برچسب مهدی صباغی

بازگشت قهرمان 1369

پدري مطلع مي شود كه فرزندش را در كردستان به اسارت گرفته اند و براي آزاد كردن او مبلغي باج مي خواهند. او با همكاري اعضاي خانواده و بستگان مبلغ موردنظر را تهيه مي كند و با تلاش و زحمت خود را به محل قرار مي رساند. اما به جاي فرزند، جواني را كه همنام و همرزم فرزند او است تحويلش مي دهند. جوان به پيرمرد اطلاع مي دهد كه شاهد بوده است فرزندش را به بيابان برده اند تا تيرباران كنند. پيرمرد وقتي به خانه مي رسد فرزندش را ملاقات مي كند كه قبل از تيرباران گريخته است.

کیمیا 1373

در آغاز جنگ تحميلي، همسر «رضا» باردار است و بايد مورد عمل جراحي قرار گيرد. رضا او را به بيمارستان مي‌رساند و خود به اسارت قواي دشمن در مي‌آيد. همسر «رضا» حين عمل جراحي مي‌ميرد و «شكوه» جراح، فرزند «رضا» را نجات مي‌دهد. پس از گذشت نه سال، وقتي «رضا» از اسارت آزاد مي‌شود پي مي‌برد كه همه اعضاي خانواده‌اش را از دست داده. حال او در جستجوي تنها بازمانده ي خود، فرزندش است. «كيميا» فرزند «رضا» نزد «شكوه» در مشهد زندگي مي‌كند. مشكل اينجاست كه «شكوه» به طور كامل به «كيميا» وابسته است...

طوبی 1367

طوبي و همسرش كه قاچاقچي مواد مخدر است، از جنوب كشور به تهران مي آيند. او كه ناخواسته در دام اعمال غير قانوني همسرش گرفتار شده، در جابجايي مقداري مواد مخدر به هفت سال زندان محكوم مي شود. مرد كه در غياب طوبي قادر به اداره ي زندگي نيست، دختر سه ماهه شان غزل را به يك نقاش مي فروشد. پس از پايان محكوميت، طوبي همه جا را بدنبال همسر و دخترش زير پا مي گذارد. او با تلاش فراوان، شوهرش را در زيرزمين ساختماني مي يابد و سراغ بچه اش را مي گيرد. مرد، ناگزير به او مي گويد كه غزل سالها قبل درگذشته است. طوبي خشمگين و عصبي، مرد را ترك مي كند. مرد كه متأثر و متحول شده و در بحران روحي بسر مي برد. ناخواسته باعث آتش سوزي زيرزمين مي شود. او كه سوختگي شديدي پيدا كرده، در حال احتضار در بيمارستان، آنچه در مورد غزل واقعيت داشته بيان مي كند و نشاني نقاشي كه غزل را در اختيار دارد به طوبي مي دهد. درگيري ها، تازه از اينجا آغاز مي گردد و زندگي طوبي وارد مرحله ي بحراني تازه اي مي شود.

گرگهای گرسنه 1370

يك كارمند بايگاني دادگستري به نام موسوي، جهت تهيه كسري پولش خريد زمين جهت ايجاد مسكن، به فكر سرقت از صندوق فروش تمبر اداره مي افتد. ولي در شب سرقت از پنجره بايگاني اداره، شاهد يك قتل سياسي مي شود. بحران روحي موسوي آغاز مي شود. به دليلي از سويي نمي تواند واقعيت ها را بگويد، چون خود در حال ارتكاب جرم بوده، و از سوي ديگر وجدانش او را آزار مي دهد چون مي داند كه قاتل واقعي كيست. آنها كه مي خواهند «استاد فرهنگ» را كه كانديداي مجلس شوراي ملي شده و مخالف رژيم شاه است و شهرت خوبي دارد، بدنام و از صحنه خارج كنند، توسط يك وكيل تسخيري به نام ابراهيمي درصدد آرام كردن استاد به طور مسالمت آميز برمي آيند، ولي او زير بار نمي رود و با ابراهيمي درگير مي شود. احساني و نامزدش كه از دانشجويان استاد فرهنگ هستند، تصميم مي گيرند كه در دادگاه از استادشان دفاع كنند. ولي در اثر كارشكني هاي رژيم توسط ابراهيمي، موفق نمي شوند. آنها از هر حربه اي براي منصرف كردن احساني از ادامه وكالتش استفاده مي كنند. حتي درصدد از بين بردن آخرين برگ برنده وكيل جوان، كه همان موسوي تنها شاهد قتل است، برمي آيند...

تماس 1368

یک مزاحم تلفنی با خبری دروغ سبب می شود تا «اعظم» که نگران سلامت پسرش «رضا»(دانشجوی رشته پزشکی در شمال کشور) است راهی جاده شمال شود. ساعتی بعد «رضا» به خانه اش میرسد و وقتی متوجه امر میگردد با موتور به جستجوی مادرش میرود. «اعظم» در پاسگاه پلیس راه وقتی مطمئن می شود تصادفی گزارش نشده، خوشحال به منزل باز میگردد و در منزل به انتظار دیدار پسرش بیدار می ماند. ساعاتی بعد افسر پلیس خبر تأسف آور تصادف پسرش را اطلاع میدهد. رضا در بیمارستان بستری می شود و «اعظم» در جستجوی شناسایی مزاحم تلفنی بر آمده و از خود بیخود او را با ماشین زیر میگیرد. جوان مزاحم تلفنی که شدیداً مجروح شده، (اعظم) را متوجه می کند که فرد دیگری گناهکار اصلی است.

گل یخ 1383

ترگل كه زندگي خانوادگي خوبي ندارد دلبسته ي عباس است، اما پدرش با ازدواج آن ها مخالف است ترگل از خانه مي گريزد و با عباس ازدواج مي كند. عباس كه قصد دارد براي كار به جزيره كيش برود، ترگل را نزد مادرش به روستا مي فرستد. اما بر اثر زلزله، روستا ويران مي شود و مادر مي ميرد. جستجوهاي عباس براي يافتن ترگل به ثمر نمي رسد و فكر مي كند ترگل مرده است، در حالي كه او بر اثر ضربه اي دچار فراموشي شده است. او در محل كارش با زني ثروتمند به نام مرجان آشنا مي شود. از سوي ديگر ترگل با زني تنها به نام كوكب آشنا مي شود و چون هر دو تنها هستند با هم زندگي مي كنند. در همين مدت خاطره دختر ترگل به دنيا مي آيد اما او همچنان گذشته اش را به خاطر نمي آورد. عباس كه حالا نامش را به كيوان كامياران تغيير داده روابطش با مرجان صميمي تر شده و قصد ازدواج دارند. كيوان به عنوان بازيگر اصلي يك فيلم انتخاب مي شود. او نقش پدري را دارد كه بايد دختربچه اي نقش دخترش را بازي كند. خاطره نيز كه حالا هفت سال دارد و علاقه ي زيادي به كيوان دارد به اصرار مادرش را وامي دارد او را براي آزمايش بازيگري ببرد. خاطره در آزمايش قبول و در جريان فيلمبرداري به تدريج رابطه ي صميمانه ي كيوان و خاطره بيشتر مي شود. كيوان كه حالا به خانه ي خاطره رفت و آمد دارد ترگل را مي شناسد، اما ترگل همچنان دچار فراموشي است تا درنهايت بر اثر يك اتفاق گذشته اش را به ياد مي آورد.اما اين بار حاضر به بخشيدن كيوان نيست و مي گويد همان عباس خودش را مي خواهد. از طرفي پدر ترگل نيز كه سال ها در پي ترگل بوده او را پيدا مي كند. كوكب كه شاهد زندگي ترگل بوده و علاقه ي خاطره را به پدرش مي بيند او را ترك مي كند و به خارج مي رود.

مهتاب روی سکو 1389

ابراهيم تعزيه گردان روستاي نياق هر ساله به همراه خانواده اش براي اجراي تعزيه به روستاهاي مختلف دعوت مي شود. امسال مشکلات روزمره گريبان او را گرفته. همسرش فوت کرده، پسر کوچک‌اش بيمار است و بدهي‌هاي مالي هم به مشکل او افزوده است. مقدمات سفر تهيه شده و او پاي در سفر مي‌گذارد ...

کافه ستاره 1384

یلم کافه ستاره در 3 اپیزود مختلف داستان زندگی 3 زن به نام های فریبا ، ملوک و سالومه را روایت میکند. فریبا زن میانسالی که خرجش از کافه ای کوچک در محله در می آورد. ملوک زن میانسالی که عاشق جوانی به نام خسرو شده است و سالومه دختری که میخواهد با عشقش ازدواج کند ولی ...