برچسب محمد برسوزیان

مرگ سفید 1362

در يك شهر بندري ايوب و عبدل به دليل فقر مادي با چند قاچاقچي خبره كار مي كنند. در موقع حمل محموله مأموران به قاچاقچي ها، كه عبدل و ايوب نيز همراه آنها هستند، حمله مي كنند. آن دو با استفاده از فرصت محموله را مي ربايند و چون نمي توانند اجناس قاچاق را بفروشند به اين نتيجه مي رسند كه اجناس را نابود كنند و خود را از مهلكه برهانند.

ساوالان 1368

گروهي راهزن هر سال اهالي روستاي ساوالان را غارت مي كنند. اهالي روستا به توصيه ي‌ كدخدا عده اي مزدور به رهبري دوربوش خان را به كمك مي طلبند تا با راهزن ها مقابله كنند. جواني به نام سلام نيز به آن ها ملحق مي شود. آن ها با استقبال پرشور اهالي ساوالان رو به رو مي شوند. به زودي دوربوش خان و گروهش كه قصد دارند پيش از راهزن ها اهالي ساوالان را چپاول كنند با مخالفت اهالي رو به رو مي شوند. دو گروه راهزن ها و دوربوش خان در صدد برمي آيند تا اهالي ساوالان را گوشمالي سختي بدهند؛ اما سلام اهالي را بسيج مي كند تا رو در روي غارتگران بايستند.

بندر مه آلود 1371

عبود، جوان كولي جنوبي، در شمال كشور به قتل مي رسد و صياد سالخورده اي به نام تراب در مظن اتهام قرار مي گيرد. تراب هنگام خروج از كشور در پل مرزي آستارا توسط يك افسر تجسس، كه داماد اوست، بازداشت مي شود. افسر در تحقيقات خود در جنوب از همسر عبود مي خواهد كه براي تشخيص هويت مقتول به شمال برود. تراب توسط رضا كه قاتل عبود است، از پا درمي آيد. تحقيقات روشن مي كند كه عبود سال ها قبل دخترش را به سناتوري فروخته و همسر عبود تصميم گرفته است دختر را كه با همسر سناتور زندگي مي كند نزد خود بازگرداند. افسر كه به رضا بدگمان شده است قصد جلب او را دارد، اما رضا مي گريزد و پس از دستگيري، درحالي كه مجروح شده است، اعتراف مي كند كه سناتور طراح اصلي قتل بوده است. وقتي دختر عبود از سفر بازمي گردد افسر كه سناتور را دستگير كرده به او اجازه مي دهد كه دقايقي با همسر و دختر خوانده اش ملاقات كند.

لنگرگاه 1367

دو برادر به نام هاي احمد و بهمن به دليل رفتار خشن پدر از خانه مي گريزند و به بندرعباس مي روند. آن ها با حمزه كه در مسافر خانه كار مي كند، آشنا مي شوند و با تهيه و فروش اجناس قاچاق ارتزاق مي كنند. در اين كار با موسي، قاچاقچي هروئين، آشنا مي شوند. پدر احمد و بهمن از روي عكسي كه پسرانش براي مادر فرستاده اند آن ها را در بندرعباس مي يابد و به كمك مأموران، موسي و همكارانش را گرفتار مي كند. احمد و بهمن به آغوش خانواده بازمي گردند.

پوتین 1370

گروهي بسيجي در اسارت سربازان دشمن هستند. تلاش آنها براي فرار به دليل پاره اي اختلاف نظرها بي نتيجه مانده است؛ تا اينكه يك اسير مجروح به اردوگاه آنها آورده مي شود و او مي گويد كه پيش از دستگيري اطلاعات و اسناد مهمي را در منطقه اي خارج از اردوگاه مخفي كرده كه اطلاع از آنها براي نيروهاي رزمنده مهم است. به نيروهاي دشمن دستور مي رسد كه منطقه اشغالي را تخليه كنند و فرمانده دشمن به معاونش مأموريت مي دهد كه اسرا را قتل عام كند. اما معاون فرمانده از اجراي فرمان سرپيچي مي كند و دستور كشتار دسته جمعي اسرا را به گوش آنها مي رساند. در موقع اجراي حكم بين اسرا و سربازان دشمن درگيري پيش مي آيد و گروهي از اسرا موفق به فرار مي شوند. پس از تعقيب و گريز يكي از اسرا جان سالم به در مي برند و اطلاعات مورد نظر را به نيروهاي خودي مي رساند.

مدرک جرم 1364

پيش از انقلاب هنگام بازديد نخست وزير از شهرداري، عده اي از كارمندان با وي عكس يادگاري انداخته اند. پس از انقلاب عده اي زمين خوار و دلال، كه به عكس مزبور دست يافته اند يكي از كارمندان به نام نعمت خادم زاده را تهديد مي كنند تا درمعامله ي غير قانوني زمين به آنان كمك كند و گرنه آنان عكس را در اختيار «هيئت پاكسازي» قرار خواهند داد. خادم زاده، كه لحظه به لحظه اخبار اعدام منسوبان رژيم گذشته را از راديو و گوشه وكنار دنبال مي كند مدتي پنهان مي شود تا سرانجام به پيشنهاد همسرش با نوشتن نامه اي به دادستاني ماجرا را شرح مي دهد. اما روزي كه مأمور دادستاني براي ابلاغ حكم برائت او مي آيد، خادم زاده از ترس مي گريزد اما در حال فرار خبر حكم برائت و ترفيع مقامش را، به دليل حسن خدمت، مي شنود.

روانی 1376

مادر مريم در جواني از سرطان خون مرده است و مريم كه مثل مادرش ـ اما تنها به دليل بحران هاي عصبي ـ مرتباً خون دماغ مي شود، همواره بر اين باور است كه سرطان دارد و چيزي به پايان عمرش نمانده و اين تصور، به خصوص حالا در 28 سالگي (سن مرگ مادرش) به اوج رسيده است. نوري، مرد تنهايي كه سال هاست با پيرزني كولي كه او را خاله مي نامد زندگي مي كند، از چند سال پيش با ديدن مريم در عكاسي محل كارش او را زير نظر گرفته و مدام به دنبال فرصتي است كه توجه او را به خود جلب كند. به اين منظور، نوري مدام خاله را به سراغ مريم مي فرستد تا در پارك به عنوان فالگير، رسيدن مسافر سفيدپوشي را به او نويد دهد كه داروي شفابخش را براي مريم به ارمغان خواهد آورد. مريم به اصرار پدر و نامادري خود با مهندسي به نام امير ازدواج مي كند؛ اما پس از ازدواج ـ كه بحران هاي عصبي تازه اي براي مريم به همراه دارد ـ نيز نوري دست از سر او برنمي دارد و سرانجام با لباس سرتاپا سفيد به سراغ مريم مي آيد و خود را مسافري معرفي مي كند كه از آن سوي اقيانوس ها آمده است. نوري با مريم قرار مي گذارد كه روز بعد پس از جدا شدن مريم از همسرش داروي شفابخش را براي او بياورد؛ اما به اصرار امير مريم مجبور مي شود با شوهرش به شمال برود. در اين ميان امير ـ كه از بيماري رواني مريم آگاه است و مي داند كه سرطان ندارد ـ به سراغ پزشك خانوادگي مريم مي رود و اطمينان مي يابد كه همسرش به او خيانت نخواهد كرد. در حالي كه مريم سعي مي كند مسافر سفيدپوش را از ياد ببرد، نوري نقشه تازه اي طراحي مي كند و با كشاندن امير به خانه پيرزن كولي، خود به سراغ مريم مي رود و از او مي خواهد خانه را ترك كند و با هم به مسافرت بروند. مريم وقتي حرف هاي نوري را درباره خانواده از هم پاشيده و سرخوردگي دوران كودكي اش مي شنود، به بيماري رواني او پي مي برد و اعتماد به نفسش را در مقابل او به دست مي آورد. امير نيز كه به بحران روحي و قصد نهايي نوري پي برده، با سرعت خود را به خانه مي رساند و نوري را بيرون مي اندازد. حالا مريم حس مي كند كه از بحران روحي رهايي يافته است.

چشم شیطان 1372

پس از سوء قصد نافرجام به جان كمال خان، او با الماس «چشم شيطان» كه به مالكش قدرت مي دهد، ناپديد مي شود. برادرش صمصام الدوله كارآگاهي به نام محمود خان را براي يافتن او مأمور مي كند. محمود خان به اصفهان مي رود و با سولماز و خاله ي او و شوهر خاله اش رشيد پاشا كه براي يافتن چشم شيطان از عثماني آمده اند رو به رو مي شود. آنها در هتل محل اقامتشان با يك سرگرد انگليسي و خدمتكار هندي اش، يك كميسر روس كه مأمور نظميه اصفهان است و عده اي ديگر مواجه مي شوند كه همگي در پي چشم شيطان هستند. محمودخان با راهنمايي ميرزا، مستخدم هتل، به سراغ كمال خان مي رود كه در خانه اي مخفي شده و صمصام الدوله را مسبب اصلي توطئه عليه خود مي داند. كمال خان نشاني الماس را در دخمه اي زيرزميني به محمودخان مي دهد و محمودخان و سولماز به همراه كمال خان به دخمه مي روند، اما رشيد پاشا را رو در روي خود مي بينند. رشيد پاشا و افرادش با الماس مي گريزند و كميسر رحمانوف با تحت فشار گذاشتن سولماز نشاني مخفي گاه رشيد پاشا را به دست مي آورد آن ها را به محل اختفاي رشيد پاشا مي روند و كميسر الماس را به چنگ مي آورد و همه ي طرف ها به زندان مي افتند. محمود خان و سولماز و رشيد پاشا و همراهانش با يك كاميون از زندان مي گريزند. رشيد پاشا كه خود را مالك الماس مي داند، محمود خان را خلع سلاح مي كند و محمود خان و سولماز كه همه چيز را از دست رفته مي بينند، از كاميون بيرون مي پرند و رشيد خان و افرادش به قعر دره اي پرتاب مي شوند.