برچسب محمدتقی شریفی نوری

یوزپلنگ 1364

يكي از صاحب منصبان حكومت كه پيش از انقلاب به خارج از كشور رفته است، از بازگشت به كشور مي ترسد. در خانه ي ويلايي او، كه نگهباني عهده دار نگهداري از آن است، مقداري لوازم عتيقه و جواهر گرانبها، با عنوان يوزپلنگ، جاسازي شده است. راننده و محافظ سابق صاحب خانه، كه از محل نگهداري يوزپلنگ اطلاع دارند، شبانه وارد خانه مي شوند و در جريان ربودن اشياء قيمتي نگهبان را به قتل مي رسانند. آن ها براي تأمين هزينه ي سفر خود‌، براي خروج از كشور چند قطعه جواهر را به مال خرها مي فروشند. مأموران آگاهي به ماجرا پي مي برند و آن ها را تا مرز تعقيب مي كنند، يكي را مي كشند و ديگري را دستگير مي كنند.

ملخ زدگان 1362

مزارع پر محصول يك روستاي كويري، در فصل برداشت گندم است. تلاش اهالي براي دفع ملخ ها بي نتيجه مي ماند و محصول نابود مي شود. چند تن از اهالي كه تاب تحمل اين ضربه اقتصادي و روحي را ندارند خود را ملخ مي پندارند و در جست و جوي گندم راهي بيابان ها و گندم زارها مي شوند؛ و موقعي كه مزارع را خالي مي بينند با هجوم به روستا اموال مردم را غارت مي كنند. اهالي ابتدا با آنها مدارا مي كنند، سپس در مرافعه اي خونين ملخ زدگان (ملخ شدگان) را از پا در مي آورند. با نابودي آنها ر وستا آرامش خود را باز مي يابد.

رانده شده 1368

مرد عطاري پس از شش دختر صاحب فرزند پسري مي شود و اسم او را اصلان مي گذارد. توجه و تربيت پدر به نحوي است كه اصلان لوس و بي بند و بار مي شود. پدر او را از خود مي راند و اصلان زادگاهش را ترك مي كند و با پيرمردي به نام مرشد همراه مي شود. اصلان در آبادي بين راه با دختري ازدواج مي كند،‌ اما همچنان بي بند و بار است. در نتيجه ي‌ موعظه هاي مرشد تجاربي مي آموزد و پس از پشت سر گذاردن خطرات و مشكلات فراوان به توصيه ي‌ مرشد و همراه او، به زادگاهش باز مي گردد و با پدرش ديدار مي كند. مرشد به راه خود ادامه مي دهد و اصلان در كنار همسرش در زادگاهش مي ماند.

آن سوی مه 1364

مهدي قوامي پس از دريافت حكم فرمانداري يكي از شهرهاي شمالي براي انجام وظيفه با اتومبيل شخصي عازم منطقه مي شود. سه مرد كه در تعقيب او هستند،‌ مرد ديگري را، كه اتومبيلي شبيه اتومبيل قوامي دارد،‌ به قتل مي رسانند. در جاده مهاجمان با ديدن قوامي متوجه اشتباه خود مي شوند و او را تعقيب مي كنند. شب هنگام مه غليظي جاده را مي پوشاند. مهاجمان بر اثر ريزش كوه كشته مي شوند. اتومبيل قوامي نيز به دليل مه به رودخانه سقوط مي كند. اما او صبح روز بعد نجات مي يابد.

جدال در تاسوکی 1365

علي، معلم جوان به يكي از روستاهاي پرت افتاده ي سيستان مي رود تا با ياري اهالي در آن جا مدرسه بسازد. او از همان ابتدا با مخالفت ببرك خان‌،‌ قاچاقچي شروري كه مخالف با سواد شدن اهالي است، ‌رو به رو مي شود. علي در قهوه خانه ي روستا ‌كه صاحبش از ايادي ببرك خان است، ‌منزل مي كند. شاگرد قهوه چي كه به ظاهر كر و لال است براي شناسايي قاچاقچيان به منطقه آمده است. به زودي فرزند ببرك خان،‌ قهوه چي و شاگردش و جوانان ديگر به علي علاقه مند مي شوند و به او كمك مي كنند. ببرك خان و يارانش موقع حمل مواد مخدر مورد هجوم ژاندارم ها قرار مي گيرند و دستگير مي شوند. قهوه چي در درگيري مي ميرد و ببرك خان در واپسين لحظه فرزندش را به علي مي سپارد.

خانه ای مثل شهر 1366

در شبي زمستاني خانواده سيدحمزه كه در حومه شهر آمل زندگي مي كنند، صداي تيراندازي مي شنوند. روز بعد پدر به شهر مي رود و متوجه مي شود كه يك گروه سياسي مسلح از جنگل به شهر هجوم آورده و پس از مقاومت نيروهاي مسلح و مردم متفرق شده اند. جواد پسر بزرگ خانواده نيز در درگيري زخمي شده است. پس از بازگشت به خانه سيدحمزه با تعدادي افراد مهاجم روبرو مي شود. آنها از او راهي براي نجات مي جويند. سيدحمزه افراد مهاجم را به منطقه اي برفي مي كشاند و پس از ماجراهايي آنها را خلع سلاح مي كند.

شکار خاموش 1368

شكارباني وظيفه شناس، با پسر نوجوانش براي برپا كردن شكارباني وارد منطقه پرديس كلا مي شود. در پرديس كلا مالكي خبيث بر همه مسئولان و منطقه نفوذ دارد ولي كسي از او دلخوشي ندارد. سركار استوار دمدمي مزاج از همسايه جديدش، شكاربان دلخوشي ندارد. خانم معلم تازه وارد از شكاربان كه آئين انتظام و تربيت او را درك نمي كند دلخوشي ندارد و خاله خانم كه خانم معلم نزد او زندگي مي كند از حسين عمو شوهرش دلخوشي ندارد. آدم هاي خوب عليه آدم هاي بد وارد مبارزه مي شوند. نتيجه مبارزه برآورده شدن آرزوي كوچك و زيباي پسر شكاربان است.

عقاب ها 1363

در جنگ ايران و عراق يك هواپيماي ارتش ايران، پس از انجام مأموريتي درخاك عراق، مورد حمله عراقي ها قرار مي گيرد و در كردستان عراق سقوط مي كند. خلبان با چتر نجات فرود مي آيد. گروهي از نظاميان در پي دستگيري او هستند. خلبان به كمك يك تكاور ايراني كه براي انجام مأموريتي با لباس مبدل وارد كردستان عراق شده، نجات مي يابد. هر دو پس از درگيري با نظاميان دشمن به همراه گروهي از مبارزان كرد عراقي به روستايي پناه مي برند. نظاميان آنان را تعقيب مي كنند خلبان و تكاور با موتور سيكلت مي گريزند. يك هلي كوپتر عراقي آن دو را تعقيب مي كند. در نزديكي مرز نيروهاي ايراني هلي كوپتر را سرنگون مي كنند. خلبان و تكاور، سوار بر موتور سيكلت، درنزديكي مرز به سرعت به ميدان مين نزديك مي شوند. اشاره سربازان ايراني كه مي كوشند آن دو را متوجه خطر كنند مؤثر نمي افتد و در برخورد موتور سيكلت با مين تكاور كشته مي شود و خلبان نجات مي يابد.