برچسب محمدتقی شریفی نوری

خسته نباشید 1371

جواد براتي معلم و مربي امور تربيتي مدرسه اي در جنوب تهران است. در طول فيلم، او درگير مسابقات هشت گانه دهه فجر است. پس از برگزاري مسابقات، گروه تئاتر را به كانون حر كه محل برگزاري جشنواره است مي رساند. از طرفي سه تا از بچه هاي گروه براي مسابقات كتابخاني انتخاب شده اند كه بايد به آن جا بروند. جواد دست تنهاست، امكانات ندارد و بودجه محدودي براي اين كار از پول خردهاي تعاوني مدرسه در اختيار اوست. با كمك فراش مدرسه بچه ها را به مسابقه مي رساند. از طرفي اين مسائل هم زمان با مراسم نامزدي و بله بران جواد است. تراكم كارها، موقعيت هاي طنزي ايجاد مي كند كه همين لعاب طنز، دستمايه كارگردان براي بيان حقايق تلخي است كه جامعه آموزشي، با آن روبروست.

گردباد 1364

داستان درباره انفجار ناشی از آزمایشات بیولوژیکی آمریکا در استان خراسان است که منجر به بیماری چوپان شده و دولت آمریکا سعی در ربودن وی و بررسی آثار آن دارد...

دل نمک 1368

سيف نماينده ي‌ مالك نمكزاري است كه سرپرستي گروهي كارگر را بر عهده دارد. او كه تصور مي كند پدرش به دست كارگران كشته شده است آن ها را آزار مي دهد. ايوب، پيرمردي عارف مسلك،‌ كارگران را از مقابله با سيف منع مي كند و بر آن است تا واقعيت را براي سيف روشن كند. سيف از كارگران دوري مي كند،‌ اما با شهادت مردي كه ناظر قتل پدرش بوده و با راهنمايي محمد كاظم عاشق بر ضد خان سر به شورش بر مي دارد.

صخره همیشه سبز 1367

احمد مأمور مي شود تا توطئه مسموم كردن آب آشاميدني مناطق جنگي را در كردستان كشف و مسببان آن را دستگير كند. فردي به نام امير، از مردم منطقه، او را مساعدت مي كند. احمد كه به بردار امير مشكوك است در مي يابد كه فرد مورد نظر كسي جز امير نيست. با هشياري او امير و اشخاصي كه به او كمك مي كنند كشته يا دستگير مي شوند.

زینت 1372

زينت بهورز در روستاي زادگاهش در خانه ي بهداشت به مداواي اهالي مشغول مي شود. او كه قرار است با حامد ازدواج كند با مخالفت مادر حامد روبرو مي شود. وقتي كوشش هاي زينت براي راضي كردن حامد به نتيجه نمي رسد پدر زينت نيز با زينت مخالفت مي كند و لباس ها و وسايل كار او را در آتش مي سوزاند. بالاخره زينت به خانه ي شوهر مي رود و كماكان به كار در درمانگاه ادامه مي دهد. يك روز زني روستايي كه كودكي بيمار دارد با اصرار از زينت مي خواهد كه فرزند بيمارش را مداوا كند. زينت به رغم مخالفت مادر همسرش و واكنش منفي حامد به بالين كودك بيمار مي رود و عاقبت حامد را متقاعد مي كند كه همراه با او براي مداواي كودك بيمار به شهر برود.

آتش در زمستان 1364

پس از سركوب جمهوري گيلان شوكا،‌ يكي از ياران ميرزا كوچك خان موفق به فرار مي شود و قصد دارد براي آن كه انبار مهمات جنگلي ها به دست قزاق ها نيفتد آن را منهدم كند. قزاق ها براي دستگيري او جايزه تعيين مي كنند. عده اي از روستائيان براي دستگيري او و عده اي ديگر براي نجاتش بسيج مي شوند. شوكا سه بار به دام مي افتد اما هر بار موفق به فرار مي شود. او زخمي و مأيوس به كلبه اي پرت افتاده پناه مي برد. اهالي كلبه زن و شوهري سالخورده و نوه هاي خردسالشان هستند. شوكا پس از بهبودي انبار مهمات نهضت را منهدم مي كند. سپس تصميم مي گيرد خود را تسليم قزاق ها كند تا پول جايزه ي دستگيري اش به خانواده ي روستائي برسد. او به همراه پسر خردسال خانواده به رشت مي رود و خود را معرفي مي كند. فرمانده ي قزاق ها از دادن جايزه تن مي زند شوكا مي گريزد و در حال گريز او را از پا در مي آورند.

بلندیهای صفر 1372

مردي جوان كه تحصيلات خود را در رشته ي نقاشي به پايان رسانيده است پس از بازگشت به روستاي خود به خانه اي قديمي و متروك پناه مي برد تا به دور از سر و صداها داستاني را كه دغدغه ي سال هاي جواني او بوده است به پايان برساند؛ اما با هر بار بازنويسي شخصيتي ناخوانده خود را بر ذهن مغشوش او تحميل مي كند و اعتراض ديگر شخصيت هاي داستانش را برمي انگيزد.از طرفي زندگي نويسنده جوان كه شباهت زيادي به زندگي وان گوگ نقاش هلندي دارد گاهگاهي موردسرزنش او نيز واقع مي شود.

مسافران 1370

مهتاب، خواهر ماهرخ به همراه شوهر و دو فرزندش از شمال به طرف تهران حركت مي كند تا آينه موروثي نوعروس خانواده را به مراسم ازدواج خواهرش برساند. در راه زني روستايي با آنها همسفر مي شود، اما همگي در تصادف با يك نفتكش جان مي دهند. خبر به خانواده مي رسد و عروسي به ماتم تبديل مي شود. گزارش هاي پليس اگرچه صحت تصادف و كشته شدن مسافران را نشان مي دهد، اثري از آينه موروثي پيدا نمي شود. در حالي كه همه اعضاي خانواده مرگ مسافران را پذيرفته اند خانم بزرگ دل به عزا نمي سپارد و انتظار مي كشد تا مهتاب با آينه نوعروس از راه برسد. به رغم نظر خانم بزرگ مراسم عزا برگزار مي شود و نزديكان از دست رفتگان، راننده نفتكش و شاگردش، مأموران و ديگران در مراسم شركت مي جويند. امام ماهرخ با حالي پريشان با لباس سفيد عروسي حاضر مي شود. در ميان عكس العمل هاي متفاوت حاضران ناگهان مهتاب و ديگر مردگان با آينه موروثي از راه مي رسند. انعكاس نور در آينه محفل آنها را غرق در روشنايي مي كند. مهتاب آينه را به ماهرخ مي سپارد تا مراسم عروسي برگزار شود.