برچسب مجید مظفری

راز خنجر 1369

دو دوست در قبائل تركمن، عاشق خواهرهاي يكديگر هستند. پدر يكي از آن دو بيست سال قبل بطور مرموزي به قتل رسيده است. راز قتل را تنها پيرمرد آوازه خواني مي داند كه مدتهاست قبيله را ترك كرده و در گوشه اي از صحرا زندگي مي كند. زن شوهر مرده به ازدواج پسرش رضايت نمي دهد چون هنوز بعد از بيست سال عزادار شوهر مي باشد. سرانجام با رضايت او مراسم ازدواج سر مي گيرد. پيرمرد آوازه خوان براي مراسم عروسي دعوت مي شود. در شب عروسي راز قتل افشاء مي گردد. پدر يكي از دو دوست بدست پدر ديگري كشته شده است. عروسي بهم مي ريزد و فرياد خوانخواهي بلند مي شود. اما با وساطت پيرمرد آوازه خوان مراسم «خون بس» برگزار شده و كينه ي بيست ساله از دو قبيله زدوده مي گردد.

شهر خاکستری 1369

زن جواني به نام گلي نيك آيين، كه كارگردان تلويزيون است، با همسرش در مجتمع مسكوني پر جمعيت زندگي مي كند. زن جوان كه مشغول ساختن فيلمي است درباره زندگي كودكان بي سرپرست در پرورشگاه با دختربچه اي آشنا مي شود كه سخت بر او و شوهرش تأثير مي گذارد و روابط آن دو را دگرگون مي كند. روزي دختر گم مي شود و زن و شوهر كوچه و خيابان را در جست جوي او زير پا مي گذارند. اين جست و جو موجب شناخت بيشتر آن دو نسبت به زندگي و اطرافيانشان مي شود.

طوفان 1375

سه دوست قديمي پس از حمله دشمن به محل كارشان در يك سكوي نفتي از يكديگر جدا مي افتند. آنها پس از روزها سرگرداني در دريا، دوباره در جزيره خارك به يكديگر مي پيوندند و مسئوليت صدور نفت را به عهده مي گيرند. آنها براي اين كار، هر يك نقشه اي جداگانه دارند. در حالي كه حمله دشمن به خارك براي قطع صدور نفت قطعي است...

در مسیر تندباد 1367

در بحبوحه ي جنگ +دوم جهاني و اشغال ايران توسط ارتش متفقين دكتر راستان براي مداواي شوهر خواهر خود به ايل قشقايي مي رود. در آن جا با امير هوشنگ، از بزرگان ايل و ياغي گري هاي قباد و دسته اش آشنا مي شود. او به شيراز باز مي گردد. برادر كوچكش، علي، سر كرده ي اشرار شهر را از پا درآورده است. دكتر به اتفاق علي دوباره به محل ايل مي رود. در آن جا افراد ايل را درگير جنگي ناخواسته مي بيند. آلماني ها برخي از ايلياتي ها را بر ضد ارتش انگليس تجهيز كرده اند. علي كه از ياغي گري هاي قباد به خشم آمده، عليه او وارد معركه مي شود. يكي از افراد قباد امير هوشنگ را از پا درمي آورد و خود قباد به دست همسرانش كشته مي شود.

بی همتا 1380

حسين و بيتا در يك شب باراني با هم آشنا مي شوند و اين آشنايي شروع يك زندگي زيبا براي آن دو مي شود. اما كم كم حسين مي فهمد كه بيتا دچار يك بيماري رواني ست و علت اين بيماري هم استرسي است كه از حضور يك مرد غريبه براي بيتا ايجاد مي شود. حسين به مأموريت مي رود و در زمان غيبت او ايوب، مرد غريبه، به سراغ بيتا مي رود و او هم مصمم مي شود تا ايوب را بكشد. اما همسر سابق ايوب از حضور او در آن جا باخبر مي شود و در قتل ايوب پيش دستي مي كند و او را به قتل مي رساند بدين ترتيب زندگي شيرين حسين و بيتا دوباره به حال عادي برمي گردد.

تقاطع 1384

دكتر مينو رحماني متخصص زنان و زايمان، شوهرش مرده است و در حالي كه قصد دارد با داريوش ازدواج كند، نگران تنها فرزندش امير است. از سوي ديگر امير بيشتر اوقات خود را با پدرام كه يكي از دوستان هم دوره دانشگاهي اش است مي گذراند. در يكي از روزها، پدرام كه فرد مرفهي است به اتفاق امير براي خوشگذراني و شب نشيني از خانه خارج مي شوند، اما در مسير به دليل سرعت غيرمجاز پدرام، اتومبيل ديگري دچار حادثه شده و منجر به مرگ دو نفر به نام بهناز و مهسا مي شود. در تقاطع، حول و حوش دكتر مينو رحماني، امير، بهناز و مهسا آدم هاي ديگري حضور دارند كه به نوعي با تقاطعي بزرگ در زندگي رو به رو شده اند و تقاطع حوادث، زندگي آدم هاي بسياري را تغيير مي دهد.

ریحانه 1368

ريحانه به دليل اختلاف با شوهرش، اسكندر، به خانه ي پدرش باز مي گردد. برادر او حيدر كه اسباب اين ازدواج را فراهم كرده و مانع وصلت ريحانه با پسرعمويش رضا، بوده است به دليل مشكلات مالي و كنايه هاي مردم نمي تواند حضور ريحانه را تحمل كند. تيمور، كه مبالغي پول از حيدر طلبكار است از حيدر مي خواهد كه با ازدواج او با ريحانه موافقت كند. حيدر به زندان مي افتد و ريحانه ابتدا به خانه ي خواهرش پناه مي برد، اما بعد از اين كه متوجه مي شود شوهر خواهرش به او نظر دارد به خانه ي عمويش مي رود. زن عموي او، به رغم مخالفت شوهرش، خواهان ازدواج ريحانه با رضا است. رضا، كه سابقه ي فعاليت سياسي داشته پس از حريقي كه در كارخانه روي مي دهد توسط عوامل صاحب كارخانه كتك مي خورد و از كارخانه رانده مي شود. او همراه ريحانه شهر را ترك مي كند.

مسافران 1370

مهتاب، خواهر ماهرخ به همراه شوهر و دو فرزندش از شمال به طرف تهران حركت مي كند تا آينه موروثي نوعروس خانواده را به مراسم ازدواج خواهرش برساند. در راه زني روستايي با آنها همسفر مي شود، اما همگي در تصادف با يك نفتكش جان مي دهند. خبر به خانواده مي رسد و عروسي به ماتم تبديل مي شود. گزارش هاي پليس اگرچه صحت تصادف و كشته شدن مسافران را نشان مي دهد، اثري از آينه موروثي پيدا نمي شود. در حالي كه همه اعضاي خانواده مرگ مسافران را پذيرفته اند خانم بزرگ دل به عزا نمي سپارد و انتظار مي كشد تا مهتاب با آينه نوعروس از راه برسد. به رغم نظر خانم بزرگ مراسم عزا برگزار مي شود و نزديكان از دست رفتگان، راننده نفتكش و شاگردش، مأموران و ديگران در مراسم شركت مي جويند. امام ماهرخ با حالي پريشان با لباس سفيد عروسي حاضر مي شود. در ميان عكس العمل هاي متفاوت حاضران ناگهان مهتاب و ديگر مردگان با آينه موروثي از راه مي رسند. انعكاس نور در آينه محفل آنها را غرق در روشنايي مي كند. مهتاب آينه را به ماهرخ مي سپارد تا مراسم عروسي برگزار شود.