برچسب محمدرضا شریفی نیا

هنرپیشه 1371

«اكبر عبدي» بازيگر سينما تصميم مي گيرد صرفاً در فيلم هاي هنري بازي كند، اما هميشه به خاطر پاره اي از مشكلات، به خصوص به خاطر مشكلات مالي مجبور به بازي در فيلم هاي تجاري مي شود. اين بار تصميم قطعي گرفته است، اما پي مي برد كه همسرش عزمش را جزم كرده كه فرزندي داشته باشد، اما او نازا است. زندگي آنها دچار مشكل مي شود. سرانجام «سيمين» (همسرش) تصميم خود را مي گيرد و دختري كولي را به عقد اكبر در مي آورد تا صاحب فرزندي شوند. حضور دختر كولي زندگي آنها را آشفته مي كند. توجه فراوان اكبر به دختر كولي، سيمين را به جنون و تيمارستان مي كشاند. اما دختر كولي نمي تواند فرزندي براي اكبر به دنيا بياورد. لذا اكبر به سراغ سيمين رفته و نوزادي از پرورشگاه به فرزندي مي پذيرند.

بلوغ 1377

ناصر خاوري و نامزدش سيمين كه هر دو پزشك هستند، به عنوان مددكار اجتماعي نيز فعاليت مي كنند. دكتر خاوري همواره خاطره دردناكي از غرق شدن دوستش بهروز را به ياد مي آورد و از اين كه شنا بلد نبوده تا او را نجات دهد دچار عذاب وجدان است. او به عنوان مددكار اجتماعي نيز به شدت درگير مشكلات ديگران است و سيمين از اين بابت او را سرزنش مي كند. كوكب، زني كه شوهري معتاد دارد، از او كمك مي خواهد و دكتر از شوهر كوكب مي خواهد كه خانواده اش (كوكب و دو فرزندش آرزو و مهدي) را تنها بگذارد تا زندگي معمولي خودشان را ادامه دهند. مهدي و آرزو از رفتار پدرشان ناراحت هستند و آرزو دچار فشارهاي عصبي بسياري است. دكتر روحاني، پدر سيمين كه كانون اصلاح تربيت را اداره مي كند، به داماده آينده اش مژده مي دهد كه او و دخترش در امتحان درجه عالي پزشكي قبول شده اند و مي تواند آنها را به خارج بفرستد. ناصر و سيمين در حياط بزرگ خانه زن ثروتمندي به نام خانم معارف، كارگاهي براي كمك به مددجويان تشكيل داده اند. خانم معارف به ناصر مي گويد كه راميار، نوه او كه از خارج آمده، به دليل عكاسي در يكي از خيابان هاي تهران بازداشت شده است. ناصر براي ضمانت او به كميته مي رود و راميار را نزد مادربزرگش مي آورد. يحيي، پسر نوجواني كه با خواهرش نزد پدر معتادشان روزگار سختي را مي گذرانند، مدام از پدرش كتك مي خورد. ناصر به پدر او پيشنهاد مي كند كه يحيي را به بهزيستي ببرد، ولي دوستان معتاد پدر يحيي، ناصر را به سختي كتك مي زنند. با اين حال ناصر موفق مي شود بچه ها را از خانه فراري دهد. غيبت هاي مكرر ناصر در كلينيك، به اخراج او مي انجامد. ناصر با خواندن روزنامه، متوجه مي شود كه آرزو در كنكور قبول شده و با دسته گل و شيريني به منزل آنها مي رود ولي بار ديگر شاهد مشاجره پدر او و كوكب مي شود. مردي كه از طرف پدر معتاد براي خواستگاري به اتفاق پدر به خانه آنها آمده، توسط كوكب از خانه رانده مي شود و ناصر مي كوشد آرزو را كه به شدت عصبي شده آرام كند. سپس در جشن تولدي كه سيمين و پدرش به اتفاق دوستان ناصر براي او ترتيب داده اند، حاضر مي شود و پدر سيمين، بليت هواپيما و مبلغي دلار به او هديه مي دهد. در يك ميهماني در خانه خانم معارف، راميار از شعري كه آرزو دكلمه كرده تعريف مي كند ولي مهدي از اين كه راميار با خواهرش صحبت كرده ناراحت مي شود و با او درگير مي شود. از طرفي، مهدي كه از مزاحمت هاي پدر معتادش به ستوه آمده او را مي كشد ولي وقتي پليس براي بردن او مي آيد كوكب قتل شوهرش را به گردن مي گيرد. آرزو بار ديگر دچار حمله عصبي مي شود و ناصر او را روانه بيمارستان مي كند. پدر راميار كه در آمريكا زندگي مي كند براي بردن او به تهران مي آيد ولي راميار نمي پذيرد و پس از مشاجره اي لفظي با پدرش، ناصر او را به خانه اي در كنار دريا مي برد ولي فرداي آن روز با مشاهده نامه اي متوجه مي شود كه راميار قصد خودكشي دارد. ناصر او را روي تخته سنگ بزرگي در كنار دريا مي بيند در حالي كه قصد دارد با سنگ بزرگي كه به پايش بسته خودش را غرق كند. راميار به رغم تأكيد مكرر ناصر بر اين كه شنا نمي داند، خودش را به درون آب مي اندازد و ناصر هم به او مي پيوندد. راميار، ناصر را نجات مي دهد. ناصر گذرنامه اش را پاره مي كند و فرداي آن روز راميار با يك شاخه گل آ‏فتابگردان به عيادت آرزو مي رود.

صحنه جرم ورود ممنوع! 1384

« حامد » بعد از اعلام تصمیمش مبنی بر ازدواج با « آیدا » در شب تولد وی و اهداء تمام سهمش به آیدا از برجی که با آیدا ، نگین ، پیمان و نادر شریک است ، به قتل می رسد . سرگرد پارسا مامور رسیدگی به این جنایت می شود …

مهمان 1385

کرولاین دختری آمریکایی است که قصد ازدواج با نامزد ایرانی خودش را دارد. اما یکی از دوستانش با نشان دادن فیلم «بدون دخترم هرگز» به او، کرولاین را نسبت به ایران و ایرانی‌ها بدبین می‌کند. کرولاین به ایران می‌آید تا با فرهنگ ایران از نزدیک آشنا شود...

سیزده گربه روی شیروانی 1382

در سرزميني به نام سوماراي (خارج از سياره زمين) زماني كه فرمانروا با اهريمن پيمان مي بندد تا در برابر كمك به فرزنددار شدن او، شوهر اولين دخترش را اهريمن انتخاب كند. اهريمن در سوداي تصاحب فرمانروايي، مردي ترسو به نام عودكا را براي همسري دختر فرمانروا برمي گزيند، عودكا به سياره زمين فرار مي كند و سال ها بعد فرستاده اي براي بازگرداندن او، راهي مي شود ....

خواستگار محترم 1385

احمد مرادي كه حدود 40 سال پيش به دليل عدم موفقيت در خواستگاري از دختري به نام «اختر» به فرانسه مهاجرت كرده، اينك بنا به توصيه پزشكان معالج خود به ايران بازمي گردد و همزمان به جست و جوي دوستان و آشنايان مي پردازد در حين اين جست و جو «اختر» را درمي يابد، اما...

محاکمه 1385

دختر یک دادستان با پسری به مهمانی میروند، در مهمانی درگیریی بین آنها و صاحبخانه رخ می دهدو آنها متوجه می شوند صاحبخانه مرده است بنابراین پا به فرار می گذارد، ولی در راه ...

عروس خوش قدم 1381

دنيا زني ثروتمند است كه پس از مرگ سه همسرش دچار افسردگي شده و براي مداوا نزد روان پزشك مي رود. دكتر از او مي خواهد زندگي اش را شرح دهد و دنيا از ازدواج اولش با فرزام مي گويد: آن دو كه در يك دانشگاه تحصيل مي كنند، بر اثر يك سوء تفاهم اخراج مي شوند. فرزام كه به نيت دنيا برگه قرعه كشي بهزيستي خريده جايزه بزرگ را مي برد و اين را به حساب خوش قدمي دنيا مي گذارد و با او ازدواج مي كند. فرزام وارد تجارت لباس مي شود، فروشگاه زنجيره اي تأسيس مي كند و جزو سرمايه داران بزرگ مي شود، اما بر اثر يك اتفاق مي ميرد. دلال ها كه پي به ثروت دنيا برده اند، باعث آشنايي او با جمال مي شوند كه رئيس كارخانه توليد شير است. اين آشنايي باعث ازدواج آنها مي شود. كار جمال به شدت رونق مي گيرد و به ثروتي فراوان مي رسد، اما او نيز مي ميرد. دنيا كه دچار ناراحتي روحي شده تصميم به خودكشي مي گيرد، اما بر اثر يك اتفاق با بهنام نامجو آشنا مي شود كه نقاش تبليغاتي است و با پي بردن به ثروت و موقعيت دنيا با او ازدواج مي كند، اما بهنام نيز در حال نقاشي بر اثر يك اتفاق مي ميرد. دنيا از دكتر مي پرسد حالا بايد چه كنم و دكتر به او پيشنهاد ازدواج مي دهد. دنيا نمي پذيرد و بين آنها درگيري پيش مي آيد. او در مطب به طور اتفاقي با فرهاد همدوره دانشگاهي اش روبرو مي شود كه به عنوان سرايدار كار مي كند. فرهاد كه در گذشته به دنيا علاقه مند بوده و حالا كه همه ثروتش را از دست داده دوباره به او پيشنهاد ازدواج مي دهد. آنها براي زندگي به روستايي دوردست مي روند و فرهاد مشغول كشاورزي مي شود و دنيا نيز در حالي كه حامله است خود را با خانه داري سرگرم مي كند.