برچسب محمود عزیزی

به دنیا بگویید بایستاد 1385

داستان آن روایتگر دوستی دو جوان به نام‌های علاء و شهریار است. دوستی این دو با وقوع قتلی به پایان می‌رسد و راز این قتل داستان مجموعه را شکل می‌دهد. داستان این مجموعه دربارهٔ جوانی است که متهم است در زمان خدمت سربازی هم خدمت خود شهریار والا را در پادگان به قتل رسانده است. دادگاه بدوی او را به اعدام محکوم می‌کند و در دادگاه تجدید نظر حکم تأیید می‌شود، اما از دیوان عالی کشور تقاضای بررسی مجدد می‌کند.

سکوت گبرا 1398

سکوت گبرا در خصوص دختری به نام غزل است که در خارج از کشور زندگی می کند و به خاطر فروش ارث و میراث پدر بزرگ خود به یکی از شهرستان های ایران می آید ؛ وقتی وارد شهر می شود ، با اتفاقات غیر منتظره ای رو به رو می شود ؛ تا اینکه . . .

همه یک ملت 1369

در يك روز طوفاني، وضع حمل همسر ساقي نزديك شده و او به دنبال دكتر از منزل خارج مي شود. وقتي به بيمارستان مي رسد با تظاهرات مردم در زمان انقلاب اسلامي مواجه مي شود. در درگيري ساقي نيز زخمي مي شود. او را دستگير و به پانزده سال زندان محكوم مي كنند و وقتي از زندان آزاد مي شود...

دختری با کفشهای کتانی 1377

آيدين و تداعي كه در پارك با هم آشنا شده بودند در حين گردش در پارك توسط مأمورين نيروي انتظامي متوقف شده و به كلانتري برده مي شوند. با تشكيل پرونده و تا برگشت آن از دادسرا آيدين در كلانتري مانده و تدائي نيز براي تحقيقات به پزشكي قانوني منتقل مي شود او پس از بازگشت از پزشكي قانوني و نداشتن مورد و مسئله خاص توسط پدر و مادرش بازخواست شده و رفت و آمدهاي وي كنترل مي شود. تدائي از رفتن به مدرسه خودداري كرده و تصميم به فرار مي گيرد. تدائي كه در ابتدا قصد بازگشت به خانه را نداشت با گردش در سطح شهر و مخاطرات و مشكلات فراوان پشيمان شده و با سفارش آيدين به خانه بازمي گردد.

محکومین بهشت 1384

حشمت پدر پونه با عصبانيت وارد مدرسه شده و دخترش را از كلاس بيرون مي كشد و به خانه مي برد و به اجبار او را پشت دار قالي مي نشاند. شبنم براي آخرين بار به ديدار پدر متهم به قتل خود به زندان مي رود. اين دو دختر براي رسيدن به خوشبختي به تهران مي آيند. اما پس از ماجراهايي مأموري آنها را دستگير كرده و محاكمه مي شوند. در بازجويي شبنم به گونه اي رفتار مي كند كه گويي او قاضي را محاكمه مي كند و قاضي در مقابل او، براي تعيين مجازات، مستاصل مي ماند و تصميمي غيرمتعارف گرفته و آنها را محكوم به كار در آسايشگاه سالمندان مي كند. در آنجا آن دو رفتارهاي مختلفي از خود بروز مي دهند تا اينكه شبنم به جرم ديگري محاكمه و...

لیلی با من است 1374

صادق، فيلمبردار تلويزيون، به دليل مشكلات مالي نياز شديدي به وام دارد. از طرفي همكارش به او توصيه مي كند در صورتي كه در سفر كوتاهي با يكي از افراد واحد فيلمبرداران تلويزيون به منطقه جنگي برود، خيلي راحت مي تواند وام مورد نيازش را دريافت كند. صادق به رغم عدم تمايل به حضور در مناطق جنگي و ترس از محيطي ناشناخته، تصميم به رفتن مي گيرد و مدت 48 ساعت با همكارش كمالي عازم مناطق جنگي جنوب مي شود. صادق با حضور در منطقه، در شرايطي كاملاً بيگانه با خود قرار مي گيرد و اين در حالي است كه لحظه به لحظه، ناخواسته به خط مقدم نزديك تر مي شود؛ و هر لحظه تصورش اين است كه در حال دور شدن از خط مقدم است. به تدريج مشاهده آدم هايي كه در جنگ حضور دارند، تلقي او را نسبت به جنگ تغيير مي دهد و خودش نيز در نبرد با دشمن، سهيم مي شود. صادق مجروح و به بيمارستان منتقل مي شود، اما براي بازگشت به جبهه اعلام آمادگي مي كند.

متولد ماه مهر 1378

مهتاب، دختر دانشجويي كه در رشته جامعه شناسي تحصيل مي كند با پدر مستبد، مادر و برادر كوچكترش زندگي مي كند. او كه دلباخته دانيال همكلاسي اش است ماجرا را به مادرش مي گويد و از او مي خواهد كه جريان را به پدرش اطلاع دهد تا دانيال به خواستگاري اش بيايد. در دانشگاه، مهتاب به دانيال مي گويد كه پدرش مي خواهد او را ببيند. مسأله جداسازي دختران از پسران در دانشگاه با بيانيه اي كه تني چند از دانشجويان در ديوار سالن دانشگاه نصب كرده اند حالت بحراني و جدي به خود مي گيرد. در زير اين بيانيه امضا و نام دانيال هم به چشم مي خورد. دوستان مهتاب ماجرا را به او مي گويند و دانيال اعتراف مي كند كه امضاي او در زير بيانيه جعلي است و به همين دليل با امضاكنندگان بيانيه درگيري لفظي پيدا مي كند. دوستان مهتاب از او مي خواهند كه از نفوذ پدرش كه جزو هيأت امناي دانشگاه است استفاده كند و از او بخواهد كه با اين طرح مخالفت كند. رئيس دانشگاه، آقاي افصحي جلسه اي با هيأت امنا مي گذارد و قرار مي شود اين طرح تصويب و اجرا شود. دانشجويان با اين طرح مخالفت مي كنند. دوستان مهتاب كه از امضاي دانيال زير بيانيه عصباني هستند نامه اي جعلي را كه از طرف دانيال به مهتاب نوشته شده است رو مي كنند. پدر مهتاب به سختي با دانيال برخورد مي كند و به او گفته مي شود كه از دانشگاه اخراج شده است. مهتاب از دانيال دلگير مي شود ولي در جريان يك كيف زني و زماني كه دو مرد موتورسوار كيف مهتاب را مي دزدند، دانيال پس از درگيري با دزدان كارش به كلانتري كشيده مي شود و بار ديگر پدر مهتاب به كلانتري مي آيد و با سپردن يك چك آن دو را آزاد مي كند. دانيال به زادگاهش در جنوب ـ انديمشك ـ مي رود و مدتي بعد مهتاب كه هنوز او را دوست دارد به نزد او مي آيد ولي در پايان، زماني كه مي خواهد با موتورسيكلت مهتاب را به ايستگاه راه آهن براي بازگشت به تهران برساند به دليل باران سيل آسايي كه مي آيد در يك رودخانه مي افتند و به سختي خود را به يك خشكي مي رسانند. آنها به زودي درمي يابند كه در يك منطقه مين گذاري شده گرفتار شده اند. بر اثر انفجار يك نارنجك، دانيال مي ميرد ولي پيش از مرگ از مهتاب مي خواهد كه آنجا را ترك كند. مهتاب نيمي از پلاكي را كه بر گردن دانيال است جدا مي كند و نزد خود نگاه مي دارد.

پسرعمو دخترعمو 1395

داستان درباره زندگي يک پسر عمو و دختر عمو است که در زندگي خانوادگي شان اختلافات زيادي به وجود مي‌آيد. آنها با دستور و راهنمايي‌هاي پدربزرگ خود مجبور مي‌شوند تمامي اختلافات خانوادگي شان را حل کنند… .