ترنج 1391
یک مینیاتوریست ایرانی با یک مدیر هنری به پاریس میرود تا در یک نمایشگاه گروهی شرکت کند. بنا میشود در آینده یک نمایشگاه انفرادی بگذارد، اما اتفاقی که در هواپیما میافتد او را به مسیر جدیدی میاندازد. مسیری که دیدش را به زندگی عوض میکند.
یک مینیاتوریست ایرانی با یک مدیر هنری به پاریس میرود تا در یک نمایشگاه گروهی شرکت کند. بنا میشود در آینده یک نمایشگاه انفرادی بگذارد، اما اتفاقی که در هواپیما میافتد او را به مسیر جدیدی میاندازد. مسیری که دیدش را به زندگی عوض میکند.
مهتاب و محمود كه سال ها از ازدواجشان مي گذرد، هنوز صاحب فرزند نشده اند. آنها سفري را به قصد زيارت به سوي مشهد آغاز مي كنند. محمود هنگام رانندگي راه اصلي را گم مي كند و براي پرهيز از برخورد با يك آهواز مسير منحرف مي شود و اتومبيلش خراب مي شود. او در جست و جوي تعميركار به روستايي در بيابان مي رسد كه ساكنان آن كودكان و زن ها هستند. فيض الله، معلم روستا، تنها مرد روستاست و به محمود مي گويد مي تواند اتومبيل اش را تعمير كند. مهتاب ابتدا از وضع بد اهالي روستا دچار بهت و حيرت مي شود، اما كم كم با بچه ها و ساكنان صميمي مي شود. زندگي در آن روستا شكل كسل كننده اي دارد و همه پي كارهاي خود هستند. وقتي محمود و فيض الله به شهر رفته اند، مهتاب در روستا به بچه ها درس مي دهد و آدم هايي را كه وارد روستا مي شوند مي بينند. زن هاي روستا كه با مهتاب صميمي شده اند به او مي گويند چهره اش مانند زن هاي باردار است. مهتاب مي گويد در سه نوبت بارداري هيچ كدام از بچه هايش سالم به دنيا نيامده اند. پس از پايان درس، بچه ها به بهانه پيدا كردن يكي از دوستانشان كه علاقه زيادي به قطار دارد، مهتاب را وامي دارند تا با آنها به ديدن ايستگاه قطار بيايد. بچه ها پس از ديدن قطار به ايستگاه متروكي در همان نزديكي مي روند و مشغول بازي مي شوند. مهتاب كه ناگهان خود را تنها مي بيند، به جست و جوي بچه ها روانه ايستگاه مي شود و پس از كمي قدم زدن در يكي از واگن هاي مخروبه مي نشيند و به آرامش مي رسد. مهتاب و بچه ها پس از گردش به روستا بازمي گردند و فيض الله و محمود هم كه اتومبيل را تعمير كرده اند به روستا مي رسند. محمود از فيض الله و بچه ها عكس يادگاري مي گيرد و به رغم دلبستگي كه ميان مهتاب و بچه ها به وجود آمده روستا را ترك مي كند.
در پي شوق و اشتياق نوجوانان بسيجي براي حضور در منطقه، «علي» و «حميد»، دو نوجوان، به هر دري مي زنند تا خودشان را به منطقه برسانند و در اين ميان اتفاقي رخ مي دهد و اين امر ممكن مي شود، اما آنها عملاً با مشكلات متعددي روبرو مي شوند، اما مقاومت مي كنند...
منطقه آذربايجان، دهه 1340. دانيال سربازي است كه به علت سرپيچي از اجراي فرمان اعدام دو تن از مخالفان رژيم و زخمي كردن سرهنگ مافوقش، در حالي كه خودش هم مجروح شده به سمت روستايي به نام حيران مي گريزد. روناك، دختر ساده دل كه با طبيعت انس فراواني دارد، دانيال مجروح را كنار شهر مزرعه اش مي يابد و او را به مخفي گاه مي برد تا از او پرستاري كند و از چشم سرهنگ كه در تعقيب اوست پنهانش سازد. سيوان، پدر روناك كه حضور دانيال در منزلش آگاه مي شود، انجام برخي از امور مزرعه را به او مي سپارد و زماني كه به عشق بين دانيال و روناك پي مي برد، آن دو را به عقد يكديگر در مي آورد. سرهنگ كه خود در جواني اش عشقي ناكام نسبت به خواهر يكي از زندانيانش داشته است، همچنان در پي دانيال است و به واسطه خبرچيني دوره گردي به نام يالغوز (عاشق روناك است) محل دانيال را پيدا مي كند. يالغوز در اثر حادثه اي آتش مي گيرد و مي ميرد. سرهنگ به مزرعه حمله مي كند و در اثر حمله سيوان كشته و دانيال دستگير مي شود. روناك نيز كه از دانيال كودكي در رحم دارد در مزرعه مي ماند و از آنجا مراقبت مي كند.

ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي، دو دانشجو براي همكاري با نيروهاي جهاد سازندگي رهسپار سيستان و بلوچستان مي شوند. آن ها با اين فكر كه خيلي زود مي توانند با تبليغات گسترده مشكلات منطقه را حل كنند شروع به كار مي كنند اما با شروع كار و كارشكني خان منطقه متوجه كه در اين مناطق اختيار تام مردم با خان است و مردم از ترس خان با گروه هاي جهاد همكاري نمي كنند پس تصميم مي گيرند كه با اين مسئله با روش حساب شده ديگري برخورد كنند.
يك گروه چهار نفري از واحد اطلاعات سپاه، زير نظر حسين، مأمور مي شوند تا براي شناسايي موقعيت قواي دشمن به خاك عراق بروند. به زودي وسايل ارتباطي آن ها از كف مي رود و در منطقه ي دشمن گم مي شوند. در يك خودروي اسقاط جنگي پنهان مي شوند. عراقي ها سر مي رسند و در كنار آن ها اردوگاهي بر پا مي كنند. آن ها از درهم ريختگي اوضاع استفاده مي كنند و با رفت و آمد در آشپزخانه و مقر فرماندهي موفق به تهيه ي آذوقه و اسناد و مدارك محرمانه مي شوند. قبل از بازگشت به اردوگاه هجوم مي برند. انبار مهمات و نفربرهاي دشمن را منهدم مي كنند و با به جا گذاشتن يك كشته به پايگاه خود باز مي گردند.
فرمانده كشتي تجاري «ايران رشادت» پس از بارگيري در بندر فيليپين متوجه مي شود عوامل دشمن يك محموله مواد شيميايي را وارد كشتي كرده اند آن ها قصد دارند طي نقشه اي حساب شده خبرنگاران و دست اندركاران محيط زيست را در سنگاپور بر روي عرشه كشتي حاضر كنند تا با تبليغاتي دروغين خبر توليد و نگهداري سلاح هاي شيميايي كشتار جمعي توسط ايران را به جهان مخابره كنند. فرمانده و افرادش تصميم مي گيرند كه با نقشه ديگري با اين توطئه مقابله كنند.