از یاد رفته 1387
از یادرفته داستان سرباز وظیفه ای به نام عیوض است که همزمانی 2 اتفاق مهم زندگی اش برای او، ماجراهای مختلفی ایجاد میکند. او از طرفی در آستانه به پایان رساندن خدمت سربازی اش است و از طرف دیگر ....
از یادرفته داستان سرباز وظیفه ای به نام عیوض است که همزمانی 2 اتفاق مهم زندگی اش برای او، ماجراهای مختلفی ایجاد میکند. او از طرفی در آستانه به پایان رساندن خدمت سربازی اش است و از طرف دیگر ....
یونس، پلیس جوانی است که پدرش قاضی دادگستری بوده و به طرز مشکوکی به قتل میرسد. او به انگیزهٔ کشف راز قتل پدر و نیز به توصیه مادرش، بعد از به هم خوردن مراسم عقد با دختر عمویش نیلوفر، با دلی شکسته وارد دانشکدهٔ پلیس میشود و بعدها به عنوان ستوان آگاهی مشغول به کار میشود. او در خلال جستجوهایی که برای کشف راز قتل پدرش انجام میدهد متوجه مواردی میشود…
دو زوج جوان به نامهای «صدف» و «چاوش» که پس از مشکلات متعدد با یکدیگر ازدواج کردهاند، تصمیم میگیرند برای گذراندن ماه عسل به جزیرهٔ کیش سفر کنند. در این میان، به علت دیر رسیدن به فرودگاه، از هواپیما جا میمانند و به پیشنهاد «صدف»، این دو تصمیم میگیرند با قطار به کیش بروند؛ اما در ایستگاه قطار، ساک «چاوش» را میزنند و در همین بین یک فرد که تحت تعقیب است با آنها برخورد میکند و…. .
عموپورنگ به پیشنهاد گلدون خان و بلبل خان به محله گل و بلبل آمده و با اهالی محله ماجراهای تازه ای (در فصل ۱) میسازد و با عمونوروز در جلوی برفک و استاد جرزنی و ملکه سایهها (در فصل ۲ و ۳) میایستد و با آنها مبارزه میکنند تا ساکنین محله گل و بلبل در امان بمانند.
این مجموعه، داستان دو خانواده به نامهای مظاهری و سعادتی را روایت میکند. خانوادهی مظاهری شامل هوشنگ (محمد نادری) پدر خانواده، زهره (آتنه فقیه نصیری) مادر خانواده و کارمند بانک، سارا (ویدا جوان) دختر بزرگ که در آزمون تخّصص پزشکی مردود شده و سعید (امیر کاظمی) پسر بیکار خانواده است. خانوادهی سعادتی شامل عطا (حسن معجونی) پدر خانواده که با هوشنگ مشکلاتی دارد، شیرین (نگار عابدی) مادر خانواده و عرشیا (عرفان برزین) که یک پسر کوچکِ خبرچین و بازیگوش است، میشود. داستان به معضلات اجتماعی و فرهنگی بهطور مستقیم یا معکوس از طریق این دو خانواده میپردازد.
در فصل سوم، حشمت فردوس که به دنبال بازیابی اعتبار از دست رفتهاش است، به واسطهٔ نوهاش، محمد، به ستایش نزدیک و در خانهٔ او ساکن میشود. صابر که از رفتارش با حشمت پشیمان است، با نقشهٔ پریسیما کشته میشود و پریسیما صاحب همهٔ اموال حشمت فردوس میگردد. انیس، توانائی تکلم خود را بازمییابد و تهدیدی بزرگ برای پریسیما محسوب میشود. در همین گیر و دار، ستایش درگیر یک رابطهٔ عاطفی با پسر همسایهاش میشود. رابطهای که مشکلات جدیدی را پیش رویش میگذارد. حشمت فردوس با همراهی نوهاش، محمد و همکاری زن باغداری به نام «خانوم بزرگ»، موفق میشود بخشی از سرمایههای از دست رفتهٔ خود را زنده کند. از طرفی نازگل، نوهٔ حشمت با همکاری شوهرش موفق میشود اسنادی برای ابطال وکالتنامهٔ حشمت فردوس به پسرش که موجب از دست رفتن اموالش شدهاست، بدست بیاورد. در همین اثنا، مهدی مظفری که به ستایش علاقهمند شده، از او خواستگاری میکند، اما در اتفاقی ناگهانی تصادف میکند. ستایش، پس از این تصادف تصمیم میگیرد به مهدی جواب مثبت بدهد. این تصمیم او با واکنش منفی اعضای خانواده همراه است. ستایش علیرغم مخالفت خانوادهاش با مهدی مظفری ازدواج میکند. پری سیما که از موفقیت وکلای فردوس در ممانعت از فروش اموال وی با خبر میشود با همکاری راننده اش حمید، نقشه قتل حشمت فردوس را میکشد و برای این کار از زیور، زن دوم صابر کمک میگیرد. انیس، زن اول صابر که از نقشه پری سیما با خبر است، حشمت را از نقشه قتل مطلع میکند. اما حشمت باور نمیکند و به سر قرار میرود. زیور، حشمت را به یک کارخانه قدیمی میکشاند و حمید و همدستانش حشمت را دوره میکنند تا او را به قتل برسانند. در همین اثنی پلیس از راه میرسد و حمید، زیور و بقیه همدستانش را دستگیر میکند. پری سیما پس از تماس حمید و دریافت خبر دستگیریشان، به انیس حمله میکند تا او را خفه کند. برادر انیس با دیدن این صحنه سراسیمه، خود را به حیاط خانه میرساند و به سمت پری سیما شلیک میکند و او را به قتل میرساند. حشمت فردوس که حالا قاتلان پسرش را میشناسد، اعلام میکند شکایتی از کسی ندارد. پس از پایان این غائله، حشمت از ستایش درخواست کرد که برای او از خانم بزرگ خواستگاری کند. ستایش نیز به همراه محمد از خانم بزرگ خواستگاری میکنند. خانم بزرگ به شرط سپردن کارها به محمد و بازنشسته شدن حشمت و همچنین برگزاری مراسم عروسی، به حشمت جواب مثبت میدهد و با او ازدواج میکند. اموال حشمت با پیگیری نازگل و شوهرش باز پس گرفته میشود و ستایش و محمد ادارهٔ غرفهٔ میوه فروشی حشمت فردوس را بر عهده میگیرند.
داستان فیلم پاپوش داستانی جنایی است که درباره قاچاق اشیا عتیقه و خروج آن از ایران توسط قاچاقچیان است . داستان درباره مردی به نام سعید سعادت است که نقش او را بهنام تشکر ایفا می کند . سعید سعادت مامور گمرک است . او مردی با مسئولیت و وظیفه شناس است . اما ناخواسته درگیر ماجرایی می شود . قاچاقچیان اشیا عتیقه تصمیم دارند که چند جنس عتیقه و گران قیمت باستانی را از کشور خارج کنند . این اشیا متعلق به میراث فرهنگی کشور است . برای این کار به سعید سعادت مامور گمرک پیشنهاد می دهند تا با مجوزی اجازه خروج این اشیا را صادر کند . اما سعید قبول نمی کند . بنابراین دست به قتل داماد او می زنند تا برای او پاپوشی درست کنند و او را مجبور به این کار کنند . همچنین قاچاقچیان دختر سعید را می دزدند تا از طریق این کار او را تحت فشار قرار دهند تا به خواسته خود برسند…
نردبام آسمان، زندگی غیاثالدین جمشید کاشانی، اخترشناس و ریاضیدان ایرانی را از زادروزش تا کشتهشدنش را بازگویی میکند. او پسر مسعود طبیب است که به شدت بازیگوش و کنجکاو است در یکی از روزها با شیخ کاشان مجادلهای میکند که سبب میشود اهالی شهر وی را تعقیب کنند. او اتفاقی وارد گاری مالیات میشود و سپس به دست صفدر طرار میافتد و با زندگی واقعی دزدان آشنا میشود چند سال بعد اولین اثرش سلم السما را مینویسد و با قاضی زاده رومی ملاقات میکند همچنین مادرش میمیرد و او به جرم همدستی با دزدان توسط داروغه کاشان دستگیر میشود. در یکی از روزها جادوگری به همراه دخترش آی بانو به کاشان میآید و خواستار دیدار با جمشید میشود حاکم کاشان هم با کلی اصرار راضی به دیدار آن دو میشود سپس آن جادوگر با حیله و کلک جمشید را آزاد میکند جمشید عاشق دختر جادوگر آی بانو میشود ولی در دام نقشههای جادوگر که با داروغه کاشان همدست است میافتد پسر حاکم که مهربان نام دارد طی یک توطئه نزدیک بود کشته شود که با رسیدن حاکم کاشان این توطئه شکست میخورد جمشید با خواهرزاده اش ویس ازدواج میکند و چند سال بعد کسوف را پیشبینی میکند او همراه پسرش، ویس، خواهرزاده اش معین الدین و مهربان راهی سمرقند میشود تا با الغ بیگ دیدار کند او به زودی مورد علاقه الغ بیگ قرار میگیرد و این سبب حسودی همسر الغ بیگ میشود او رصدخانه سمرقند را با همکاری الغ بیگ میسازد یکی از قبایل به الغ بیگ باج نمیپرداخت که با محاسبات جمشید مجبور به پرداخت باج شد یکی از رئیسهای آن قبیله هوشمند کینه جمشید را به دل گرفت و خواست از او انتقام بگیرد. آی بانو برای قتل جمشید راهی میشود ولی جمشید دل او را بدست میآورد و او یکی از یاران جمشید میشود همسر جمشید ویس میمیرد در یکی از روزها کاروانی از یک کشور اروپایی به سمرقند میآید و خانواده ای که در آن است مورد توجه الغ بیگ قرار میگیرند و معلوم میشود آی بانو به زبان آنها آشنایی دارد و الغ بیگ از آی بانو میخواهد زبان آنها را به او یاد بدهد و همسر الغ بیگ با همکاری وزیرش طرخان با هوشمند و قبیله اش متحد میشوند که جمشید را از سر راه بردارند جمشید یک کسوف دیگر را پیشبینی میکند بعد کسوف مورد محاکمه دینی قرار میگیرد او کمکم داشت کافر شمرده میشد که با آمدن صفدر ورق برگشت. هوشمند و طرخان به الغ بیگ میگویند جمشید قصد قتل شما را داشته و از طریق آی بانو میخواسته به این قصد برسد جمشید جیب یک درجه را محاسبه میکند و میخواهد راهی کاخ الغ بیگ شود که برادر زن الغ بیگ و طرخان با سربازها بر سر او میریزند و او را در رمضان سال ۸۳۲ میکُشند.