برچسب محمد برسوزیان

آتش در زمستان 1364

پس از سركوب جمهوري گيلان شوكا،‌ يكي از ياران ميرزا كوچك خان موفق به فرار مي شود و قصد دارد براي آن كه انبار مهمات جنگلي ها به دست قزاق ها نيفتد آن را منهدم كند. قزاق ها براي دستگيري او جايزه تعيين مي كنند. عده اي از روستائيان براي دستگيري او و عده اي ديگر براي نجاتش بسيج مي شوند. شوكا سه بار به دام مي افتد اما هر بار موفق به فرار مي شود. او زخمي و مأيوس به كلبه اي پرت افتاده پناه مي برد. اهالي كلبه زن و شوهري سالخورده و نوه هاي خردسالشان هستند. شوكا پس از بهبودي انبار مهمات نهضت را منهدم مي كند. سپس تصميم مي گيرد خود را تسليم قزاق ها كند تا پول جايزه ي دستگيري اش به خانواده ي روستائي برسد. او به همراه پسر خردسال خانواده به رشت مي رود و خود را معرفي مي كند. فرمانده ي قزاق ها از دادن جايزه تن مي زند شوكا مي گريزد و در حال گريز او را از پا در مي آورند.

دمرل 1372

«دمرل» جوان زورمندي است كه پس از هماوردي با پهلوانان بسيار به عنوان پهلوان پهلوانان برگزيده مي‌شود. او كه دلتنگ مبارزه است، از اينكه حريفي در برابر خود ندارد رنج مي‌برد و براي اينكه مبارز تازه اي بيايد، شروع مي‌كند به آزار و اذيت مردم تا اينكه همزاد او به عنوان آخرين هماورد از راه مي‌رسد، اما او در اثر نيش زنبوري مي‌ميرد. «دمرل» آشفته مي شود و كفر مي‌گويد. در اين هنگام سمبل مرگ با عزرائيل در برابر او ظاهر مي‌شود و تا صبح به او مهلت مي‌دهد كه كسي را به جاي خود معرفي كند و گرنه جان خود او گرفته خواهد شد. دمرل كه از مردم نااميد است به پدر و مادرش پناه مي‌برد اما آن‌ها نيز حاضر به فداكاري نمي‌شوند. تا اينكه همسرش حاضر مي‌شود به جاي «دمرل» خود را تسليم مرگ كند. خداوند به اين عشق بي آلايش آنان رحمت مي‌آورد و آن دو را مي‌بخشد...

شمارش معکوس 1376

در زمان جنگ تحميلي به يك گردان غواص مأموريت داده مي شود ضمن نفوذ به جزيره هاي عراق ـ ام الرصاص و ماهي ـ نقطه مشكوكي را در آن جا شناسايي كنند كه در واقع مخفي گاه مهمات شيميايي عراق است. با سرگرم كردن عراقي ها پيش قراولان فتح فاو وارد منطقه مي شوند و حمله وسيعي را آغاز كنند. يك ژنرال عراقي كه با نيروهاي ويژه رياست جمهوري مأمور حفاظت از انبار مهمات شيميايي است، معتقد است به «گنج پنهان» او در جزيره اش تجاوز شده و هرچه سريعتر بايد نيروهاي ايراني را نابود كرد. نيروهاي عراقي در سطح جزيره پخش مي شوند؛ اما سيداحمد سرانجام از طريق نشانه اي كه يكي از رزمندگان پس از شناسايي انبار مهمات شيميايي گذاشته، آن جا را پيدا مي كند و با خبردادن به نيروهاي خودي، اسباب نابودي انبار را فراهم مي كند.

یحیی 1374

يحيي نوجواني است كه والدينش را از دست داده و با خانواده دايي اش زندگي مي كند. او روزي هنگام كار در كارگاه متوجه مي شود سركارگر و دستيار او ـ فريدون ـ الماس هاي صنعتي صاحب كارگاه را ربوده اند. آنها سرايدار افغاني كارگاه را كه هارون نام دارد به عنوان سارق به نيروي انتظامي معرفي مي كنند. يحيي كه به هارون علاقه دارد و مي داند او بي گناه است، الماس ها را مي ربايد و آنها را مخفي مي كند. كارفرما كه يحيي را تنها فرد مطلع از سرقت الماس ها مي داند، دايي يحيي را اخراج مي كند. يحيي با سركارگر كه دستش به او نرسيده، تماس مي گيرد و قرار مي گذارد در ازاي بازگرداندن دايي اش به سر كار، الماس ها را تحويل بدهد. سركارگر كه پيشاپيش الماس ها را معامله كرده، قبول مي كند و به كارگاه مي آيد، غافل از اين كه يحيي قبلاً‌ با كمك دوست افغاني هارون و نامزد فريدون، نيروي انتظامي را براي دستگيري آنها خبر كرده است.

کارناوال مرگ 1387

داستان در مورد زندگی فردی مخترع و نخبه است که همسر باردار خود را در پشت کاروان‌های شادی عروسی از دست می‌دهد و این خود باعث ایجاد نوعی حس انتقام جویی می‌شود. او به عروس و دامادها دست گل‌هایی هدیه می‌دهد که در آنها بمب‌های قوی جاسازی شده است…

شب روباه 1375

يك قاچاقچي با سابقه ي مواد مخدر به نام روباه براي سامان دادن به تشكيلات خود و انتقام از پليس براي كشته شدن همسرش در درگيري گذشته، به ايران مي آيد. پليس ايران به محض ورود او، روباه را شناسايي و دستگير مي كند اما او شبانه با كمك دو زنداني ديگر كه يكي اكبر بي جنبه نام دارد فرار مي كند و بعد هم با به قتل رساندن هر دو فراري ديگر به سراغ مأموريت خود مي رود . اما مأموران پليس از طريق اكبر بي جنبه كه در لحظات پاياني عمرش بدست پليس مي افتد از فعاليت روباه بعد از كشمكش فراوان ميان روباه و در خطر قرارگرفتن خانواده ي سرگرد، او با كمك استوار سجادي روباه و ايادي اش را در مخفيگاهشان مي يابند و به هلاكت مي رسانند.