان به هم علاقه دارند و در نهايت با ديدن علاقه اميرحسين به مادرش تصميم مي گيرد از زندگي آنها خارج شود.

سایه خیال 1369

حسين پناهي دژكوه، نويسنده يك‌لاقباي خيالباف به اصرار دوست ناشرش در محفلي شاعرانه شركت مي كند و در آنجا، چيزهايي درباره «غلومي» شخصيت خيالي يكي از قصه هايش مي گويد. برق شهر قطع مي شود و در هياهوي حمله هوايي دشمن، مجلس به هم مي خورد و هر كس به سويي مي گريزد. صبح روز بعد مأموران آگاهي براي تحقيق درباره سرقتي كه در همان محل انجام گرفته است، حسين پناهي را متهم به همدستي با غلومي مي كنند و رد او را مي خواهند. از سوي ديگر صاحبخانه پول پرست حسين پناهي كه همسر و فرزندانش را به خارج از كشور فرستاده و خودش هم قصد دارد به آنها ملحق شود توسط نوار و نامه هاي ارسالي فرزندش پي مي برد كه همسرش با مردي اجنبي روابطي به هم زده و به بهانه گرفتن اجازه اقامت، از شوهرش طلاق مي خواهد تا با آن مرد ازدواج كند. صاحبخانه در شبي در اوج كشمكش هاي روحي، مي ميرد. حسين پناهي و دوست موسيقي دان سلاخ‌اش در يك ماجراي عاشقانه به دختر ناشر دل مي بندند، اما پس از كشمكش كوتاه مدتي با دوستش به نفع او كنار مي رود. مادر دختر اصرار دارد كه او را به خواستگاري پولدار بدهد. در يك تباني سه جانبه بين حسين، پدر دختر و دوست حسين، دختر به عقد عاشق واقعي اش درمي آيد و سر خواستگار پولدار بي كلاه مي ماند.

سنگ کاغذ قیچی 1385

جهان كه براساس توطئه محسن زنداني شده، پس از دو سال آزاد مي شود و به دنبال نامزدش مي گردد. دوستانش بلايي را كه توسط محسن بر سر نامزدش آمده پنهان نگه مي دارند. ولي جهان از حقيقت آگاه شده و به كمك دوستش محمود و نامزد وي تصميم به انتقام و سرقت از كارخانه مي گيرند و...

لاک قرمز 1394

اکرم به همراه پدرش ارسلان، مادرش اعظم، برادرش اسماعیل، و خواهر کوچک اش الهام در یک خانهٔ قدیمی، در محله ای فقیر نشین و پایین شهر زندگی می‌کنند. آنها وضع مالی خوبی ندارند، چرا که تمام سرمایه اشان را از شغل پدر خانواده به دست می‌آورند و او سازندهٔ عروسک‌های چوبی است و حتی اجازه کار کردن دیگر اعضای خانواده را هم نمی‌دهد. در هر حال آنها زندگی آرامی دارند تا اینکه یک روز پدر خانواده، ارسلان که در حال درست کردن آنتن تلویزیون بود ناگهان از پشت بام خانه سقوط می‌کند و جلوی چشم همهٔ اعضای خانواده جان به جان آفرین تسلیم می‌کند.

چندی بعد، درحالی این خانواده در اوضاع مالی بدی به سر می‌برد و حتی پول برای خرید مایحتاج خود را ندارند، صاحبخانه اشان که چهار ماه است اجاره ای از آنها دریافت نکرده به سراغ آنها می‌آید. او می‌گوید وقتی ارسلان زنده بوده ۵ میلیون تومان از او قرض گرفته و الان او پولش را می‌خواهد. مگر اینکه خانواده ارسلان هرچه زود تر خانه اشان را تخلیه کنند و از آنجا بروند. در غیر این صورت او پولش را تمام و کمال می‌خواهد. اعظم یک کار پیدا می‌کند که کارفرمایش به او جای خواب برای خودش و دو تا از بچه‌هایش می‌دهد.

اعظم هم اصرار دارد که اکرم به اراک یعنی محل زندگی خاله اش برود و با پسر خاله اش ازدواج کند تا زندگی اش سروسامان بگیرد. اما اکرم با این درخواست مخالفت می‌کند و تصمیم می‌گیرد پول اجاره را با فروختن عروسک‌های پدرش به دست بیاورد و از آن خانه بیرون نروند. اما یکی از عروسک‌هایی که می‌فروشد حاوی مواد مخدر اس بوده که ارسلان در گذشته در آن مخفی کرده. او ۳ شب تمام را در بازداشتگاه می‌گذراند و وقتی ثابت می‌شود که خودش مصرف‌کننده نیست آزاد می‌شود.

اما وقتی به خانه برمی، ردد می‌فهمد که اعظم، الهام و اسماعیل را ترک کرده و از خانه رفته‌است. الهام و اسماعیل هم به مرکز بهزیستی تحویل داده شده‌اند. حالا او از عمویش درخواست می‌کند که به بهزیستی برود و سرپرستی بچه‌ها را به عهده بگیرد. در همین حال اعظم پیدا می‌شود؛ ولی وقتی اکرم به سراغ او می‌رود او دیوانه شده و در آسایشگاه به سر می‌برد. برای همین از او دل می‌کند؛ و در پایان او عروسک‌های چوبی را به شکل عروس درمی‌آورد و با فروختن آنها پول برای ادامه زندگی را به دست می‌آورد.

ستاره ها (جلد 3: ستاره بود) 1384

شخصي بارها با خبرنگار روزنامه تماس مي گيرد و مي گويد يكي از ستاره هاي قديمي سينماي ايران بنام روح انگيز مرده و جنازه اش در اتاقي متروك بجا مانده است. رها به هواي اينكه ستاره مرده همان روح انگيز سامي نژاد هنرپيشه دختر لر است با عجله خود را به آن مكان يعني تئاتر پارس مي رساند. در آنجا با سرايدار ساختمان بر مي خورد كه درخواست اختصاص قبري براي روح انگيز در قطعه هنرمندان را دارد اما...

آقای رییس جمهور 1379

مصطفي رياحي رزمنده سالهاي جنگ و روزنامه نگار به دور از مصلحت گرايي امروز، به خاطر توطئه اي مالي به زندان مي افتد و نشريه اش تعطيل مي شود اما با الطاف ظاهري شخصيتي متنفذ از زندان بيرون مي آيد و چون طرز فكر و مقالاتش مورد قبول هيچ يك از جناح هاي سياسي نيست. با دعوت همان شخصيت متنفذ سردبيري روزنامه تازه تأسيسي را به عهده مي گيرد كه مدير مسئول و صاحب امتيازش همان شخص متنفذ است. فعاليت در آن روزنامه مصطفي را گام به گام از ارزش هاي گذشته و اهداف انقلابي خود و نيز همسرش كه همچنان بر آن ارزشهاي انقلابي پا مي فشارد، دور مي كند، تا اينكه برخورد با دوستان جانبازش او را به خود مي آورد و هنگامي كه صاحب امتياز روزنامه خود را نامزد رياست جمهوري اعلام مي كند مصطفي در آخرين سرمقاله ماهيت ضد ارزشي او را برملا مي سازد. اين عمل انقلابي موجبات قتل او را فراهم مي آورد. اگرچه در آخرين لحظات دوستانش به ياري اش مي شتابند اما ابتدا همسرش در انفجار اتومبيل و سپس خودش توسط چند گلوله به قتل مي رسد. در پايان اين گونه وانمود مي شود كه مصطفي و همسرش توسط جناح هاي سياسي مخالف آن شخصيت متنفذ به قتل رسيده اند.

آسمان هشتم 1389

خالده زني باكويي است كه همراه با پسرش قربان و دختر كر و لالش زلفيه به مشهد سفر مي كنند تا ناراحتي قلبي قربان مداوا شود. سكته شديد قلبي قربان، باعث بستري شدنش در بيمارستان مي شود. رحمت كه دانشجوي پزشكي است به آنها در ترجمه زبان و تأمين هزينه بيمارستان كمك مي كند. رحمت كه به مهاجران و پناهندگان فقير و بيمار افغاني نزديك مرز نيز كمك مي كند، در مسير سفر به مرز، مورد حمله قاچاقچيان قرار مي گيرد و از شدت جراحت به كما مي رود و در همان بيمارستاني كه قربان به سر مي برد، بستري مي شود. پدر رحمت، رحمان كه خادم حرم امام رضا (ع) است،‌ در حين حضور در بيمارستان، با خالده و خانواده اش آشنا مي شود و به تدريج متوجه كمك هاي رحمت به آنها مي شود. آنها همگي به حرم مي روند و درخواست شفا براي پسران‌شان مي كنند. تيم پزشكان به رحمان اطلاع مي دهد كه اميدي به بهبود رحمت نيست. رحمان با پيوند قلب پسرش به قربان، او را از مرگ نجات مي دهد. خالده و فرزندانش قبل از عزيمت به آذربايجان، در حرم با رحمان ملاقات مي كنند تا او صداي قلب رحمت را از سينه قربان بشنود.