برچسب محمدتقی شریفی نوری

روز واقعه 1373

«عبدالله» جواني نصراني كه تازه اسلام آورده است، در جريان عروسي خود با «راحله» دختر «زيد» ندائي مي شنود كه او را به ياري فرا مي خواند. «عبدالله» به دنبال اين ندا بيابان به بيابان و واحه به واحه تا كربلا مي تازد و سرانجام به كربلا مي رسد كه عصر روز عاشورا است زماني كه «حقيقت» را در زنجير....پاره پاره بر خاك... «حقيقت» را بر سر نيزه مي بيند.

غریبه 1366

بهرام پرتوي كارمند شهرداري پس از بازنشسته شدن احساس بطالت مي كند. مدتي را به پارك نشيني و خيابان گردي و ديدار دوستان مي گذراند. به توصيه اطرافيان نزد دامادش كه مهندس شركت ساختماني است، مشغول به كار مي شود، اما او متوجه مي شود كه مديران شركت قصد دارند او را به كارهاي خلاف بكشانند. شركت ساختماني را رها مي كند و نزد برادر همسرش، پرويز، كه نمايشگاه اتومبيل دارد مشغول مي شود. كارهاي دلالي به مذاق او خوش نمي آيد تا آنكه به كار در دفتر انجمن يك مدرسه مي پردازد.

گناهکاران 1390

داستان فيلم درباره دختري است كه در زندگي خود با آدم هاي مختلفي برخورد مي كند و هر يك از اين آدم ها برداشت خاص خود را نسبت به او دارند.

سه مرد عامی 1372

قسمت اول- زير درخت مرمر: عزيز و گل خانم زوج كهن سالي هستند كه در يك باغ، كه در ميان چند ساختمان بلند قرار دارد، زندگي مي كنند. پير زن مي ميرد و پير مرد تنها مي ماند. قسمت دوم- آسيد محمد و برف: مرد گوژ پشتي به نام آسيد محمد، كه راننده يك اتوبوس مسافربري است، در يك گردنه برفي طي حادثه اي با زني رو به رو مي شود كه در گذشته با او دوست بوده است. آنها شب هنگام گرفتار برف و بوران جاده كوهستاني مي شوند. آسيد محمد براي نجات جان مسافران از سرما اتوبوسش را به آتش مي كشد. قسمت سوم - زندگي و ده فال گردو: دو جوان آس و پاس، كه فكر مي كنند در دنيا جايي براي زندگي ندارند، براي نجات دادن جان يك پيرزن و فراهم كردن شرايط مطلوب براي او تنها سرمايه شان را كه يك گردن بند طلا است مي فروشند و محل زندگي پير زن را كه در جوارش محل جمع آوري زباله است به گلستاني كوچك تبديل مي كنند.

گریز از مرگ 1374

شاهين، پسر مرد ثروتمندي به نام صفاري كه مبتلا به سرطان است، با شيرين، دختر جباري ـ كه او نيز وضع مالي خوبي دارد و در چند معامله با صفاري شريك بوده ـ ازدواج مي كند. صفاري قصد دارد با كمك جباري و برادر او ناصر، زميني را در شمال ـ كه در آن مدرسه اي ساخته ـ خراب كند و ويلايي بسازد. او متوجه مرگ زودهنگام خود در آينده اي نه چندان دور مي شود و از همه دوري مي كند، جز پيرمردي به نام فرزانه، كه در ساخت مدرسه با اهالي خير شريك بوده است. صفاري به تشويق فرزانه، زمين را به آموزش و پرورش مي بخشد. اما ناصر به تحريك برادرش، پس از آن كه نمي تواند صفاري را از اين كار منصرف كند، با اتومبيل صفاري را مجروح مي كند و در بيمارستان نيز قصد خفه كردنش را دارد، كه فرزانه سرمي رسد و مانعش مي شود. در اين بين، جباري و ناصر تصميم مي گيرند براي خراب كردن مدرسه، شخصاً اقدام كنند. آنها به شمال مي روند و راننده بولدوزري را مأمور اين كار مي كنند. اما شاهين سرمي رسد و مانع آنها مي شود. فرزانه نيز با نيروي انتظامي به كمك شاهين مي آيد و جباري و ناصر دستگير مي شوند.

اشک و لبخند 1373

ميترا مطلع مي گردد كه تنها فرزندش صنم به علت بيماري چند روزي بيشتر زنده نخواهد بود. صنم كه گويا از رفتن خود آگاه شده از مادر مي خواهد كه پدر گمشده اش را پيدا كند. ميترا به جستجو مي پردازد و در جشنواره ي تئاتر كودكان مردي را مي بيند كه تصور مي كند شوهرش است اما بعد در مي يابد كه آقاي افشاري شباهت زيادي با پدر صنم دارد و همسرش فوت كرده و با تنها دخترش زندگي مي كند. پس از او خواهش مي كند كه چند روز باقي مانده از عمر صنم را براي او پدر باشد. افشاري اول نمي پذيرد، اما بعد به خاطر اينكه صنم او را مي بيند ناچاراً مي پذيرد. از طرفي دختر افشاري اول نمي پذيرد، اما بعد به خاطر اينكه صنم او را مي بيند ناچاراً مي پذيرد. از طرفي دختر افشاري به نام گلنوش كه همسال صنم است پنهاني به خانه ي ميترا مي رود و تحت عنوان نوه ي خدمتكار خانه با آن ها زندگي مي كند، اما بعد از چند روز صنم فوت مي كند و گلنوش به همراه پدرش عازم شهر خود مي شوند كه در فرودگاه پشيمان شده و نزد ميترا برمي گردد.